یه حسرت جالب بچگیم توی کل ابتدایی کسی بود که پشتم دربیاد و رفیقمشتی من باشه و هرجا اسمم اومد زودتر از خودم بخواد بفهمه چیشده و خلاصه همونی باشه که وقتی گریه میکنم همه برن کنار و بگن فلانی دوست صمیمیشه خانوم، به ما نمیگه به اون میگه.
من از بیان اعتقادم و جار زدن آن هراسناکم. بی توجیه اینگونه شدم. و چقدر بد و اسفناك!
هممون یه دوست داریم که وقتی برا هم فوروارد میکنیم یادمون میره اونیکی برامون فور زده و بازم اون پستو فوروارد میکنیم 🤏🏻 .
راستشو بخوای چرا، اتفاقا وقتی نگاهت میکنم دلم خیلی برات تنگ میشه. حفظ کرده بودم تک تک ثانیههاتو، مدل راه رفتن و خندیدن و عصبانی شدن و متعجب شدن و خلاصه که من تماما بلد بودم تو رو، و حالا ؟ راستشو بخوای اصلا نمیخوام یادم بیاد کی هستی! فقط دلتنگ نرگس قبلی خودمم.
. اوهام .
بچهها شما راه عملی میشناسین که بتونیم مامانبزرگم رو به وجد بیاریم و یکم امیدوارش کنیم ؟ الان حدودا
بچهها برای خوشحالکردن مادربزرگ مادریتون میتونین از خاطرات روزای اول تولدتون بخواید صحبت کنه . از حال و احوال اونزمان مامانتون :) و جالبه خدایی .