هرچقدر به عقب برمیگردم و نگاه میکنم توی مهمترین شرایط و موقعیتها من طبق معمول تنها بودم و برای دوستام تعریف کردم که راستی فلانموقع تنها بودم و خاطراتی که تنهایی ساخته بودمو تعریف میکردم .
دلم میخواد پیش همه جمع بشم و بگم و بخندم،از خوابم بزنم و خاطره خوبی از امشب به یادگار بزارم، ولی راستش نه، انقدر تنها هستم که تصمیم بگیرم توی این اتاق باصدای خروپف کسای دیگه و فن کولردوتیکه بخوابم .
حتی کسی رو نداشتم که ازم دفاع کنه و بخواد ازم محافظت کنه . همیشه باید همونی باشی که بقیه پشتسرت میگن . خود واقعیت برای کسی واقعیت نداره .
هدایت شده از توییت فارسی 🇮🇷
بهتر از آنچه از شما گرفته شده به شما عطا میکند- انفال ۷۰
. ماهور
@farsitweets
انقد شرایط روحیم بده که هرچی خواب میبینم توش لباسام همه مشکین، همهجا تیره و تاریکه، هیچ چراغی روشن نیست، همیشه شبه، اونوقت هیچکس محضرضایخدا نمیپرسه حالت خوبه ؟
بدیش اینه که هیچوقت نخواهم فهمید که باباحجی با فکرکردن به چی انقدر ناراحت بود که هروقت از سر محبت براش کاری میکردیم یا کمکش میکردیم میگفت بابا ببخشید:)
باباحجی چیو ببخشم ؟ تو عزیزدلم بودی .
حیف هیچوقت کف پاتو نبوسیدم و حسرت بهدل شدم .
هرچقد گذشتهم رو با مرور زخمی میکنم میبینم نزاشتم حسرت هیچنوع ابراز محبتی به بابابزرگم از دلم بگذره بهجز همون روزی که توی بیمارستان
دیدمش و نتونستم کف پاشو ببوسم .
راستش همیشه سعی کردم دوسش داشته باشم .
هیچوقت خودمو از ندیدنش محروم نکنم .
هیچوقت از برنامههام نزنم، حتی دیماه وقتی
وسط امتحانای ترماول بودم فرجه امتحانم رو ول کردم رفتم اهواز روز پدر ببینمش، راستش
تنها چیزی که توی این زندگی باعث شد از خودم
راضی باشم همینه .. همین که همیشه بهش رسیدم :)