هدایت شده از توییت فارسی 🇮🇷
چقدر شلوغش میکنید، ج.ا. باید به هر قیمتی بره، مردم نیروگاه برق میخوان چیکار. بعدا اصغر بیکار از LA برمیگرده و بهترش رو میسازه.
«مرضیه»
@farsitweets
هدایت شده از سِدخارجی
46.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سال ۱۴۰۴ در ۴۰۴ ثانیه! 🇮🇷❤️🩹
مشاهده نسخه باکیفیت در آپارات
@SedKhareji ✔️
اگر جرات مرگ بر آمریکا گفتن و محکومکردن جنایتهای رژیم صهیونیستی را ندارید با اشک و ناله برای بچههای میناب، وجدانتان را آسوده نکنید.
نمیشود برای جنایت ناراحت باشید اما جنایتکار را نادیده بگیرید. ما با حوادث طبیعی مواجه نیستیم. با حملات آگاهانه به مردم مواجهیم که جنایت میناب تنها یک قلم آن بود و تا امروز چندین برابر افزایش پیدا کرده است.
برخی اصرار دارند جنایات آمریکا در جنگ رمضان را به یک حادثه ناراحتکننده در میناب تقلیل دهند تا با تأسفخوردن مجازی از خودشان سلب مسوولیت کنند! سکوت شریفتر از این نمایش است.
@edraakaat
هدایت شده از حُفره
فکر میکنم که اگر برق، گاز و همه چیز قطع شود، چه کنیم؟
گاز پیکنیکی که داریم. دو دبه آب بزرگ و دو دبه آب شیردار هم. پاورها و چراغ قوه هم که فولشارژ است. شمع هم که هست. میماند یخچال و فریزر. میشود با یونولیت و یخ، یک یخچالفریزر دستی ساخت. دیگر چه؟ حمام. خب آب گرم میکنیم. تلویزیون؟ قدیم چه میکردند؟ اخبار را که از گوشی میگیریم. بچهها هم با بازی سرگرمترند. زندگی کُند پیش میرود. چون لباسشویی، ظرفشویی، سرخکن، اتو و .. هم نیست اما به نقطهی توقف که نمیرسد. تازه میشود قدر ثانیه به ثانیهی زندگی را دانست. ما را از چه میترسانند؟ ما همانیم که وقتی اردوی راهیان نورمان به هویزه میرسید، از ذوق پر میگرفتیم. مخصوصا اگر شبش در حسینیه همانجا میماندیم. التماس میکردیم که بمانیم. بعد کوله و لباسهایمان را زیر سر میگذاشتیم و ردیف به ردیف کنار هم میخوابیدیم. طوری که اگر به پهلو میچرخیدیم، میتوانستیم تمام چال و چولههای صورت نفر کناری را ببینیم. هزاران نفر خیاری خوابیده توی یک حسینیه. هر نفر باید یک گام بزرگ جا میگرفت. پاهایمان را درونمان جمع می کردیم و مثل جنینی میشدیم. تکان نمیخوردیم که آدمهای اطرافمان بیدار نشوند. اربعین را بگو. با یک دست لباس راه میافتادیم که هزاران کیلومتر پیادهروی کنیم. هرشب لباسمان را میشستیم و خیسخیس میپوشیدیم. گاهی اگر موکبها جا نداشت کف زمین کنار جدول میخوابیدیم. نه کیسه خواب داشتیم نه حتی یک پتوی نازک. آن سفری که برای اولینبار رفته بودم سامرا مثلا. چهار ساعت پیادهروی کردیم با یک بطری آب و دو سه تا بیسکوییت. خبری از موکبها نبود. همه مردم اطراف شهر با اخم نگاهمان میکردند. وقتی که رسیدیم حرم، گوشهای خوابم بُرد. نشسته. با پاهایی تاولزده و چادری پُر از گرد و غبار. شکمی گرسنه و لبهای خشکیده از تشنگی.
اردوی جهادی که میرفتیم، در بدترین شرایطی که میشد زندگی میکردیم. همین ما دهه هفتادیهای نازکنارنجی. با خودمان سنگ میبردیم درون سرویس بهداشتیها که اگر مار، مارمولک، موش یا هر چنبندهی دیگری آمد بزنیمش. چندین روز آن غذاهای بخور نمیر را تحمل میکردیم و آخ نمیگفتیم. بچهها میگفتند اصلا اینجا به خدا نزدیکتریم انگار. شبها خودمان را پتوپیچ میکردیم که آن حشرهای که نمیدانیم چه بود و نیشش خیلی درد داشت سراغمان نیایید. یا مارمولک توی لباسمان نرود. همان شبهایی که پتوی کسی کنار میرفت و با جیغش میفهمیدیم که زده و تا صبح جایش خیلی باد میکند. نمازهای جماعتمان اما تازه آنجا جان میگرفت. توی حیاط با آب یخ پا میکوبیدیم روی لباسهایمان و بعدش حسابی چنگشان میزدیم. آنقدر که پوست دستهامان ترک میخورد و خون میآمد.
یا آنباری که هنوز ساکن تهران نبودم و ما را بردند بیت رهبری. فاطمیه بود و برای اینکه صفهای جلوتر باشیم و آقا را ببینیم، از نصف شب حرکت کردیم. اذان صبح جلوی بیت بودیم بدون حتی پول. چون همه چیزمان را توی ماشین گذاشته بودیم. چند تا کاغذ و مقوا پیدا کردیم و تا بعدازظهر کنار جدول نشستیم. زیر آفتاب. من داشتم از خستگی میمُردم. پس خجالت را کنار گذاشتم و سرم را به جدول تکیه دادم و خوابیدم. زمین خیلی سرد بود اما این خواب هم خیلی چسبید.
ما ایرانیها روی سنگ سرد و یخزده بیهیچچیزی زیاد خوابیدهایم. ما همیشه به خاک وطن خیلی چسبیدهایم. غبار آن روی لباسهایمان زیاد نشسته. حتی وطنهای معنویمان. هر شیعهی ایرانی میتواند دنیا دنیا خاطره تعریف کند. از سفرهای قم و جمکران در نیمهشعبان. سفر تهران برای رحلت امام. مشهد رفتن برای شهادت امام رضا(ع). آن اعتکافهای عجیب و غریب ماه رجب. ما پُر از خاطرات جمعی سختیم. همان کشور جهانسومی که مسخرهاش میکردید. در حال توسعه مانده به لطف تحریمهای دشمن و بعضا بیکفایتیهای مسئولین خودمان. دشمن با دستهای خودش کاری کرده که مقاوم بار بیاییم. این روزها از ما تعجب میکند؟ بله. ملتی که دو وعده در روز آن هم چهار ساعت بیبرقی را در روزهای گرم تابستان تاب میآورد عجیب و ترسناک است. ملت ایران ماییم. نه آن چاهزاده و سبکمغزانی که زیر پتو برایتان درخواست کمک میفرستادند. حالا هم دارند التماس میکنند که نزنی و مثل سگ ترسیدهاند.
دشمنِ ناعزیز.
هر غلطی میخواهی بکن. ما دنیا دنیا خاطرات سختی روی دوشهامان داریم که حالا بهشان بلند بلند میخندیم!
ما ایرانی هستیم و اینجا ایران است!
✍️ مبارکه اکبرنیا
#وطن
@hofreee
هدایت شده از Wallflower
درس امروز: آرایه تشخیص یا جانبخشی به اشیاء
این آرایه هنگامی بهوجود میآید که نویسنده یا شاعر صفاتی انسانی را به گروهی از اشیاء یا حیوانات و گیاهان نسبت میدهد.
به طور مثال:
پرچم، ویرانههای خانه
و جسم ساکنانش را
در آغوش کشید.