🔰 داستان راستان🔅
◼️ #هیئت_کجا_برویم؟!
✖️آیا تاریخچه ی عاشورا فقط همین یک صفحه سیاه است و بس؟ فقط مصیبت است و بس؟!
دیگر چیز دیگری نیست؟!
این تاریخچه یک صفحه دیگری هم دارد. در آن صفحه دیگر قهرمان، پسر معاویه نیست; قهرمان، شمر نیست;
🔅🔆 در آنجا قهرمان، حسین (ع) است.
دیگر جنایت نیست، تراژدی نیست، حماسه است،
افتخار است، نورانیت است، تجلی حقیقت است،
تجلی انسانیت است، تجلی حق پرستی است.🔆🔅
چرا ما باید حادثه کربلا را همیشه از نظر صفحه سیاهش، مطالعه بکنیم؟ چرا همه اش جنایت های کربلا گفته بشود؟
چرا شعارهایی که به نام حسین بن علی (ع) می دهیم، می نویسیم;
این شعارها از صفحه تاریک عاشورا گرفته بشود؟!
✖️چرا ما این صفحه نورانی این داستان را کمتر مطالعه می کنیم؟
جنبه حماسی این داستان صد برابر از جنبه جنایی اش می چربد; نورانیت این بر تاریکی آن می چربد.
🔺حالا باید اعتراف بکنیم یکی از جانی های بر حسین بن علی (ع) ماها هستیم که از این تاریخچه فقط یک صفحه اش را میخوانیم😏
و صفحه دیگرش را نمی خوانیم. 😔
🔺آنهایی هستند که این تاریخچه را از نظر هدف، منحرف کرده و می کنند.🔻
✏شهید دکتر مطهری
#شمر_زمانه_ات_را_بشناس
#هیئت_سکولار
#قیام_سیاسی
#داستان_راستان
✅🆔 @Omid_Sadeq
🔰 داستان راستان 🔰
✅ مکاشفات شهید برونسی پشت میدان های مین «کوشک» با #حضرت_حضرت_زهرا (س) و عبور از میدان مین
🔸صورتش را گذاشت روی خاک های نرم و رملی کوشک. حول و حوش ده دقیقه گذشت .
بالاخره عبدالحسین به حرف آمد گفت: سید کاظم! خوب گوش کن ببین چی می گم.گفت: خودت برو جلو. خودت می ری سر ستون، یعنی نفر اول.سر ستون که رسیدی، اون جا درست بر می گردی سمت راستت، بیست و پنج قدم می شماری.
مات و مبهوت، فقط نگاهش می کردم. گفت: بیست و پنج قدم که شمردی و تموم شد، همون جا یک علامت بگذار، بعدش بر گرد و بچه ها رو پشت سرخودت ببر اون جا. وقتی به اون علامت که سر بیست و پنج قدم گذاشته بودی، رسیدی؛ این دفعه رو به عمق دشمن، چهل متر می ری جلو. اون جا دیگه خودم می گم به بچه ها چه کار کنن ...
با تأکید گفت: دقیق بشماری ها.
🔸... کارها انجا شد در انتها عبدالحسین آمد و گفت: به مجردی که من گفتم الله اکبر، شما ردّ انگشت من رو می گیری و شلیک می کنی به همون طرف پیرمرد انگار ماتش برده بود. آهسته و با حیرت گفت: ما که چیزی نمی بینیم حاج آقا ! کجا رو بزنیم؟
🔸... و بالاخره دشمن قبل از اینکه به خودش بیاید، تار و مار شد از خوشحالی کم مانده بود بال در بیاورم
🔸... فردا بی مقدمه پرسیدم جریان دیشب چی بود؟ طفره رفت. قرص و محکم گفتم: تا نگی، از جام تکون نمی خورم،کم کم اصرار من کار خودش را کرد. یک دفعه چشم هاش خیس اشک شد. به ناله گفت: باشه، برات می گم.
موقعی که عملیات لو رفت و توی آن شرایط گیر افتادیم، حسابی قطع امید کردم . شما هم که گفتی برگردیم، ناامیدی ام بیشتر شد و واقعاً عقلم به جایی نرسید. مثل همیشه، تنها راه امیدی که باقی مانده بود، توسل به واسطه های فیض الهی بود. توی همان حال و هوا، صورتم را گذاشتم روی خاک های نرم اون منطقه و متوسل شدم به وجود مقدس خانم حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها).
چشم هام را بستم و چند دقیقه ای با حضرت راز و نیاز کردم. حقیقتاً حال خودم را نمی فهمیدم. حس می کردم که اشک هام تند و تند دارند می ریزند. با تمام وجود می خواستم که راهی پیش پای ما بگذارند و از این مخمصه و مخمصه های بعدی، که در نتیجه شکست در این عملیات دامنمان را می گرفت، نجاتمان بدهند.
🔸در همان اوضاع، یک دفعه صدای خانمی به گوشم رسید؛ صدایی ملکوتی که هزار جان تازه به آدم می بخشید. به من فرمودند: فرمانده!
یعنی آن خانم، به همین لفظ فرمانده صدام زدند و فرمودند: این طور وقت ها که به ما متوسل می شوید، ما هم از شما دستگیری می کنیم، ناراحت نباش.
ادامه داد: چیزهایی را که دیشب به تو گفتم که برو سمت راست و برو کجا، همه اش از طرف همان خانم بود. بعد من با التماس گفتم: یا فاطمه زهرا (س)، اگر شما هستید، پس چرا خودتان را نشان نمی دهید؟!
🔸فرمودند: الان وقت این حرف ها نیست، واجب تر این است که بروی وظیفه ات را انجام بدهی...
#داستان_راستان
🆔 @Omid_Sadeq
🔰داستان راستان🔰
🌷یادی از #سید_الاسرای ایران🌷
❇️ شهید خلبان لشکری برای این روزهایمان که چندروز ماندن در خانه، در کمال امنیت را تاب نمیآوریم، به یاد آنان که سالهای اسارت، نام 🍃امام موسی بن جعفر علیهالسلام 🍃چراغ راهشان بود.
✳️ ببینید، یک عده برای شرف و عزت و ناموس ودین ما چه کشیده اند...
✍ آن قدر اسارتش طولانی شده بود که یک افسر عراقی گفته بود تو به ایران باز نمی گردی بیا همین جا تشکیل خانواده بده!...
✳️ همسر شهید لشگری می گفت خدا حسین را فرستاد تا سرمشقی برای همگان شود..
✳️ او اولین کسی بود که رفت و آخرین نفری بود که برگشت!... اسیر که شد پسرش علی۴ ماهه بود و دندان نداشت و به هنگام آزادیش علی پسرش دانشجوی دندانپزشکی بود...
⭕️ وقتی بازگشت، از او پرسیدند این همه سال انفرادی را چگونه گذراندی
و او میگفت: برنامه ریزی کرده بودم و هر روز یکی از خاطرات گذشته خود را مرور میکردم.
سالها در سلول های انفرادی بوده و با کسی ارتباط نداشت، قرآن راکامل حفظ کرده بود، زبان انگلیسی می دانست و برای ۲۶ سال نماز قضا خوانده بود.
⭕️ حسین می گفت: از هیجده سال اسارتم ده سالی که تو انفرادی بودم سالها با یک "مارمولک" همصحبت می شدم.
⭕️ بهترین عیدی که این ۱۸ سال اسارت گرفتم، یک نصفه لیوان آب یخ بود!
عید سال ۷۴ بود، سرباز عراقی نگهبان یک لیوان آب یخ می خورد، می خواست باقی مانده آن را دور بریزد، نگاهش به من افتاد، دلش سوخت و آن را به من داد، من تا ساعت ها از این مساله خوشحال بودم.
⭕️ این را بگویم که من ۱۲ سال در حسرت دیدن یک برگ سبز، یک منظره بودم، حسرت ۵ دقیقه آفتاب را داشتم...
📚کتاب خاطرات دردناک"
#ناصرکاوه
#داستان_راستان
@Omid_Sadeq