روزمرگی با طعم املت ربی
اهمیت فرهنگو از دکتر غلامی یاد گرفتم
خیلی زحمت کشیدم برای کات تمیزش
ببینین😤
روزمرگی با طعم املت ربی
تموم شد بازم نمیتونم درموردش حرف بزنم
گریه ای که برای کمیدیرتر کردم از اون جنسی بود که میدونی الان باید گریه کنی ، یعنی هم گریت میاد هم خودت میری سمت فکرایی که بیشتر گریهت بگیره (شبیه روضه مثلا)
ولی ۴۰ صفحه آخر اینو با تپش قلب و هول و ولا خوندم.
هول و ولا بخاطر حس عقبموندگی ، حس وقتی که از شب قبل برای اردوی خارج شهر مدرسه از ذوق خوابت نبرده و صبح وقتی میرسی تو حیاط مدرسه اتوبوس راه افتاده و دنبالش میدویی و طاقتت طاق میشه که دیگه رفت و تو نمیتونی بهش برسی .
معمولا همیشه موقع خوندن داستانای مذهبی و شهدا این حس بهم دست میده .
گریه ۵ صفحه آخر هم از اون جنس بود که دست خودت نیست فقط شرشر اشک میاد و خیلی میچسبه ، خیلی حال میده.
احتمالا اونایی که همیشه راحت گریه میکنن این چسبیدن رو درک نمیکنن ، خوشبحالشون.
ما چون دلمون یه چند لایه رسوب سفت و سخت گرفته این چیزا راحت بهش نمیرسه و اگه یه جرقهای اون وسط مسطا حس میشه بخاطر اینه که خدا یه ذرهبین کوچولو گرفته بالای دل و پرتوهای نورشو میتابونه و این رسوبا اندازه یه نقطه بلند شکافته میشن و باریکهی نور میرسه اون ته مهای دل و جرقههای ریز .
از این کتاب ۲ تا جمله رو میخوام یادبگیرم
که اولی به عنوان یه مناجات قشنگ
دومی ام آویزهی گوش