eitaa logo
روزی روزگاری آنه؛
348 دنبال‌کننده
320 عکس
14 ویدیو
0 فایل
[تکرار غریبانه‌ی روزهای آنه سرانجام این‌گونه گذشت...] کانال پلی لیست @NajVa8 «از هر دری سخنی...» https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ex29hx&btn=صندوق.نامه‌های.آنه
مشاهده در ایتا
دانلود
Good things are coming...
راستش به این روزها که فکر می‌کنم، می‌بینم که پذیرش تمام شدن‌ها برایم سخت است. نمی‌توانم چشمم را روی همه‌ی خاطراتم ببندم و با خودم بگویم: «ببین! همه چی تموم شده! بی‌خیال شو!» بی‌خیال شدن برایم سخت است. فراموش کردن برایم سخت است. در لحظه زندگی کردن آن‌هم وقتی که هر چیز کوچکی می‌تواند مرا پرت کند وسط دریای عمیق خاطرات تلخ، سخت است. کنترل احساساتم را از دست داده‌ام و یکهو می‌زنم زیر گریه. زود خشمگین می‌شوم و داد می‌زنم و حرف‌هایی می‌زنم که زود از گفتن آن‌ها پشیمان می‌شوم. برای شاد بودن به هر سمت چنگ می‌اندازم تا شاید طناب پوسیده‌ی امیدم را دوباره پیدا کنم و محکم در دست بگیرم و سعی کنم خودم را بالا بکشم. کتاب می‌خوانم، موسیقی گوش می‌کنم، می‌نویسم و باز هم می‌نویسم تا شاید بین واژه‌ها، نت‌ها و یا شعرها خودم را پیدا کنم؛ اما انگار یک جایی وسط سیاهی‌ها نشسته‌ام، زانو‌هایم را بغل کرده‌ام و تنهای تنها اشک می‌ریزم. این روزها بیشتر از همه خودم را کم دارم. خودِ خودم را...
یه روز دوباره برق چشمامونو پیدا می‌کنیم:)✨
ـ نوشتم تا تو بخوانیش، نوشتم تا شاید مرا پیدا کنی... به جز این، باقی همه بیهوده است...
Arman Garshasbi ~ Music-Fa.ComArman Garshasbi - Benshin Tamashayat Konam (320).mp3
زمان: حجم: 9.2M
عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنم اکنون که پیدا کرده‌ام بنشین تماشایت کنم...
ـ آرزویی نیست در قلبم به جز این که شبی عطر شیرینم تو را فرهاد این عالم کند...
روزی روزگاری آنه؛
گیلبرت عزیزم! پاییز واقعا زیباست؛ مگر نه؟ حتی اگر تنها سهمت از آن، هوای خنک اول صبح‌ها که از پنجره و
گیلبرت عزیزم! این روزها حالم را نپرس. نمی‌خواهم به تو دروغ بگویم. نمی‌خواهم بگویم خوبم، در حالی که نیستم و می‌دانم که تو هم این را می‌دانی. تمام دوستانم قرار است به دانشگاه بروند و من احساس کسی را دارم که در دو ماراتون از همه عقب‌تر است و هر چقدر هم که تلاش می‌کند؛ فقط خودش را خسته‌تر می‌کند و بقیه را می‌بیند که از او دورتر و دورتر می‌شوند. وقتی به این فکر می‌کنم که درمورد تولد ۱۸ سالگی‌ام چه تصوراتی داشتم، دلم پیچ می‌خورد. حالا فکر می‌کنم حتی اگر بخواهم تولد بگیرم و دوستانم را دعوت کنم هم یا در دانشگاه هستند و یا در فکر دانشگاه. نه! اشتباه نکن! من واقعاً برای تک تکشان از ته دل خوشحالم؛ ولی نمی‌توانم به این فکر نکنم که کاش من هم جایی بودم که آرزویش را دارم. گاهی بعد از یک اتفاق ناگوار، ناگهان بزرگ می‌شوی. یک شب طولانی و سخت، با خودت فکر می‌کنی هرگز صبح نخواهد شد. صبح می‌شود و می‌بینی دیگر همان کسی نیستی که دیروز بودی. احساس می‌کنم گذشتن از این روزها برایم مثل گذشتن از یک رودخانه‌ی عمیق است. رودخانه‌ای که در آن باید مخالف جریان آب شنا کنی و فقط کافی است یک لحظه خسته شوی و کم بیاوری تا جریان آب تو را با خود ببرد. سعی می‌کنم فقط شنا کنم و کمتر به اطرافم اهمیت بدهم. تلاش می‌کنم سریع‌تر شنا کنم و به فریادهای دیگران که از من می‌خواهند خودم را خسته نکنم و رهایش کنم توجهی نکنم. ۱۴۰۴/۷/۲۳