eitaa logo
_نوارکاسِت
1.2هزار دنبال‌کننده
871 عکس
159 ویدیو
18 فایل
[آرشیوی از مطالب خوبی که می‌خونم.] https://abzarek.ir/service-p/msg/4166915 ناشناس‌ها توی لینک پاسخ داده می‌شه،چک کنید
مشاهده در ایتا
دانلود
_نوارکاسِت
''کاش امشب تو مشایه بودم..'' https://t.me/m_molaie110/1411
ما پارسال بخاطر گرما شبا پیاده روی میکردیم. شب اولی که شروع کردیم به حرکت، از همون عمود یک حالم بد شد. حالم خیلی بد بود. انقدر بد بود که فکر کنم اون شب جمعا پنج شیش تا مسکن مختلف خوردم و کارم به سرم و درمونگاه کشید. و یادمه تا برسیم به یه موکبی که شرایط خوبی برای اسکان داشته باشه مردم و زنده شدم.. ولی من انقدر الان به اضطرار و دلتنگی افتادم که همونجا رو میخوام. همونجا با همون حال بد..
هدایت شده از _نوارکاسِت
eitaa/Nvr_Kstتو آخرش منو میکشی.._۲۰۲۱_۰۸_۱۰_۲۱_۵۴_۲۹_۱۶۰.mp3
زمان: حجم: 2M
گفتی هرکی بیاد کربلا دلش آروم میشه ، نگفتی دربه‌در میشه :))) - دردِدل |
به هرکی زنگ میزنم، سراغ هرکی رو میگیرم، یا رفته کربلا یا راهیه. شرایط یه طوری شده که همش با خودم فکر میکنم نکنه تو بغلت فقط واسۀ من جا نبود ؟ :))
میگه که ؛ ''به امام رضا میگم حرفامو آخه بهتر میدونه دردامو..'' مارو امام رضاهم نمیطلبه میایم پیش سیدالکریم گله میکنیم از جاموندگی..
کنار ضریح وایساده بودم خانومه میگفت این مشبکا رو محکم بگیر تو دستت فکر کن شیش گوشه‌ست.. آره دیگه، مگه فقط با خیالش زنده بمونیم :))
با احتساب امسال احتمالا بشود ۵ سال که بابا شده خادم افتخاری حرم. هر سه شنبه، حرمِ حضرتِ عبدالعظیم. البته ما میگوییم سیدالکریم! بابا میگوید لابه‌لای این همه مشغلۀ کاری، خستگی‌های تمام هفته را جمع میکنم و سه‌شنبه‌ها یک‌جا میبرم آنجا پیش خودش. میگوید دواست. از آن دوای‌های واقعی. من هم گه‌گاهی با او میروم. من هم از او یادگرفتم و خستگی‌هایم را جمع میکنم و میبرم پیش خود آقا. این‌روزها و شب‌هاهم سخت میگذرد و جان میدهد بروی بنشینی کنج حرم یک عالمه حرف بزنی برایش. این روزها دست کم برای من با اشک و آه سر میشود. با حسرت و اندوهِ بی پایان. با دلتنگی. برای یک امشب درس و کتابهایم را بوسیدم گذاشتم کنار و با بابا به حرم رفتم. دلم را به هر دری که زدم آرام نشد. ساعت حدود ۱۰ بود که دوباره قصد زیارت کردم. وارد حرم شدم، سلام دادم، نگاهم را دوختم به ضریحی که از درونش نور قرمز بیرون می‌آمد. جلو رفتم. دستانم را گره ضریح کردم. مداح همچنان توی گوشم میخواند و من هم با او زمزمه میکردم. دیگر نفهمیدم چه شد، به خودم که آمدم، دیدم کنار ضریحِ تقریبا خلوت نشسته‌ام و بلند بلند گریه میکنم. حتی دقیقا نمیدانستم چند دقیقه است به آن حال افتاده‌ام. دستانم را دوباره گره ضریح کردم و بلند شدم. گریه‌ام بند نمی‌آمد. سرم را چسباندم به ضریح و بلندتر گریه کردم. بلندتر و بلندتر.. راستش از شما چه پنهان، امید داشتم که شاید آنطور صدایم به حسینِ فاطمه برسد..
از «اربعین جای زن نیست» تا «اربعین ماهیتاً سرشار از زنانگی است» @Mahdi_Takallou
هدایت شده از سهل‌ممتنع
ممنونم، زیارتتون قبول ♥️