🌷#پسرک_فلافل_فروش🌷
#قسمت_پنجاه_و_چهارم
🌀همه از او تعريف مي كردند. هر كس به نوعي او را الگوي خودش قرار داده بود.
⚡نماز شب ها و عبادت هاي هادي حال و هواي جبهه هاي نبرد رزمندگان ايران با صداميان بعثي را براي بقيه ي رزمندگان تداعي مي كرد.
⭐هادي دوباره راهي مناطق عملياتي شد. ديگر او را كمتر مي ديدم.
☎چند بار هم تماس گرفتم كه جواب نداد.
🔮مدتي گذشت و من با چند تن از دوستان براي زيارت راهي ايران و شهر قم شديم.
🌠يادم هست توي قم بودم كه يكي از دوستانم گفت:
📌خبر داري رفيقت، همون هادي كه با ما مي آمد كربلا شهيد شده❓
🗯گفتم: چي ميگي؟ سريع رفتم سراغ اينترنت.
🔍بعد از كمي جست وجو متوجه شدم كه هادي به آنچه لایقش بود رسيد.
🗣راوی محمدحسین طاهری(دوست شهید)
📚برگرفته از کتاب شهید هادی ذوالفقاری
✍ ادامه دارد ...
🌹🍃کانال یادوخاطره شهدا🌹🍃
https://splus.ir/rostmy
🍃🌹🍃
بسم رب الشھـدا
#شھـید_محسن_حاجی_حسنی
#قسمت_پنجاه_و_چهارم
🌺 خبر مثل توپ صدا کرد.
وهابیت همه تلاشش را کرده بود تا جو مسابقات را علیه شیعیان کند.
حالا یک جوان شیعه آمده بود رکود جدیدی در تاریخ 57 ساله مسابقات بین المللی قرآن ثبت کرده بود.
🌹رکورد قبلی برای عبدالباسط تومارو قاری فیلیپینی بود با رتبه 88.
رکورد محسن 95 و بالاترین امتیاز ی بود که طی 57 سال مسابقات کسب شده بود.
🌸 این نه تنها برای ایران و شیعه، بلکه برای کل جهان اسلام افتخار بود.
محسن کیفیت تلاوت قرآن را در کل جهان ارتقاء داده بود.
هنوز هم کسی نتوانسته این رکورد را بشکند.
🌼بعد از اعلام رتبه، خبرنگار ها دوره اش کردند.
زنی جلو آمد و گفت که یکی از خبرگزار های آمریکاست. از محسن پرسید :
_ از اینکه مقام اول رو کسب کردی چه حسی داری؟!
گفت : _ از این خوشحالم که تونستم پرچم شیعه رو ببرم بالا ...
🍁 مصطفی پشتش لرزید از لحن محکم محسن. با خودش گفت :
_ امشب زنده نمی رسیم هتل!
محسن در مصاحبه هایش حرف های دیگری هم زد.
❣گفت :
موفقیت قاری های ایرانی مرهون حمایت های رهبرماست.
من تلاوتی کردم که مرضی خدا باشه، پدر و مادرم شاد بشن و هدیه ای از من به محضر علی بن موسی الرضا علیه السلام باشه.
🇮🇷 تلاوتی کردم که در شان یک ایرانی، یک مسلمون و یک بچه شیعه باشه ... .
🎀🍃🎀🍃🕊🍃🎀🍃🎀
✍ ادامه دارد ...
🌹🍃کانال یادوخاطره شهدا🌹🍃
https://splus.ir/rostmy
🍃🌹🍃
#مدافع_عشق
#قسمت_پنجاه_و_چهارم
❤️ #هوالعشـــق
❣❤️❣❤️❣❤️❣
بی اختیار نیم خیز میشوم سمتت و به صورتت فوت میکنم
چندتار از موهایت روی پیشانی تکان میخورد. میخندی و تو هم سمت صورتم فوت میکنی
نفست را دوست دارم...
خنده ات ناگهان محو میشود و غم به چهره ات مینشیند
_ ریحانه...حلال کن منو!
جا میخورم ، عقب میروم و میپرسم
_ چی شد یهو؟
همانطور که باانگشتانت بازی میکنی جواب میدهی
_ تو دلت پره...حقم داری! ولی تا وقتی که این تو...." دستت را روی سینه ات میگذاری درست روی قلبت.." این تو سنگینه...منم پام بسته اس...
اگر تو دلت رو خالی کنی ...
شک ندارم اول تو ثواب شهادت رو میبری
از بس که اذیت شدی
تبسم تلخی میکنم و دستم را روی زانوات میگذارم
_ من خیلی وقته تو دلمو خالی کردم...خیلی وقته
نفست را با صدا بیرون میدهی ، از لبه پنجره بلند میشوی و چندبار چند قدم به جلو و عقب برمیداری. آخر سر سمت من رو میکنی و نزدیکم میشوی.
با تعجب نگاهت میکنم. دستت را بالا می آوری و باسر انگشتانت موهای سایه انداخته روی پیشانی ام را کمی کنار میزنی. خجالت میکشم و به پاهایت نگاه میکنم. لحن آرام صدایت دلم را میلرزاند
_ چرا خجالت میکشی؟
چیزی نمیگویم...منی که تا چند وقت پیش بدنبال این بودم که ...حالا...
خم میشوی سمت صورتم و به چشمهایم زل میزنی. با دو دستت دو طرف صورتم را میگیری و لب هایت را روی پیشانی ام میگذاری... آهسته و عمیق!
شوکه چند لحظه بی حرکت می ایستم و بعد دستهایم را روی دستانت میگذارم. صورتت را که عقب میبری دلم را میکشی. روی محاسنت از اشک برق میزند
با حالتی خاص التماس میکنی
_ حلال کن منو!
❣❤️❣❤️❣❤️❣
همانطور که لقمه ام را گاز میزنم و لی لی کنان سمت خانه می آیم پدرت را از انتهای کوچه میبینم که با قدمهای آرام می آید. در فکر فرورفته...حتماً با خودش درگیر شده! جمله آخر من درگیرش کرده..
چندقدم دیگر لی لی میکنم که صدایت را از پشت سرم میشنوم
_ افرین! خانوم کوچولوی پنج ساله خوب لی لی میکنیا!
برمیگردم و ازخجالت فقط لبخند میزنم
_ یِوخ نگی یکی میبینتتا وسط کوچه!
و اخمی ساختگی میکنی
البته میدانم جداً دوست نداری رفتار سبک از من ببینی! از بس که غیرت داری...ولی خب در کوچه بلند و باریک شما که پرنده هم پر نمیزند چه کسی ممکن است مرا ببیند؟
با این حال چیزی جز یک ببخشید کوتاه نمیگویم.
از موتور پیاده میشوی تا چند قدم باقی مانده را کنار من قدم بزنی...
نگاهت به پدرت که میفتم می ایستی و ارام زمزمه میکنی
_ چقد بابا زود داره میاد خونه!
متعجب بهم نگاه میکنیم ،دوباره راه میفتیم. به جلوی در که میرسیم منتظر میمانیم تا اوهم برسد.
نگاهش جدی ولی غمیگین است. مشخص است با دیدن ما بزور لبخند میزند و سلام میکند
_ چرا نمیرید تو؟...
هر دو باهم سلام میکنیم و من در جواب سوال پدرت پیش دستی میکنم
_ گفتیم اول بزرگتر بره داخل ما کوچیکام پشت سر
چیزی نمیگوید و کلید را در قفل میندازد و در را باز میکند
فاطمه روی تخت حیاط لم داده و چیپس با ماست میخورد.
حسین اقا بدون توجه به دخترش فقط سلامی میکند و داخل میرود. میخندم و میگویم
_ سلام بچه!...چرا کلاس نرفتی؟؟...
_ اولاً سلام دواًن بچه خودتی...سوماً مریضم..حالم خوب نبود نرفتم
تو میخندی و همانطور که موتورت را گوشه ای از حیاط میگذاری میگویی
_ اره! مشخصه...داری میمیری!
و اشاره میکنی به چیپس و ماست.
فاطمه اخم میکند و جواب میدهد
_ خب چیه مگه...حسودید من اینقد خوب مریض میشم
تو باز میخندی ولی جواب نمیدهی.کفشهایت را درمیاوری و داخل میروی.
من هم روی تخت کنار فاطمه مینشینم و دستم را تا آرنج در پاکت چیپسش فرو میبرم که صدایش درمی آید
_ اوووییی ...چیکا میکنی؟
_ خسیس نباش دیه
و یک مشت از محتویات پاکت را داخل دهانم میچپانم
_ الهی نمیری ریحانه! نیم ساعته دارم میخورم..انداره اونقدی که الان کردی تو دهنت نشد!
کاسه ماست را برمیدارم و کمی سر میکشم.پشت بندش سرم را تکان میدهم و میگویم
_ به به!...اینجوری باید بخوری!یادبگیر...
پشت چشمی برایم نازک میکند. پاکت را از جلوی دستم دور میکند.
میخندم و بندکتونی ام را باز میکنم که تو به حیاط می آیـے و با چهره ای جدی صدایم میکنی
_ ریحانه؟...بیا تو بابا کارمون داره
❣❤️❣❤️❣❤️❣
✍ ادامه دارد ...
🌹🍃کانال یادوخاطره شهدا🌹🍃
https://splus.ir/rostmy
🍃🌹🍃