یه چیزی دیدم از یه دخترخانوم مصری که داشت به زبان 'مصرِباستان' با یه اهنگ خاص آواز میخوند.
به این فکر کردم که ما هم از نظر اطلاعاتی از دوران باستانی کشورمون داریم شبیه به مصری ها هستیم
بهش فکر کنید،ما هزاران هزار کتاب رو در اثر سوخته شدن از دست دادیم،و مصریان هزاران هزار کتاب دارن که هنوز نتونستن رمز گشاییشون بکنن و ذره ای ازشون بفهمن.
به نوعی میشه گفت دانشِ زبانی هردوی ما از پیشا تاریخِ خودمون بسیار کمه
و این شباهت یه سوالی تو ذهنم ایجاد کرد.
دیشب هم داشتم یه مطلب جالب راجب ژنتیک(اپی ژنتیک) میخوندم که میگفت:عوامل محیطی بر ژن های انسان غالبه،یعنی بدن تو در شرایط خاص ممکنه بتونه ژن هایی رو آزاد کنه که کاملا با چیزی که الان 'میدونی' و 'هستی' متفاوته
دقیقا نمیدونم اما مثلا ممکنه علارغم داشتن خانواده و فامیل و جدوآباد 'چشم قهوه ای' طی شرایط محیطی خاص یهو چشم طوسی/آبی/سبز متولد بشی
یا مثلا آدماییو دیدین که به یه کشور دیگه مهاجرت میکنن چهرشونم عوض میشه؟
مثال های زیادی براش وجود داره من دارم فیزیکی هاشو میگم درحالی که تغیرات روانیش هم بسیار مهمه
در نهایت این به ذهنم اومد آیا ممکنه با دانش کمی که راجب گذشتگان و اجدادمون داریم یکدفعه رفتاری مشابه با اونها رو نشون بدیم و اینطوری بشناسیمشون؟
مثلا مثل اونها آواز بخونیم با آوازِ خاصی که داشتن
یا مثل اونها نقاشی بکشیم یا بنویسیم،ساز بزنیم حتی برقصیم!!!!!
یا مثلا لحن/نگاه کردن و حتی فکر کردنمون شبیه به اونها بشه؟
خیلی جالبه ها مثلا فکر کن اگر به بدنت و حافظه سلولیت آزادی بدی ممکنه خودش به تنهایی یک کتابِ تاریخ برات بنویسه✨
شایدبخاطر همینه که انقدر روی آزادانه رقصیدن،خوندن،نقاشی کشیدن و... تاکید شده!
چون بدن میتونه بخاطر بیاره تمام لحظاتی رو که تو زندگی نکردی و تمام اسنادی رو که نابود شدن چون اونا میخواستن تو هرگز بیاد نیاری..
'نیلوفر آبی'
خیلی جالبه ها مثلا فکر کن اگر به بدنت و حافظه سلولیت آزادی بدی ممکنه خودش به تنهایی یک کتابِ تاریخ ب
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میلِ زنانه برای ابراز وجود، در همه چیز:
هدایت شده از 𝗖𝗹𝘂𝗯 𝗗𝗶𝘃𝗮 🍸
امشب یکجایی شاید کیلومتر ها دور از شهر،جایی که نه دودی مزاحم آسمونِ قشنگه و نه نورِ ساختگی ای نورِ ستارهها رو فراری میده توی دامنِ مادرِ زمین پناه گرفته بودم.
ملیکا آهنگارو یکی یکی عوض میکرد،و من از شدت خستگی سرمو به لبه ی پنجره تکیه داده بودم جوری که اون لحظه تصور میکردم تمام آسمون رو دارم میبینم.
با خودم میگفتم چقدر باید خوش شانس باشی که توی شب ماه کامل/پر نور ترین فاز ماه اونم اوایل مرداد و وقتی شب هنوز به بامداد نرسیده بتونی یه شهاب سنگ ببینی؟درواقع برای اولین بار توی زندگیت چقدر ممکنه یکی از رویایی ترین آرزوهات برآورده بشن فاطمه؟
که یهو خدا گفت:ای نورِ دیدهی من،ای امانتِ عشقِ من بر زمین،ای جانِ برگزیدهی من،ای روشنیِ نگاهِ رحمتِ من...
'نیلوفر آبی'
و بله. یه شهابسنگِ زیبا انگاری که همون لحظه تو آسمون متولد شده باشه تمام عمرشو جلو چشمم گذروند.
همون لحظه که داشتم اشک شوق میریختمو جیغ میکشیدمو اینور اونور میپریدم،یهو ملیکا گفت:بچه هااا ساعت<10:10>رُندههههه
اونجا دیگه واقعا تو حال خودم نبودم😂✨
چند دقیقه بعد ثنا و ملیکا هم به ترتیب شهاب سنگاشونو دیدن.
ثنا میگفت:یه نشونه ی خوش یمن از اُمیده
و زمزمه های من:یعنی خدا چقدر مارو دوست داره که اینطوری بهمون نشونه میده؟
همه عمرم دوست داشتم شهاب سنگ ببینم اما این سه چهار سالِ آخر که خیلی با نجوم رفیق تر شدم واقعا یجور دیگه ای اصلا_
😭✨💐