برای تو عزیزم؛
که این روز ها نزدیک ترین به منی
هیچ چیز از تو پوشیده نیست و خوب مرا میدانی
اما کجایی که من تورا ببینم؟
کجا این جهان ایستاده ایی که دوباره دستان پر مهرت را بفشارم
عمیقا دلتنگ تو ام و هیچ راهی برای رهایی و رفع این دلتنگی ندارم که در آن قدم بگزارم و انتهای آن به تو و آغوش حقیقتی ات برسم..
گاهی حس میکنم دور تر از مزار ایستاده ایی و مرا خیره خیره میبینی.دلتنگم هستی؟
به جایی که عطر وجودت را احساس میکنم نگاه میکنم اما تو آنجا نیستی..دلتنگ تر میشوم و دلم میخواهد چشم هایم را طولانی مدت ببندم تا بیشتر و بیشتر تورا حس کنم..
به راستی کجا میتوانم دوباره به دست های تو برسم؟ دیدار بعدی ما نامشخص و دور است پس در دلتنگی تو مدفون میشوم
اما بدان ما لایق خداحافظی بهتر بودیم..
لایق بوسیدن و در آغوش کشیدن
هیچ نمیدانستم تورا گم خواهم کرد و لبریز از حسرت آن آغوش و خداحافظی آخر تا پایانی ترین لحظات عمرم خواهم بود.
دیدار به قیامت مهربان دست حناییِ من
-حنا
لاله عباسی عزیز تر از جانم
سلام !
مدتی است تصمیم گرفته ام یاد تورا بدرود بگویم ... ولی امان از همه چیز ؛ امان از همه چیز که مرا یاد تو می اندازند . و امان از دلی تنگ که با همه چیز یاد تو می افتد :)
آفتاب داغ و سوزان یاد آور توست ولی آسمان ابری هم نیز
سوز سرما مرا یاد تو می انداخت ولی این روزها گرمای سوزان خرداد هم یادآور توست . وقتی خورشید طلوع میکند قلبم به یاد تو میتپد ولی هر شب وقتی از پنجره ماه تابان را میبینم هم احساس میکنم تورا کنار خود دارم :)
محال بودن تو دردیست و دچار بودنم به تو دردی به مراتب سوزناک تر ... قلبم توان گذر ندارد . میسازد و میسوزد و میماند ...
گاهی وقتها با خودم فکر میکنم یعنی چیزی هم مرا به یاد تو میآورد ؟ مثلا چشمان غمگینی، موی پریشانی ، شعری ، سخنی ، صدایی یا آهنگی ؟
اما افسوس ...
من که حتی در کنج خیال تو هم نیستم :)
این روزها دو روح بیگانه در من است که یکی میپذیرد در غم ماندن و پذیرش جفای تو و دیگری میخواهد رها شود ... میخواهد به تو پشت کند و به شتاب نجات من بیاید ! یکی با حزن زمزمه میکند عشق تورا و دیگری فریاد میزند که رها کنم چنین بی وفایی را ...
حالا خودت بگو ، خودت باز هم بیا با یکی از همین روزهای بهاری
با یکی از وزش های نسیم خنک
برگرد به من :) و بمان و بگو که تو هم مرا ...
_ ME vs ME
ای که میتوانستی ریشه و تکیهگاه من باشی، این نامه را نه برای تو، که برای سایهی آن کسی مینویسم که میتوانستی باشی؛ چرا که میدانم تو هرگز تابِ نگریستن به آینهیِ آنچه «نیستی» را نخواهی داشت.
ای خواستگاه من ، چقدر در خالیِ وجودم تو را طلب کردم. آن زمان که بیماری در ویرانسرایِ تنم لانه کرد و سایهاش چون بختکی سیاه بر شانههایم سنگینی میکرد، و یا آنگاه که به اوجِ آسمانها پر گشودم و پیروزیهایم شاهدی میطلبید، تو نبودی. نه از سرِ بدخواهی، که گویی در پسِ دیوارهایِ شکنندهیِ ناتوانیهایت پنهان شده بودی؛ چنان خود را کوچک میپنداشتی که حتی برای ایستادن در کنارِ من، در خود توانی نمییافتی.هرگز ندانستم و شاید هرگز ندانم چرا؛ اما تو میتوانستی بیش از اینها باشی. برای تکیهگاه بودن، نیازی به سکههایِ طلا در جیب نبود؛ تنها حضورِ گرمی لازم بود و کلامی که لنگرگاهِ امید باشد. تو را سرزنش نمیکنم، چرا که اکنون میبینم تو نیز خود، از کهنالگویِ «پدری» محروم بودی و پیش از آنکه فرصتِ آن را بیابی، از این نعمت یتیم مانده بودی.
اندوهِ حلناشدهیِ توست که دیوارهایِ میانِ ما را برافراشت؛ حصاری از ترس که میخواست ما را از آسیب برهاند، اما دریغ که همین دوری، عمیقترین زخم را بر جانِ ما نشاند. نبودنِ تو، سکوتی است که از هر فریادی بلندتر است و سردیِ حضورِ تو، از هر شعلهای سوزندهتر. این تراژدیِ «تقریباً بودن» است؛ داستانی که نه اینجاست و نه آنجا. ما با چنان سماجتی تو را دوست داریم که از بیمهریهایت فراتر است، و با اینحال، در پیِ این عقبنشینیِ خاموشِ تو، سرگردان ماندهایم.شاید تو نتوانستی آن خانهی امنی باشی که محتاجش بودم، اما درسِ بزرگتری به من آموختی: یاد گرفتم چگونه خانهیِ خویش را بنا کنم. و با این وجود، هنوز در گوشهای از دلم، امیدی ترد و نازک به دنبالِ تو میگردد؛ که شاید روزی از غبارِ این ترسهایِ خویش برآیی و سرانجام، همان پناهگاهی شوی که تمامِ عمر در خوابهایم دیده بودم
+دختری که خودت نامش را برگزیدی
نعنا نمیدونم هنوز این هوای آلوده رو نفس میکشی یانه ..
نعنا یک سال آینده چه طوریه؟ یادگرفتی گیتار بزنی ؟یا شب زیر ستارها پیک نیک رفتی؟زیر بارون بوسیدیش؟...
نعنا دوست دارم بدونم وقتی یک سال آیند اینو میخونی کجا و پیش کی نشستی. یادمه گفته بودم دوست دارم روزی ک قرار بمیرم بارون بیاد از اون بارون سنگینا ک تا چند روز قطع نمیشه، اون روز بارون اومد ؟ اون روز چشماتو برا همیشه بستی یا تا خود صب پای پنجر نشستیو قطر بارون مورد علاقتو روی شیشه دنبال کردی ؟ کدوم قطر زودتر رسید؟ مال تو؟یا مال اون؟
هنوزم هر جا میری رنگ قرمز دنبالت میاد؟
نعنا برام از آیند بگو دوست دارم بدونم چه شکلیه..این ۳۶۵روزی ک ممکنه یه روزش تورو ازم بگیر چه جوریه ؟
-نعنا
هدایت شده از صندوقچهٔ نامه.
من و تو اشتباه کردیم.
اشتباه کردیم که تمام این مدت رو به تنهایی گذروندیم.
ما به تنهایی کتاب خوندیم، انیمه و فیلم نگاه کردیم و خیالپردازی کردیم.
ما خیلی وقته که با هم حرف نزدیم.
ما اشتباه کردیم.
اشتباه ما این بود که وقتی دستهای هم رو گرفتیم، توی قلعه یوبابا نچرخیدیم؛
اطراف کلیسا سنپترزبورگ، گل نکاشتیم؛
کنار رودخونه آندوئین، ترانه نخوندیم؛
توی کشور شرقی، برای همدیگه سیب نخریدیم؛
ما اطراف تینگن، دنبال فالگیری که برامون فال تاروت بگیره نگشتیم؛
بین شلوغی بازار مرزی، شیرینیهای گرم نخوردیم؛
توی عمارت سکوت، عود روشن نکردیم.
اشتباه ما این بود که برای همدیگه کتاب نخوندیم.
ما برای هم، هملت نخوندیم؛
"دزیره" و "غرور و تعصب" و "بلندیهای بادگیر" و "رومئو و ژولیت" نخوندیم.
ما برای هم، "من به امید دلبستم" رو نخوندیم.
نخوندیم تا من بشم هیکاری و تو بشی سم؛
تا من برات گِن بشم و تو بشی یونجی؛
من بشم کاترین و تو بشی ادگار؛
من بشم مدی و تو بشی وریتی؛
من اشتباه کردم.
من هیچ وقت برات تومیوکایی نبودم که وقتی بین برفها نشستی و گریه میکنی، بهت کمک کنم؛
من هیچ وقت برات هاکویی نبودم که اسمت رو فراموش نکنم و لباس هات رو برات نگه دارم؛
من برات سی نبودم که برای ایستادن، بهم تکیه کنی؛
من برات فوشیگورو نبودم که همیشه به موقع برسم؛
من برات ویکتور نبودم که رقصیدن رو بهت یاد بدم؛
من برای تو هیچی نبودم.
تو برای من، زیادی بودی.
من میخواستم برات عشق بخرم؛ میخواستم برات دوتا بال سیاه بدزدم؛ میخواستم تو رو به آسمون ببرم و بهت گناه کردن رو یاد بدم.
مگه ما کی بودیم؟
دو تا غریبه که مشترکاتشون رو توی کارگاه نقاشی میکاسا جا گذاشتن؟
یا شاید، غریبههایی که برای آخرین بار، تصویر همدیگه رو روی پشتبوم دیهبیتیش مارسی فراموش کردن.
ما اشتباه کردیم عزیزم.
من برای جایگزین کردن تو با تنهایی، اشتباه کردم.
-آبان-
دلم برات تنگ شده.
شب چندمه؟ خودم هم نمیدونم. فقط میدونم شب سومیه که رسما از دست دادمت.
اون لحظه قلبم داشت از جا کنده میشد، عزیزکرده. اون لحظه که زنگ زدی دلم برای شنیدن صدات پر زد. خوشحالی زیر پوستم میجوشید و قلبم اول از خوشحالی داشت نفس کشیدن رو برام سخت میکرد و بعد.. بعدش فقط دیدم که دنیا داره دور سرم میچرخه.
اون لحظه فقط میدونستم که حتی توان ایستادن هم ندارم. همونجا، زیر نور هلال ماهی که برای شب سوم داشت توی آسمون دلبری میکرد، روی زمین افتادم. اون لحظه اونقدر بیچاره و ناتوان بودم که نمیدونستم باید چیکار کنم.
حتی دیگه یادم نیست چطور قطع کردم، فقط صدای گریه هام رو یادمه.. فقط یادمه که برای بار دوم شکستم.
عزیزکرده، چطور باور کنم دیگه دلبریهات رو قرار نیست ببینم؟
صورتیِمن، چطور باور کنم که دیگه قرار نیست صدات کنم و بگی جونم؟
دخترکِ چشم عسلی، چطور باور کنم دیگه قرار نیست با عشق و هیجان تو چشمام خیره بشی و من هزاربار با دیدن چشمات مرده و زنده نشم؟
دخترک نازم، چطور باور کنم که انقدر زود تسلیم شون شدی؟ هنوز صدات تو صورتم سیلی میزنه که میگفتی بزار هرکی هرچی میخواد بگه، مهم منو توییم که میدونیم عشقمون اشتباه نیست.
دیدی ازم گرفتنت؟ دیدی ازم گم شدی؟ دیدی دیگه ندارمت؟ دیدی کارشون رو کردن؟ دیدی آخرش تسلیم شدی عزیزترین دردِ قلبم؟
تو.. غمگین ترین بخش از من شدی.. که هیچوقت برای من باقی نموند. آخه دختر رویای چشم عسلی، من چطور بدون شیرین زبونیهات دووم بیارم؟ چطور بدون سبز شدنِ قلب مهربونت به زندگی نکبتبارم ادامه بدم؟
نورِ قلبم، فقط بهم بگو چطور تسلیم شدی..؟
- نوا، من نمیخوام از دست بدمت..
+ تو خودت از دستم نرو، من از دستت نمیرم دخترکم، باشه؟
❜ از طرف گلِ شما به شما خانومِ شازده کوچولو ـ نوا
تقریبا یک سال از آخرین باری که در آغوش کشیدمت و تو را به پزشکان سپردم می گذرد ، دیگران می گویند یک سال اما برای من گویی یک قرن گذشته و در عین حال گویی اصلا سپری نمی شود . این نبودن های تو هنوز برایم عادی نشده عزیزک من . گاهی نمی خواهم باور کنم اینکه قبل از بسته شدن درها بهم نگاه کردی آن نگاه سوزان و محزون همیشگیت آخرین نگریستن های تو به من بوده است . جای خالی تو این روز ها با هیچ چیز پر نمی شود ، فنجان آبی رنگ قهوات هنوز کنار ظرف شویی و عطر مورد علاقه ات هنوز روی میزه . مغازه ها انگار بیشتر از قبل فرهاد و ابی پخش می کنند و حتی انگار اسم نصف گل فروشی ها و شیرینی فروشی های شهر وانگهی هم نام تو شده است . و من نمی دانم با این خلا نبودنت در وسط قلبم چه کنم و حتی چگونه آن چشم های عجیب را فراموش کنم . همان چشم های کمیاب که گویی غمی را در ژرف خود حمل می کرد و دیگر مثلش را هیچکس در این شهر دودی ندارد . گاهی در دیگران به دنبال نشانی از تو هستم ولی این جستجو ها غم انگیز نیز هست . چرا که می دانم هیچ کدامشان تو نیستی . برای همیشه دلتنگ تو خواهم ماند و گمان نمی برم در این قلب کوچک جایی برای کسی جز تو باشد و می دانم که تو نیز به من می نگری ، شاید ؛
و باور به همین هم برای من کافی است .
.بی نام .
من از این زندگی چه میخواستم؟
؛گوشهای دنج.
-همواره سردرگم و خانه به دوش بودم.-
؛کتاب هایی که همصحبتم باشند.
-همواره کمبودشان را حس میکردم.-
؛آرامش.
-همواره از ناآرامی، رنج میبردم.-
؛زندگی بدون آسیب.
-همواره انسانها با من در جنگ بودند.-
-همواره من بازنده و زخمی این میدان بودم.-
مگر من از این زندگی چه میخواستم؟
تو را.
من تنها تو را میخواستم.
که تو، گوشه دنج من باشی.
که تو، کتاب و آرامش من باشی.
زندگی باشی که هراس از جنگ هایش نداشته باشم.
من از این زندگی، جز تو و کتابهایی که می خواستم هر شب برایت بخوانم، چیزی نمیخواستم؛
اما زندگی من، مقصدی ساده و بی آلایش برای نرسیدن هاست.
نرسیدن به گوشهای دنج، کتاب ها، آرامش، درمان و تو!
زندگی من، در نرسیدن به تو خلاصه میشود.
در نداشتن تمام آنچه که برای آن، به جنگ رفته بودم.
-آبان-
اینبار تو برایم بنویس
مگر میشود فقط نامه دریافت کرد و ارسال نه؟
من از نوشتن صرف خسته ام..
نامه میخواهم،نامه ایی که سرشار از محبت تو باشد،جوهرهاش عشق باشد،خواندنش لبخند باشد،ذوق باشد..
دلم تنگ شده برای سوزش چشمم هنگامی که به تو خیره میشدم و از شدت بهت زیباییات توان پلک زدن نداشتم.دلم آن اشک هارا میخواهد
همان اشکی که بعد حس کردنت جاری میشد
همانجایی که حس میکردم دنیا به آخر رسیده و دیگر همه هیچ است و هیچ
بعد از آن روز ها تویی بزرگترین خواسته ام
لبخند تو تنها آرزو و امیدم بود
اما همچنان اینجا ایستاده ام در انتظارت..
چون سرو پر صلابت،چون بید قد خمیده
و بعد از این هم در انتظار نسیمی از تو خواهم ایستاد..
بدان امید که روزی نامه ات را با پروانه های در حال پروازِ قلبم بگشایم..
-حنا
عزیزِ غایبِ من،
این روزها کارِ من شده است فرار؛ فرار از کوچههایی که نامِ تو را بر پیشانی دارند، فرار از خیابانهایی که سایههایمان در آنها گره خورده بود. هر روز راهِ خانهام را طولانیتر میکنم، مسیرهایی را برمیگزینم که غریبهاند، که سردند، که هیچ خاطرهای در پیادهروهایش ندارند؛ فقط برای اینکه چشمم به چشمهایت نیفتد. برای اینکه تصویرِ تو، که هنوز در حافظهی سلولهایم حک شده، دوباره دنیایِ کوچکم را زیر و رو نکند.
میدانی؟ من خستهام…
نه از دویدن، که از نرسیدن. خستگیام شبیه به تماشایِ غروبِ خورشیدی است که میدانی هرگز طلوع نخواهد کرد. من همزمان عاشقم و ویران؛ مثلِ قلعهای که با دستهایِ خودم برایِ تو ساخته بودم و حالا تنها دیوارهایش روی سرم آوار شده.
این عشق، دیگر نه در منِ سابق، که در آوارِ من زندگی میکند. تمامِ هستیام را بلعیده است؛ گویی دیگر چیزی از آن هدیهای که میشناختی باقی نمانده، جز همین دلتنگیِ مداوم که مثلِ خونی در رگهایم جریان دارد.
هر چقدر دور میشوم، هر چقدر در تنهاییهایم گم میشوم، باز هم در انتهایِ هر مسیر، تو ایستادهای. چه بیرحمانه است که حتی وقتی دارم از تو فرار میکنم، باز هم دارم به سمتِ تو برمیگردم ؛انگار که تمامِ راههایِ جهان، به آغوشِ خالیِ تو ختم میشود...
«هدیهِ کوچکِ تو »
من از ابتدا تو را میشناختم.
جنس خشم تو را از بر بودم.
کودک دهشتزده پشت مردمکهای زمردیات را دیده بودم.
مگر من کیستم؟
کیستم که اینگونه میخواهم درمان تو باشم.
می خواهم دستم را بین طلایی مواج موهایت بکشم و پلکهایت را بشمارم.
آن سایهبان درخشان چشمهایت را.
آن شفقت دور از انتظار کاجهای جواهر نشانت را.
می خواهم سالها به تماشای کاجهای درون چشمانت بنشینم.
خنکی عطر میان برگهایشان را نفس بکشم و به دنبال زخمهایت بگردم.
رد زخم هایت را با سر انگشتانم دنبال کنم و تو برایم از داستان هایشان بگویی.
-می خواهم برای تو "شعلهور" شوم.
آتش بگیرم و خاطرات خونآلود انباری ذهنت را بسوزانم.-
می خواهم شبها برایت لالایی بخوانم.
نوازش و نوازش و نوازشت کنم.
لالایی بخوانم و هر شب، به تماشای پیکر خوابآلودت، بهشت را زندگی کنم.
جنگل کاج های بدون باران من!
-آبان-
این روز ها حال عجیبی دارم عزیزم
گویی معلق و آویزان گیر افتاده ام و در نمی دانم ترین حالت ممکن گرفتار گشته ام به گونه ای کنه نه کلمه برای بیان احساساتم پیدا و نه جمله برای توصیف آن عواطف غریب صرف می نمایم ، اگر بخواهم صادق باشم ،گویی خودم نیز نمی دانم که این چه حادثه ای است که برمن رقم می خورد . شاید نوعی حس خفگی یا گونه ای از ناتوانی و درماندگی را زندگی می کنم که گنجاندن آن در باب کلمات و واژه ها کاری است بس صعب و چه بسا ناممکن . من به خود و نیز تو می نگرم که چگونه دست سرنوشت میان ما فاصله ای خلق نموده که دست های ما را از یکدیگر جدا کند یا شاید همدلی ها و پناه بودن های ما برای همدیگر را از ما سلب نماید . گاهی دوام آوردن برایم چون کابوسی است دردآور و همواره آرزو می کنم که ای کاش همه چیز جور دیگری رقم می خورد و یا این تجربه زیسته ی نه چندان دلپذیر و دوستداشتنی ما آدمیان زیبایی های بیشتری را در خود جا می داد و گاهی نیز می اندیشم به اینکه شاید من زیاد از حد منتظر و کمال خواه هستم . می دانم این بیانات و سخن ها کمی مغشوش و غیر منسجم است اما چه کنم که این اتاقچه ی مهجور ذهن بنده ی حقیر نیز به همین اندازه آشفته است . الا ای حال همواره تمنا خواهم کرد صبری را به اندازه رنج هایم و زندگی ای که کمی با من بیشتر مدارا کند و اندکی زیبا تر سپری شود .
نارسی تو.،؛ این بار مکدر تر از همیشه .