هدایت شده از _نوارکاسِت
eitaa/Nvr_Kstتو آخرش منو میکشی.._۲۰۲۱_۰۸_۱۰_۲۱_۵۴_۲۹_۱۶۰.mp3
زمان:
حجم:
2M
گفتی هرکی بیاد کربلا دلش آروم میشه ،
نگفتی دربهدر میشه :)))
- دردِدل | #پیشنهادی
به هرکی زنگ میزنم، سراغ هرکی رو میگیرم، یا رفته کربلا یا راهیه. شرایط یه طوری شده که همش با خودم فکر میکنم نکنه تو بغلت فقط واسۀ من جا نبود ؟ :))
کنار ضریح وایساده بودم خانومه میگفت این مشبکا رو محکم بگیر تو دستت فکر کن شیش گوشهست.. آره دیگه، مگه فقط با خیالش زنده بمونیم :))
با احتساب امسال احتمالا بشود ۵ سال که بابا شده خادم افتخاری حرم. هر سه شنبه، حرمِ حضرتِ عبدالعظیم. البته ما میگوییم سیدالکریم! بابا میگوید لابهلای این همه مشغلۀ کاری، خستگیهای تمام هفته را جمع میکنم و سهشنبهها یکجا میبرم آنجا پیش خودش. میگوید دواست. از آن دوایهای واقعی.
من هم گهگاهی با او میروم. من هم از او یادگرفتم و خستگیهایم را جمع میکنم و میبرم پیش خود آقا. اینروزها و شبهاهم سخت میگذرد و جان میدهد بروی بنشینی کنج حرم یک عالمه حرف بزنی برایش. این روزها دست کم برای من با اشک و آه سر میشود. با حسرت و اندوهِ بی پایان. با دلتنگی. برای یک امشب درس و کتابهایم را بوسیدم گذاشتم کنار و با بابا به حرم رفتم. دلم را به هر دری که زدم آرام نشد. ساعت حدود ۱۰ بود که دوباره قصد زیارت کردم. وارد حرم شدم، سلام دادم، نگاهم را دوختم به ضریحی که از درونش نور قرمز بیرون میآمد. جلو رفتم. دستانم را گره ضریح کردم. مداح همچنان توی گوشم میخواند و من هم با او زمزمه میکردم. دیگر نفهمیدم چه شد، به خودم که آمدم، دیدم کنار ضریحِ تقریبا خلوت نشستهام و بلند بلند گریه میکنم. حتی دقیقا نمیدانستم چند دقیقه است به آن حال افتادهام. دستانم را دوباره گره ضریح کردم و بلند شدم. گریهام بند نمیآمد. سرم را چسباندم به ضریح و بلندتر گریه کردم. بلندتر و بلندتر.. راستش از شما چه پنهان، امید داشتم که شاید آنطور صدایم به حسینِ فاطمه برسد..
#شرحیات
هدایت شده از جامعه متعادل | مهدی تکلّو
از «اربعین جای زن نیست» تا «اربعین ماهیتاً سرشار از زنانگی است»
@Mahdi_Takallou
امشب وقتی چشمم به ماه افتاد، یادم افتاد پارسال یههمچین شبی ماهِ شب چهارده رو اینجا نگاه میکردم.