دوست جدید پیدا کردمممم. اسمش مائدهست و دانشجوعه (البته که بهش میخورد دبیرستانی باشه ولی خب). رشتهش روانشناسیعه. قرار شد اگه خواستم برم مطبش، VIP راهم بده🥸😂. خیلی خودمونی و مهربونه. با اینکه ازم بزرگتره ولی اصلا خودشو نمیگیره:>.
امشب به خانم عبدالحفیظی (همونی که دیشب دعوتم کرد) از طرف یه آقایی بهش یه چیزی گفتم پرسید "کی گفت؟" گفتم "آقاهه" (🤣🤣) گفت "کدوم آقاهه؟" گفتم "همونی که اومد با همون حرف زد" با خنده گفت "آها آقای هوشیار😃" من اینجوری بودم که 😀😅😂🙂.
رفتار همشون واقعا خیلی خوبه. انگار نه انگار که تازه اومدم تو جمعشون. تحویلم میگیرن. باهام وقت میگذرونن. خودمونی حرف میزنن.
خیلی زوده واسه گفتنش ولی دوسشون دارم🥹💙.
سر پستم ایستاده بودم که یه آقایی اومد سمتم و ازم آدرس مردونه رو پرسید تشکر کرد و گفت "میدونی یاد چی افتادم؟ یاد خادمای حرم امام رضا(ع) هم پر دارن و میایستن (یعنی با دیدن من یاد اون خادمین افتاده بود)" ازش تشکر کردم و خداحافظی کردم ولی دلم رفت سمت گنبد طلا و خادمای مهربونش.چقدر دلم براش تنگ شده. کاش قسمتم بشه دوباره برم حرم و محو زیباییش بشم🥲❤️🩹.
یکی به خانم عبدالحفیظی از حرم امام رضا(ع) زنگ زد. از بستن چشماش و گذاشتن دستش روی سینهش فهمیدم داره به امام رضا(ع) سلام میده. توی دلم یه "خوش به سعادتش" گفتم و نگاهمو چرخوندم تا بیشتر از این دلم آب نشه. همون لحظه خانم عبدالحفیظی با لبخند گوشیو گرفت سمتم و گفت "بیا سلام بده. حرم امام رضا(ع)ست." گوشیو گرفتم و با چشمای بسته و دستی روی سینه، سلام دادم و در عرض دو جمله باهاش حرف زدم. گوشیو برگردونم و یه خدایا شکرت از ته دلم گفتم🥺🤍.
هدایت شده از نهجالبلاغه 🇮🇷
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا