وای خیلی خسته شدم.
وقتی که فندق بغلِ کسی بود و من دستامو برا بغل به سمتش میبردمو اونم با ذوق میومد بغلم>>>>>
وقتی که بردمش تا با فواره ها آببازی کنه>>>>>
پ.ن: امشب جشن تولد ۱ سالگی علی، پسر خالم بود که بخاطر بانمک بودنش بهش میگم فندق
رابطهی من و زبان اینطوری پیش میره که ازش متنفر بودم و الان دارم کمکم عاشقش میشم
بالاخره یه روزی ازش پردهبرداری میکنم و تمام مشکلاتی که ممکنه برام پیش بیاد رو به جون میخرم