راستش وقتایی که فیلم میدیدم وقتی یه عضو از اون خانواده فوت میکرد یا به هر نحوی ازشون دور میشد میدیدم بعد اون آدم، اون خانواده دیگه مثل سابقش نشد و خیلی مشکلات براشون پیش اومد و به نحوی از درون پاشیده شد حتی اندک، حتی مثل سابق نشد! اما خب نقطهای که خیلی معضلات شروع شد اون نقطه بود . و حالا دارم توی زندگی خودم این ازهمپاشیدگی رو میبینم،
دقیقا به واسطه فوت بابابزرگم .
اون آدمی که حلقه اتصال خیلی آدمها، مسائل
به هم بود برای من بابابزرگم بود، و حالا بدون اون تمام این رشتهاتصالها پنبه شد، سوخت، خاکسترش بهباد رفت و من فکرمیکنم این خانواده دیگه خانواده سابق نمیشه ..
نمیدونم بقیه هم اینطور هستن یا نه اما من از
ترکیب تعدادی از کلمات کنار هم متعجب میشم
و انگشت به دهن به اون ترکیب کلمه نگاه میکنم .
مثلا هرروز هزار بار توی مغزم از
خودم میپرسم یعنی الان مامانم یتیمه ؟
مامانم یتیمه ؟ مامانم یتیمه ؟
و این تکرار پاسخ و سوال هیچ چیزی رو
تکراری نمیکنه برام (:
مردم بالای سرت فاتحه میخونن و میرن اما من باهات خاطره دارم و خب میدونی که خاطره چیز کمی نیست : )
زمان:
حجم:
1.1M
یکی از دردناكترین ویسایی که
گوش دادم این ویس آجی کوچیکم بود ..
من
یه ابرِ
گریونم
امشب :)
. اوهام .
من دوست نداشتم ؟ من با صدای خودم که خودمم با خودم باهاش حرف نمیزنم برات شعر خوندم فرستادم.
من دوست نداشتم ؟ من ویساتو 1x گوش میدم .