هدایت شده از توییتر فارسی
هیچ چیزی جز شبکه های
ضریح حرم اباعبدالله
ارزش سخت گرفتن نداره
@OfficialPersianTwitter
هدایت شده از حامین مدیا | ازدواجدردلجنگ
انتخاب شریک عاطفی فقط انتخاب کسی که ازش خوشمون میاد نیست
ما همزمان در حال انتخاب یک والد برای فرزندمون یک مشاور، یک هم اتاقی یک هم سفر یک معلم زندگی یک شریک کاری و یک دوست صمیمی هستیم
این جوری نگاه بکنی خیلیا همون اول رد میشن...
#توییت
📝 @hamin_media
Ali Ghelich Ali Ghelich - Az Sar Gozasht 128.mp3
زمان:
حجم:
2.6M
[حیف عمری که بگذره پای
عشقای کوچه بازاری..]
هدایت شده از آیندهسازان | مشاورهتحصیلی🇮🇷
خدا نصرتش رو به آدم ها تنبل و بی مجاهدت نمیدهد .خدا از انسان های بیکاره و تنبل و بیخیال و لاابالی حمایت نمیکند ؛ ولو مومن باشند ...
_رهبر انقلاب ، ۱۳۸۲/۲/۱۲
#پندانه
@ayande_sazan_mostafayi
محمدحسین پویانفرHame Joz To (1).mp3
زمان:
حجم:
2.3M
همه جز تو یه روز منو تنها میزارن ..
#رزق
همه چیز برای ما از آن زیتونها شروع شد. و من تا آخر عمر ممنون آن چند زیتونی هستم که از دستت به زمین افتادند. آمدم کمکت کنم که جمعشان کنی و همان شد شروع ماجرا. لحن چشمهای عربیات بوی وطن میداد و آن زیتون ها..
من دانشجوی سال سومی بودم و تو سال اول. هردویمان خوشحال بودیم که توی کشور غریب کسی را پیدا کردیم که حرفمان را میفهمد. که میشود ساعتها کنارهم بنشینیم و از وطن بگوییم. آنهم بدون هیچ توضیح اضافی. بچهتر که بودم، شبها موقع خواب، پدر برایم از فلسطین میگفت. قصۀ مردم الولاجه و دلبستگی عمیقشان به درخت مادر زیتون که او معتقد بود آن درخت پنج هزار ساله، یک روزی شکایت تمام این سالها ظلم را به خدا میکند. چون او تنها شاهد قدیمی ماجراست.
دقیقا اکتبر همان سال بود که قلبمان طاقت نیاورد و برگشتیم به آغوش وطن. عروسیمان؟ ما که کسی را نداشتیم. درخت زیتون شد تنها مهمان جشن کوچک ما. با همین دستها برایت سینهریزی ساختم که به جای مروارید های درخشان، هستههای زیتون از آن آویزان بود.
زندگی خوبی داشتیم. دنیا توی دستهایمان بود وقتی زیر سقف خانۀ کوچکمان من بودم و تو که با هر لبخندت به زندگیمان گرما میبخشیدی. کنار تو، ایرادی نداشت اگر زیر بمبارانهای گاه و بیگاه این حرامیها هر شب را صبح میکردیم و به انتظار مرگ حیاط خانه را آب و جارو میکردیم، اما ما بازهم به امید صلح و آزادی نهال های جوان زیتون میکاشتیم و در آن دور دستها روزهایی را میدیدم که نهالهایمان بزرگ شده اند و عمر طولانی کردهاند. عمر طولانی که برای بیشتر ما رویایی محال و دور بود ، اما همیشه برای نهالهای کوچک زیتون آرزویش میکردیم.
سهشنبه ظهر، تو رفتی از باغ، زیتون بچینی. همان باغی که درختان ریشه دار و قدیمیاش شده بودند سند اصالت روستا.
عزیز دلم! رفتی اما نیامدی. صبر کردم و بازهم نیامدی. آمدم سراغت. دیدم کنار نهالی نیم سوخته، غرق در خون افتادهای. زانوهایم سست شدند و جان از بدنم رفت. اشکهایم روان شد. چشمان خیسم به دستهای خونیات خیره شد. چیزی را محکم توی دستت گرفته بودی؛ گردنبندت بود. همانی که خودم با هستههای زیتون برایت درست کردم. آن را به دست گرفتم. از هر دانهاش، خون تو بر زمین میریخت. عزیزم، چرا اینگونه شدی؟ قول میدهم تمام هسته هارا بکارم تا باز هم متولد شوی. هسته هایی که آغشتهاند به خون تو.
#شرحیات