دلم برای آدمای زندگیم تنگ نشده، دلم برای خود قبلیم تنگ شده که با تمام ویژگیهای مثبتی که داشت اون افراد رو هم کنار خودش داشت . به گذشتم حسودیم میشه .
هرچقدر به عقب برمیگردم و نگاه میکنم توی مهمترین شرایط و موقعیتها من طبق معمول تنها بودم و برای دوستام تعریف کردم که راستی فلانموقع تنها بودم و خاطراتی که تنهایی ساخته بودمو تعریف میکردم .
دلم میخواد پیش همه جمع بشم و بگم و بخندم،از خوابم بزنم و خاطره خوبی از امشب به یادگار بزارم، ولی راستش نه، انقدر تنها هستم که تصمیم بگیرم توی این اتاق باصدای خروپف کسای دیگه و فن کولردوتیکه بخوابم .
حتی کسی رو نداشتم که ازم دفاع کنه و بخواد ازم محافظت کنه . همیشه باید همونی باشی که بقیه پشتسرت میگن . خود واقعیت برای کسی واقعیت نداره .
هدایت شده از توییت فارسی 🇮🇷
بهتر از آنچه از شما گرفته شده به شما عطا میکند- انفال ۷۰
. ماهور
@farsitweets
انقد شرایط روحیم بده که هرچی خواب میبینم توش لباسام همه مشکین، همهجا تیره و تاریکه، هیچ چراغی روشن نیست، همیشه شبه، اونوقت هیچکس محضرضایخدا نمیپرسه حالت خوبه ؟
بدیش اینه که هیچوقت نخواهم فهمید که باباحجی با فکرکردن به چی انقدر ناراحت بود که هروقت از سر محبت براش کاری میکردیم یا کمکش میکردیم میگفت بابا ببخشید:)
باباحجی چیو ببخشم ؟ تو عزیزدلم بودی .
حیف هیچوقت کف پاتو نبوسیدم و حسرت بهدل شدم .