بدیش اینه که هیچوقت نخواهم فهمید که باباحجی با فکرکردن به چی انقدر ناراحت بود که هروقت از سر محبت براش کاری میکردیم یا کمکش میکردیم میگفت بابا ببخشید:)
باباحجی چیو ببخشم ؟ تو عزیزدلم بودی .
حیف هیچوقت کف پاتو نبوسیدم و حسرت بهدل شدم .
هرچقد گذشتهم رو با مرور زخمی میکنم میبینم نزاشتم حسرت هیچنوع ابراز محبتی به بابابزرگم از دلم بگذره بهجز همون روزی که توی بیمارستان
دیدمش و نتونستم کف پاشو ببوسم .
راستش همیشه سعی کردم دوسش داشته باشم .
هیچوقت خودمو از ندیدنش محروم نکنم .
هیچوقت از برنامههام نزنم، حتی دیماه وقتی
وسط امتحانای ترماول بودم فرجه امتحانم رو ول کردم رفتم اهواز روز پدر ببینمش، راستش
تنها چیزی که توی این زندگی باعث شد از خودم
راضی باشم همینه .. همین که همیشه بهش رسیدم :)
بیشترین احساس نزدیکی رو درحالحاضر با عمهکوچیکم دارم، روزی که اون بابابزرگم فوت شد فقط من و اون و مامانم خونه بودیم و عمهی تهتغاریم دوید توی حیاط و زار زد و بهم گفت فاطمه دیگه باباحجی نداری، دیروز وقتی بغلم کرد بهش گفتم یادته عمه ؟ الان دیگه هردوشون رو ندارم ..
. اوهام .
بزرگسالی یعنی نصب همراهکارت .
بزرگسالی یعنی شاهد پرسیدن ؛
" قرصهاتوخوردی؟ " مامانبابات باشی .
دهعاخه شما لامصبا پول میگیرین لااقل عین آدم صحیح کنین . من با کلید نمرم بیشتره بعد تو با علمت نمرمو کمتر میدی . خر .