eitaa logo
دانلود
روزمرگی با طعم املت ربی
تموم شد بازم نمیتونم درموردش حرف بزنم
گریه ای که برای کمی‌دیرتر کردم از اون جنسی بود که میدونی الان باید گریه کنی ، یعنی هم گریت میاد هم خودت میری سمت فکرایی که بیشتر گریه‌ت بگیره (شبیه روضه مثلا) ولی ۴۰ صفحه آخر اینو با تپش قلب و هول و ولا خوندم‌. هول و ولا بخاطر حس عقب‌موندگی ، حس وقتی که از شب قبل برای اردوی خارج شهر مدرسه از ذوق خوابت نبرده و صبح وقتی میرسی تو حیاط مدرسه اتوبوس راه افتاده و دنبالش میدویی و طاقتت طاق میشه که دیگه رفت و تو نمیتونی بهش برسی . معمولا همیشه موقع خوندن داستانای مذهبی و شهدا این حس بهم دست میده . گریه ۵ صفحه آخر هم از اون جنس بود که دست خودت نیست فقط شرشر اشک میاد و خیلی میچسبه ، خیلی حال میده. احتمالا اونایی که همیشه راحت گریه میکنن این چسبیدن رو درک نمیکنن ، خوشبحالشون. ما چون دلمون یه چند لایه رسوب سفت و سخت گرفته این چیزا راحت بهش نمیرسه و اگه یه جرقه‌ای اون وسط مسطا حس میشه بخاطر اینه که خدا یه ذره‌بین کوچولو گرفته بالای دل و پرتوهای نورشو میتابونه و این رسوبا اندازه یه نقطه‌‌ بلند شکافته میشن و باریکه‌ی نور میرسه اون ته مهای دل و جرقه‌های ریز .
از این کتاب ۲ تا جمله رو میخوام یادبگیرم که اولی به عنوان یه مناجات قشنگ دومی ام آویزه‌ی گوش