هدایت شده از 𝗖𝗹𝘂𝗯 𝗗𝗶𝘃𝗮 🍸
امشب یکجایی شاید کیلومتر ها دور از شهر،جایی که نه دودی مزاحم آسمونِ قشنگه و نه نورِ ساختگی ای نورِ ستارهها رو فراری میده توی دامنِ مادرِ زمین پناه گرفته بودم.
ملیکا آهنگارو یکی یکی عوض میکرد،و من از شدت خستگی سرمو به لبه ی پنجره تکیه داده بودم جوری که اون لحظه تصور میکردم تمام آسمون رو دارم میبینم.
با خودم میگفتم چقدر باید خوش شانس باشی که توی شب ماه کامل/پر نور ترین فاز ماه اونم اوایل مرداد و وقتی شب هنوز به بامداد نرسیده بتونی یه شهاب سنگ ببینی؟درواقع برای اولین بار توی زندگیت چقدر ممکنه یکی از رویایی ترین آرزوهات برآورده بشن فاطمه؟
که یهو خدا گفت:ای نورِ دیدهی من،ای امانتِ عشقِ من بر زمین،ای جانِ برگزیدهی من،ای روشنیِ نگاهِ رحمتِ من...
'نیلوفر آبی'
و بله. یه شهابسنگِ زیبا انگاری که همون لحظه تو آسمون متولد شده باشه تمام عمرشو جلو چشمم گذروند.
همون لحظه که داشتم اشک شوق میریختمو جیغ میکشیدمو اینور اونور میپریدم،یهو ملیکا گفت:بچه هااا ساعت<10:10>رُندههههه
اونجا دیگه واقعا تو حال خودم نبودم😂✨
چند دقیقه بعد ثنا و ملیکا هم به ترتیب شهاب سنگاشونو دیدن.
ثنا میگفت:یه نشونه ی خوش یمن از اُمیده
و زمزمه های من:یعنی خدا چقدر مارو دوست داره که اینطوری بهمون نشونه میده؟
همه عمرم دوست داشتم شهاب سنگ ببینم اما این سه چهار سالِ آخر که خیلی با نجوم رفیق تر شدم واقعا یجور دیگه ای اصلا_
😭✨💐