هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
+پسر دایی جوووووnم؟!
برگشت سمتم؛ دامور هyکلی و گوریل ترین پسره خاندان بود!
_چیشده کوچولو؟!
مظلوم گفتم:
_میشه عین تیربرق وایسی من پشتت قایم شم؟!
داریم قایم موشک بازی میکنیم..
صدای خندش با حرفم بلند شد و یهو با یه حرکت..😇🩵📪🤣
https://eitaa.com/joinchat/340985276C4ae25e0c9b
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
یه پسر دایی دارم؛
تاا نداره.. عقلی داره که انیشتن نداره!! قیافه داره که بردپیت ندارهه..
خلاصه همه چی تمومه!
ولی ولی..
اخلاقی داره که س..گ نداره
کلا به دامور س..گ اخلاق معروفه، تو یه بازی خانوادگی قرار شد من پا روی دم این س..گ بزارم و اگه جون سالم به در بردم...🤼♀😳🤣🥇
https://eitaa.com/joinchat/340985276C4ae25e0c9b
تا ساعت 19 بمونه🪵🍃 تبادلات گسترده لیلیوم🌸
هدایت شده از گسترده شیش ساعته نیلو
_ابان رفتی به طاها گفتی برات کباب بخره.
بعد به من که شوهرتم نگفتی؟
بغض کرده به اریا خیره شدم.
_خب... خب ویار کرده بودم نمی خوردم همون لحظه چشمای بچون لوچ می شد.
اریا کلافه دستی به ریشش کشید.
_ببین ابان جان، زن خوشگلم اینبار میزارم به پای نادونیت چون هفده سالته بچه اولته ولی وای به حالت اگه اینبار چیزی خواستی به من نگی... شیرفهم؟! 🤫🤬
https://eitaa.com/joinchat/3062498573Cb968bd934d
#شوهرغیرتی_فقط_آقااریا😼🙌
هدایت شده از گسترده شیش ساعته نیلو
_داداش توروخدااا.. شمارش و بده دیگه!!
گوشی و کشید و نزاشت شماره رو بخونم با اخم گفت:
_چرا باید شماره رئیسم و بدم به خواهرم؟!
پررو گفتم:
_چون رئیست بشه شوهرخواهرت و پارتی توپ داشته باشی تو شرکت!!!
یه نگاهش روی صفحه گوشی قفل شد و منم...👹🤣🙌♥️
https://eitaa.com/joinchat/3062498573Cb968bd934d
دستشون خورده زنگ زدن به پسره و دارن راجعش حرف میزنن🤣☝️🏽
#طنززززژ
هدایت شده از گسترده شیش ساعته نیلو
تا ساعت 21 بمونه.
گسترده شیش ساعته نیلو🌻.
هدایت شده از گسترده 3ساعته حنـا
بابا با خشم و صدای بلندی فریاد زد:
_دختره بی حیا آبرومون رو بردی.
بعد دستم رو گرفت و به سمت در بردم .
از درد هق هق می کردم.درد تهمتی که بهم زده بودن ،درد حرف ها و ناسزاها که ازشون شنیده بودم.
هیچکس حتی مامان جلو نیومد و جسم نحیف و لرزونم رو در آغوش نگرفت.
دستم رو سمت نوید دراز کردم و با عجز گفتم:
_بخدا دروغه نوید..بخدا دروغه.
اما نوید با چشم هایی پر از تنفر نگاهم می کرد.
برق شادی توی چشم های سارا خواهرم از این فاصله هم مشخص بود.
بابا دوباره به سمتم اومد مچ دستم رو گرفت و کشون کشون سمت در حیاط برد.
با جیغ گفتم:
_ولم کن آخ مامان.
جیع میزدم و مامان رو صدا میکردم ولی اون هم مثل بقیه دلش به حال من نسوخت.
بابا مچ دستم رو با شدت رها کرد و گفت:
_خودت رو جمع کن و از خونه من برو بیرون.اینجا دیگه جایی برای تو نیست.
با عجز مچ دستم رو مالش دادم و روبه نوید گفتم:
_پشیمون میشی..بخدا پشیمون میشی💔❤️🔥
https://eitaa.com/joinchat/1937376858C9b7743e7f9
پارت واقعی رمان سودایعشق 🔥
هدایت شده از گسترده 3ساعته حنـا
خواهرم بهش تهمت زد که با وجود نامزدم با مرد دیگه ای ریختم روی هم ..
همه هم حرف سارا خواهرم رو باور کرده بودن حتی نوید نامزدم و مون رو از خونه انداختن بیرون ..
سارا از بچگی عاشق نوید بوده و من این رو زمانی فهمیدم که پدر و برادر هام واقعیت رو فهمیده بودن و دربه در دنبالم بودن تا پیدام کنن...❤️🔥🌱
https://eitaa.com/joinchat/1937376858C9b7743e7f9
پارت واقعی رمان سودایعشق🕊
هدایت شده از ˒ گستـرده⁴ساعتـهتـٰابـان🌞 ˓
مشاوره وپشتیبانی رایگان خانم دکتر
ثروت، نتیجهی یک تصمیم درست است. برای پیوستن به تیم رو به رشد ما و رسیدن به درآمد پایدار، همین حالا از مشاوره اختصاصی بهرهمند شوید
https://eitaa.com/joinchat/3415409646Ce1e1b55a18
هدایت شده از ˒ گستـرده⁴ساعتـهتـٰابـان🌞 ˓
با این پولدار شدم😍❤️🔥
https://eitaa.com/joinchat/3415409646Ce1e1b55a18