کاش میفهمیدی ذرهای برام اهمیت نداری
و نداشتی، فقط به سبب ارتباط خویشاوندی
برات ذرهای احترام قائل بودم که اینمرتبه
بلکل بهفناش دادی . البته انتظار بیشتر از
اینم نمیرفت . و من موندم با کلی حس
سربار بودن و تحقیری که خواسته و ناخواسته
حوالهم کردی .
هیچ بدی در حقت نکرده بودم :)
ولی متاسفانه سپرده بودنم به تو
که خوب مراقب بودی حرصمو دربیاری .
. اوهام .
فکرکنم منم ایندفه مثل بابابزرگم خجالتو بزارم کنار و جلوت بیوفتم زمین و چهاردستوپا برسم خدمتت .
راستش باباحجی خاطرهای داری که از شدت غم و
فشاری که تحمل میکردی چهاردستوپا وارد حرم
امیرالمومنین شدی، و حالا ما نوههات وقتی
درمورد خودمون باهم صحبت میکنیم میبینیم که
چقدر برای هممون این محبت به امیرالمومنین رو
یادگار مشترك گذاشتی :)
. اوهام .
بچهها خدایی پسردایی چهموجود رقتباریه 😭 . خدا صبرم بده من فردا با این ۱۰ ساعت تو مسیرم 😭 .
یعنی خدا هرچی اسکله کرده پسردایی ما .
از لحاظ روحی دلم شهریوری رو میخواد که قبل
از برگشتنمون از اهواز با باباحجیم عکس گرفتم :)
راستش دلم میخواد غمم رو با غم امامحسین گره بزنم که تا همیشه یادم باشه و سرد نشه .