📪 پیام جدید
و هر ازگاهی با من تماس میگیرد.
بعد از مرگ اسکارلت دفترچه خاطراتش را پیدا کردم. متوجه شدم که اسکارلتی که تمام مدت به ویلیام و النور، مخصوصا النور مشاوره عشق میداد، عاشق ویلیام بوده است. همانقدر دردناک و عمیق که باعث شد بهخاطر ویلیام از عشقش دست بکشد. فهمیدن این موضوع تاثیر زیادی بر النوری که بهترین دوست اسکارلت بود، گذاشت و خودش را مقصر مرگ اسکارلت میدانست. ویل هم چند ماه بعد بر اثر موج sntt470 کشته شد و باعث فروپاشی ذهنی و درهم شکستگی بیشتر النور شد. مدتهاست که در روستایی و بدون هیچ فناوری زندگی میکند. باور میکنی که حتی از نامه استفاده میکند؟
الیز هم به تدریس نجوم در دانشگاه مشغول شد و سه سال پیش از دنیا رفت. دلایلا و لوکا هم در شرکتی خارجی شروع به کار کردند.
P12
#کرم_کتاب
📪 پیام جدید
من بعد از نابینایی چشم چپم خانه نشین شدم و تنها کسی که به دیدنم میآمد کارلایل بود. کارل به مهندسان گروه جنگجویان پیوسته بود. وقتی به دیدنم میآمد گل های رز سیاه و قرمز برایم میاورد. آه به هر حال او هم کشته شد. در وصیت نامهاش نوشته شده بود که یکی از چشمانش را به من پیوند بزنند.
-چرا از چشم مصنوعی استفاده نکردید؟
«فناوری ارزشمندترین افراد زندگیم را از من گرفت. نمیتوانستم این کار را انجام بدهم.
بعد از مرگ پدرم از شهر خارج شدم و به اینجا آمدم. بیا کارگاه اصلی را نشانت بدهم.»
مرا به زیرزمین برد و در گوشه سمت چپ خاک را کنار زد و از جیبش چیزی فلزی درآورد و روی زمین نگه داشت. صدای پیرمردی پر انرژی گفت:« رزالین رادرفورد خوشآمدی.»
آزمایشگاه همانی بود که در ویدیو دیده بودم.
P13
#کرم_کتاب
📪 پیام جدید
دستگاهی که کارلایل و ویل پشتش کار میکردند، میزی که لوکا رویش لم داده بود، صندلی که الیز رویش با والدینم صحبت میکرد، میزی که پروفسور و خاویر رویش کار میکردند و میزی که چارلز و دیگران رویش بحث میکردند همانطوری بودند، اما دیگر صداهای پرشور آنجا پرواز نمیکردند.
تابلوی رنگ روغن خاک گرفتهای روی دیوار بود که تمام کارکنان را نشان میداد و زیرش نوشته شده بود:لونا ایوانز، انجمن ویندروینگزـ
پس نقاشی را لونا کشیده بود. ناگهان چشمانم به اختراعاتی خورد که همه فکر میکردند نابود شدهاند.
لیدی که فهمیده بود به چه فکر میکنم جوابم را داد:« پنهانشون کردم چون الان نشون دادنشون خطرناکه. باید وقتی نشون داده بشن که جامعه آمادگیشو داشته باشه، نه مثل الان که دولت نابودش کنه تا به تریج قبای شینتاستا برنخوره.»
#کرم_کتاب
📪 پیام جدید
چندماه بعد درخواست کاری گرفتم و به شهر بازگشتم، اما حداقل دوهفته یکبار به دیدار لیدی میرفتم.
سال ۲۳۸۵ لیدی رزالین رادرفورد از دنیا رفت و جسدش را کنار جسد کارلایل، ویلیام و دیگران دفن کردند و عمارتش را به من بخشید ومن منتظر فرصتی مناسبم تا اختراعات انجمن ویندروینگز را به جهان عرضه کنم. هر هفته به یاد کارلایل گلهای رز سیاه و قرمز روی قبرش میگذارم، شاید من جز معدود افراد زندهای هستم که میدانم او واقعا کیست...
پایان.
#کرم_کتاب
شماره "۱"
📪 پیام جدید دوستان میدونم خیلی چرت شد ولی اگه نظری یا انتقادی برای خوب شدنش دارین لطفا بدون توجه ب
خیلی هم عالی فقط اینکه اسما و شخصیتهای زیادش یکم گیج کننده بودن☺
مرسی بابت شرکتتت
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/Nummer_ett/9467
بند آخر مورمورم کرد.
معلومه که دوباره قراره قلبمون رو تیکه پاره کنی...
#دایگو
~~~
متاسفانه بله😔
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/Nummer_ett/264
اینا خیلی قشنگ بود😭 خیالی وقت پیش شروع کرده بودم به خوندن پیامای کانال از اول ولی نتونستم کاملش کنم دو نامه اولو فقط خونده بودم ولی این خیلی قشنگ بود😭😭😭❤️🩹❤️🩹❤️🩹
#little_M
#دایگو
~~~
وای ممنونمممم😭💝💝💝✨✨
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/Nummer_ett/1031
اینا عالی ان! اینه داستانک هات به یه معضل اجتماعی میپردازن و یه مفهوم تو خودشون دارن فوق العاده ایت! اینکه حرفی برای گفتن دارن!
#little_M
#دایگو
~~
اولش قرار تبود اینجوری باشن ولی خیلی ناگهانی شدن مرسییی😭😭💖