eitaa logo
روزی روزگاری آنه؛
286 دنبال‌کننده
340 عکس
14 ویدیو
0 فایل
[تکرار غریبانه‌ی روزهای آنه سرانجام این‌گونه گذشت...] کانال پلی لیست @NajVa8 «از هر دری سخنی...» https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ex29hx&btn=صندوق.نامه‌های.آنه
مشاهده در ایتا
دانلود
سرماخوردگی تو مسافرت <<<<<<<<<<<<
همچنان از مشهد و حرم امام رضا براتون گزارش می‌کنم مدرسه دو درب مربوط به دوره تیموری
😭😭😭😭😭
از هفته‌ای که گذشت: ـ وا! پوستم چجوری با این سرعت متوجه شد تو سفرم که نابود شه؟ ـ زیارتتون مبارک! ـ من بالاخره کتاب می‌خرم. نه فوراً ولی حتماً! ـ تو رو خدا له ندین! فشار شدیم! ـ گیلاسی که بافته بودی و آویزون گوشیت بود کو؟ ـ بستمش به پنجره فولاد! ـ مامان! شخصیت مورد علاقم تو کتاب مُرد:(((( ـ پس بگو چرا داشتی گریه می‌کردی... ـ خدایا ما که قرار نیست بریم بهشت. جهنمتو آسون کن!
یکی از مزایای کار کردن تو کتابفروشی اینه که کتابای قیمت (خیلی) قدیم رو پیدا می‌کنی. مثلا من همه‌ی اینا رو با هم زیر ۲۰۰ هزار تومن گرفتم.
از هفته‌ای که گذشت: ـ قیمتای چاپ جدید کتابایی که اومده انقدر گرون شده که روم نمی‌شه وقتی مشتریا می‌پرسن بهشون بگم. ـ بچم اصلا بغل هیشکی نمی‌ره عجیبه که انقدر راحت اومد بغل شما. ـ مرده صد و سی میلیون کتاب خریده گذاشته اینجا که من فاکتور کنم. انقدر به هم بی‌ربطه که فکر کنم یه آدم پولدار بوده که تو خونش یه کتابخونه خالی داشته و صرفا می‌خواسته فقط یه جوری پرش کنه. ـ شایدم مثل نقی می‌خواسته دختر شوهر بده. ـ چاییتون سرد نشه! ـ می‌خوام بهم کتاب معرفی کنین. اصلا شما کتاب می‌خونین؟ ـ اختیار دارین! این چه حرفیه آخه؟ ـ یه کتاب بهم معرفی کنین که می‌خوام سر کار بخونم کلاس داشته باشه.
از هفته‌ای که گذشت: ـ لطف مکرر حق مسلم شود! ـ اگه شما نبودی من گریه می‌کردم. بی منت کمک می‌کنین و توقعی هم ندارین. ـ سلام ما رو به خواجه حافظ شیرازی برسونین. ـ خوشحالم چون برای اولین بار احساس می‌کنم واقعا به یه جایی تعلق دارم. ـ خیلی مهربون و دوست داشتنی هستی و بچه‌ها اینو حس می‌کنن که انقدر تو بغلت آروم می‌شن. ـ میو! ـ اون کلمه‌هه که وقتی یکی عصبانیه بهش می‌گن عصبانی نباش فلان کار کن چیه؟ ـ کظم غیظ؟ ـ آفرین! همین!
دو نوع افسردگی بعد از تموم کردن کتاب وجود داره: نوع اول: افسرده می‌شی که چقدر قشنگ بود و چرا انقدر زود تموم شد. نوع دوم: افسرده می‌شی که آخه این چی بود که من وقتم و پولم رو به خاطرش هدر دادم. بعد از تموم کردن این کتاب افسردگی نوع دوم گرفتم.
می‌دونم که مدت‌هاست خبری ازم نبوده و الانم ساعت عجیبی برای حرف زدنه ولی از شدت استرس خوابم نمی‌بره و نمی‌دونم چی کار کنم
دیشب سر کار بودم که دوستم بهم زنگ زد. گفت: خوبی؟ گفتم: نه! و زدم زیر گریه. وقتی بهش گفتم که علاوه بر تمام فشارایی که این مدت روم بوده واسه اعلام نتایج هم خیلی استرس دارم بهم گفت: تو پارسال موقع اعلام نتایج استرس داشتی؟ گفتم: اصلا! گفت: چون می‌دونستی خوب تلاش نکردی و انتظار نتیجه هم نداشتی ولی امسال می‌دونی که همه‌ی تلاشتو کردی و استرست هم به خاطر اینه که می‌ترسی نتیجه‌ی تلاش‌هات رو نبینی. تو امسال صد خودت رو گذاشتی و از اینجا به بعدش دیگه کاری از دستت بر نمی‌آد. فقط باید بسپریش به خدا.
خوشحال از سایت اومدم بیرون:)