همچنان از مشهد و حرم امام رضا براتون گزارش میکنم
مدرسه دو درب مربوط به دوره تیموری
از هفتهای که گذشت:
ـ وا! پوستم چجوری با این سرعت متوجه شد تو سفرم که نابود شه؟
ـ زیارتتون مبارک!
ـ من بالاخره کتاب میخرم. نه فوراً ولی حتماً!
ـ تو رو خدا له ندین! فشار شدیم!
ـ گیلاسی که بافته بودی و آویزون گوشیت بود کو؟
ـ بستمش به پنجره فولاد!
ـ مامان! شخصیت مورد علاقم تو کتاب مُرد:((((
ـ پس بگو چرا داشتی گریه میکردی...
ـ خدایا ما که قرار نیست بریم بهشت. جهنمتو آسون کن!
از هفتهای که گذشت:
ـ قیمتای چاپ جدید کتابایی که اومده انقدر گرون شده که روم نمیشه وقتی مشتریا میپرسن بهشون بگم.
ـ بچم اصلا بغل هیشکی نمیره عجیبه که انقدر راحت اومد بغل شما.
ـ مرده صد و سی میلیون کتاب خریده گذاشته اینجا که من فاکتور کنم. انقدر به هم بیربطه که فکر کنم یه آدم پولدار بوده که تو خونش یه کتابخونه خالی داشته و صرفا میخواسته فقط یه جوری پرش کنه.
ـ شایدم مثل نقی میخواسته دختر شوهر بده.
ـ چاییتون سرد نشه!
ـ میخوام بهم کتاب معرفی کنین. اصلا شما کتاب میخونین؟
ـ اختیار دارین! این چه حرفیه آخه؟
ـ یه کتاب بهم معرفی کنین که میخوام سر کار بخونم کلاس داشته باشه.
از هفتهای که گذشت:
ـ لطف مکرر حق مسلم شود!
ـ اگه شما نبودی من گریه میکردم. بی منت کمک میکنین و توقعی هم ندارین.
ـ سلام ما رو به خواجه حافظ شیرازی برسونین.
ـ خوشحالم چون برای اولین بار احساس میکنم واقعا به یه جایی تعلق دارم.
ـ خیلی مهربون و دوست داشتنی هستی و بچهها اینو حس میکنن که انقدر تو بغلت آروم میشن.
ـ میو!
ـ اون کلمههه که وقتی یکی عصبانیه بهش میگن عصبانی نباش فلان کار کن چیه؟
ـ کظم غیظ؟
ـ آفرین! همین!
میدونم که مدتهاست خبری ازم نبوده و الانم ساعت عجیبی برای حرف زدنه ولی از شدت استرس خوابم نمیبره و نمیدونم چی کار کنم
دیشب سر کار بودم که دوستم بهم زنگ زد.
گفت: خوبی؟ گفتم: نه! و زدم زیر گریه.
وقتی بهش گفتم که علاوه بر تمام فشارایی که این مدت روم بوده واسه اعلام نتایج هم خیلی استرس دارم بهم گفت: تو پارسال موقع اعلام نتایج استرس داشتی؟ گفتم: اصلا!
گفت: چون میدونستی خوب تلاش نکردی و انتظار نتیجه هم نداشتی ولی امسال میدونی که همهی تلاشتو کردی و استرست هم به خاطر اینه که میترسی نتیجهی تلاشهات رو نبینی. تو امسال صد خودت رو گذاشتی و از اینجا به بعدش دیگه کاری از دستت بر نمیآد. فقط باید بسپریش به خدا.