هدایت شده از صندوقچهٔ نامه.
من و تو اشتباه کردیم.
اشتباه کردیم که تمام این مدت رو به تنهایی گذروندیم.
ما به تنهایی کتاب خوندیم، انیمه و فیلم نگاه کردیم و خیالپردازی کردیم.
ما خیلی وقته که با هم حرف نزدیم.
ما اشتباه کردیم.
اشتباه ما این بود که وقتی دستهای هم رو گرفتیم، توی قلعه یوبابا نچرخیدیم؛
اطراف کلیسا سنپترزبورگ، گل نکاشتیم؛
کنار رودخونه آندوئین، ترانه نخوندیم؛
توی کشور شرقی، برای همدیگه سیب نخریدیم؛
ما اطراف تینگن، دنبال فالگیری که برامون فال تاروت بگیره نگشتیم؛
بین شلوغی بازار مرزی، شیرینیهای گرم نخوردیم؛
توی عمارت سکوت، عود روشن نکردیم.
اشتباه ما این بود که برای همدیگه کتاب نخوندیم.
ما برای هم، هملت نخوندیم؛
"دزیره" و "غرور و تعصب" و "بلندیهای بادگیر" و "رومئو و ژولیت" نخوندیم.
ما برای هم، "من به امید دلبستم" رو نخوندیم.
نخوندیم تا من بشم هیکاری و تو بشی سم؛
تا من برات گِن بشم و تو بشی یونجی؛
من بشم کاترین و تو بشی ادگار؛
من بشم مدی و تو بشی وریتی؛
من اشتباه کردم.
من هیچ وقت برات تومیوکایی نبودم که وقتی بین برفها نشستی و گریه میکنی، بهت کمک کنم؛
من هیچ وقت برات هاکویی نبودم که اسمت رو فراموش نکنم و لباس هات رو برات نگه دارم؛
من برات سی نبودم که برای ایستادن، بهم تکیه کنی؛
من برات فوشیگورو نبودم که همیشه به موقع برسم؛
من برات ویکتور نبودم که رقصیدن رو بهت یاد بدم؛
من برای تو هیچی نبودم.
تو برای من، زیادی بودی.
من میخواستم برات عشق بخرم؛ میخواستم برات دوتا بال سیاه بدزدم؛ میخواستم تو رو به آسمون ببرم و بهت گناه کردن رو یاد بدم.
مگه ما کی بودیم؟
دو تا غریبه که مشترکاتشون رو توی کارگاه نقاشی میکاسا جا گذاشتن؟
یا شاید، غریبههایی که برای آخرین بار، تصویر همدیگه رو روی پشتبوم دیهبیتیش مارسی فراموش کردن.
ما اشتباه کردیم عزیزم.
من برای جایگزین کردن تو با تنهایی، اشتباه کردم.
-آبان-
دلم برات تنگ شده.
شب چندمه؟ خودم هم نمیدونم. فقط میدونم شب سومیه که رسما از دست دادمت.
اون لحظه قلبم داشت از جا کنده میشد، عزیزکرده. اون لحظه که زنگ زدی دلم برای شنیدن صدات پر زد. خوشحالی زیر پوستم میجوشید و قلبم اول از خوشحالی داشت نفس کشیدن رو برام سخت میکرد و بعد.. بعدش فقط دیدم که دنیا داره دور سرم میچرخه.
اون لحظه فقط میدونستم که حتی توان ایستادن هم ندارم. همونجا، زیر نور هلال ماهی که برای شب سوم داشت توی آسمون دلبری میکرد، روی زمین افتادم. اون لحظه اونقدر بیچاره و ناتوان بودم که نمیدونستم باید چیکار کنم.
حتی دیگه یادم نیست چطور قطع کردم، فقط صدای گریه هام رو یادمه.. فقط یادمه که برای بار دوم شکستم.
عزیزکرده، چطور باور کنم دیگه دلبریهات رو قرار نیست ببینم؟
صورتیِمن، چطور باور کنم که دیگه قرار نیست صدات کنم و بگی جونم؟
دخترکِ چشم عسلی، چطور باور کنم دیگه قرار نیست با عشق و هیجان تو چشمام خیره بشی و من هزاربار با دیدن چشمات مرده و زنده نشم؟
دخترک نازم، چطور باور کنم که انقدر زود تسلیم شون شدی؟ هنوز صدات تو صورتم سیلی میزنه که میگفتی بزار هرکی هرچی میخواد بگه، مهم منو توییم که میدونیم عشقمون اشتباه نیست.
دیدی ازم گرفتنت؟ دیدی ازم گم شدی؟ دیدی دیگه ندارمت؟ دیدی کارشون رو کردن؟ دیدی آخرش تسلیم شدی عزیزترین دردِ قلبم؟
تو.. غمگین ترین بخش از من شدی.. که هیچوقت برای من باقی نموند. آخه دختر رویای چشم عسلی، من چطور بدون شیرین زبونیهات دووم بیارم؟ چطور بدون سبز شدنِ قلب مهربونت به زندگی نکبتبارم ادامه بدم؟
نورِ قلبم، فقط بهم بگو چطور تسلیم شدی..؟
- نوا، من نمیخوام از دست بدمت..
+ تو خودت از دستم نرو، من از دستت نمیرم دخترکم، باشه؟
❜ از طرف گلِ شما به شما خانومِ شازده کوچولو ـ نوا
تقریبا یک سال از آخرین باری که در آغوش کشیدمت و تو را به پزشکان سپردم می گذرد ، دیگران می گویند یک سال اما برای من گویی یک قرن گذشته و در عین حال گویی اصلا سپری نمی شود . این نبودن های تو هنوز برایم عادی نشده عزیزک من . گاهی نمی خواهم باور کنم اینکه قبل از بسته شدن درها بهم نگاه کردی آن نگاه سوزان و محزون همیشگیت آخرین نگریستن های تو به من بوده است . جای خالی تو این روز ها با هیچ چیز پر نمی شود ، فنجان آبی رنگ قهوات هنوز کنار ظرف شویی و عطر مورد علاقه ات هنوز روی میزه . مغازه ها انگار بیشتر از قبل فرهاد و ابی پخش می کنند و حتی انگار اسم نصف گل فروشی ها و شیرینی فروشی های شهر وانگهی هم نام تو شده است . و من نمی دانم با این خلا نبودنت در وسط قلبم چه کنم و حتی چگونه آن چشم های عجیب را فراموش کنم . همان چشم های کمیاب که گویی غمی را در ژرف خود حمل می کرد و دیگر مثلش را هیچکس در این شهر دودی ندارد . گاهی در دیگران به دنبال نشانی از تو هستم ولی این جستجو ها غم انگیز نیز هست . چرا که می دانم هیچ کدامشان تو نیستی . برای همیشه دلتنگ تو خواهم ماند و گمان نمی برم در این قلب کوچک جایی برای کسی جز تو باشد و می دانم که تو نیز به من می نگری ، شاید ؛
و باور به همین هم برای من کافی است .
.بی نام .
من از این زندگی چه میخواستم؟
؛گوشهای دنج.
-همواره سردرگم و خانه به دوش بودم.-
؛کتاب هایی که همصحبتم باشند.
-همواره کمبودشان را حس میکردم.-
؛آرامش.
-همواره از ناآرامی، رنج میبردم.-
؛زندگی بدون آسیب.
-همواره انسانها با من در جنگ بودند.-
-همواره من بازنده و زخمی این میدان بودم.-
مگر من از این زندگی چه میخواستم؟
تو را.
من تنها تو را میخواستم.
که تو، گوشه دنج من باشی.
که تو، کتاب و آرامش من باشی.
زندگی باشی که هراس از جنگ هایش نداشته باشم.
من از این زندگی، جز تو و کتابهایی که می خواستم هر شب برایت بخوانم، چیزی نمیخواستم؛
اما زندگی من، مقصدی ساده و بی آلایش برای نرسیدن هاست.
نرسیدن به گوشهای دنج، کتاب ها، آرامش، درمان و تو!
زندگی من، در نرسیدن به تو خلاصه میشود.
در نداشتن تمام آنچه که برای آن، به جنگ رفته بودم.
-آبان-
اینبار تو برایم بنویس
مگر میشود فقط نامه دریافت کرد و ارسال نه؟
من از نوشتن صرف خسته ام..
نامه میخواهم،نامه ایی که سرشار از محبت تو باشد،جوهرهاش عشق باشد،خواندنش لبخند باشد،ذوق باشد..
دلم تنگ شده برای سوزش چشمم هنگامی که به تو خیره میشدم و از شدت بهت زیباییات توان پلک زدن نداشتم.دلم آن اشک هارا میخواهد
همان اشکی که بعد حس کردنت جاری میشد
همانجایی که حس میکردم دنیا به آخر رسیده و دیگر همه هیچ است و هیچ
بعد از آن روز ها تویی بزرگترین خواسته ام
لبخند تو تنها آرزو و امیدم بود
اما همچنان اینجا ایستاده ام در انتظارت..
چون سرو پر صلابت،چون بید قد خمیده
و بعد از این هم در انتظار نسیمی از تو خواهم ایستاد..
بدان امید که روزی نامه ات را با پروانه های در حال پروازِ قلبم بگشایم..
-حنا
عزیزِ غایبِ من،
این روزها کارِ من شده است فرار؛ فرار از کوچههایی که نامِ تو را بر پیشانی دارند، فرار از خیابانهایی که سایههایمان در آنها گره خورده بود. هر روز راهِ خانهام را طولانیتر میکنم، مسیرهایی را برمیگزینم که غریبهاند، که سردند، که هیچ خاطرهای در پیادهروهایش ندارند؛ فقط برای اینکه چشمم به چشمهایت نیفتد. برای اینکه تصویرِ تو، که هنوز در حافظهی سلولهایم حک شده، دوباره دنیایِ کوچکم را زیر و رو نکند.
میدانی؟ من خستهام…
نه از دویدن، که از نرسیدن. خستگیام شبیه به تماشایِ غروبِ خورشیدی است که میدانی هرگز طلوع نخواهد کرد. من همزمان عاشقم و ویران؛ مثلِ قلعهای که با دستهایِ خودم برایِ تو ساخته بودم و حالا تنها دیوارهایش روی سرم آوار شده.
این عشق، دیگر نه در منِ سابق، که در آوارِ من زندگی میکند. تمامِ هستیام را بلعیده است؛ گویی دیگر چیزی از آن هدیهای که میشناختی باقی نمانده، جز همین دلتنگیِ مداوم که مثلِ خونی در رگهایم جریان دارد.
هر چقدر دور میشوم، هر چقدر در تنهاییهایم گم میشوم، باز هم در انتهایِ هر مسیر، تو ایستادهای. چه بیرحمانه است که حتی وقتی دارم از تو فرار میکنم، باز هم دارم به سمتِ تو برمیگردم ؛انگار که تمامِ راههایِ جهان، به آغوشِ خالیِ تو ختم میشود...
«هدیهِ کوچکِ تو »
من از ابتدا تو را میشناختم.
جنس خشم تو را از بر بودم.
کودک دهشتزده پشت مردمکهای زمردیات را دیده بودم.
مگر من کیستم؟
کیستم که اینگونه میخواهم درمان تو باشم.
می خواهم دستم را بین طلایی مواج موهایت بکشم و پلکهایت را بشمارم.
آن سایهبان درخشان چشمهایت را.
آن شفقت دور از انتظار کاجهای جواهر نشانت را.
می خواهم سالها به تماشای کاجهای درون چشمانت بنشینم.
خنکی عطر میان برگهایشان را نفس بکشم و به دنبال زخمهایت بگردم.
رد زخم هایت را با سر انگشتانم دنبال کنم و تو برایم از داستان هایشان بگویی.
-می خواهم برای تو "شعلهور" شوم.
آتش بگیرم و خاطرات خونآلود انباری ذهنت را بسوزانم.-
می خواهم شبها برایت لالایی بخوانم.
نوازش و نوازش و نوازشت کنم.
لالایی بخوانم و هر شب، به تماشای پیکر خوابآلودت، بهشت را زندگی کنم.
جنگل کاج های بدون باران من!
-آبان-
این روز ها حال عجیبی دارم عزیزم
گویی معلق و آویزان گیر افتاده ام و در نمی دانم ترین حالت ممکن گرفتار گشته ام به گونه ای کنه نه کلمه برای بیان احساساتم پیدا و نه جمله برای توصیف آن عواطف غریب صرف می نمایم ، اگر بخواهم صادق باشم ،گویی خودم نیز نمی دانم که این چه حادثه ای است که برمن رقم می خورد . شاید نوعی حس خفگی یا گونه ای از ناتوانی و درماندگی را زندگی می کنم که گنجاندن آن در باب کلمات و واژه ها کاری است بس صعب و چه بسا ناممکن . من به خود و نیز تو می نگرم که چگونه دست سرنوشت میان ما فاصله ای خلق نموده که دست های ما را از یکدیگر جدا کند یا شاید همدلی ها و پناه بودن های ما برای همدیگر را از ما سلب نماید . گاهی دوام آوردن برایم چون کابوسی است دردآور و همواره آرزو می کنم که ای کاش همه چیز جور دیگری رقم می خورد و یا این تجربه زیسته ی نه چندان دلپذیر و دوستداشتنی ما آدمیان زیبایی های بیشتری را در خود جا می داد و گاهی نیز می اندیشم به اینکه شاید من زیاد از حد منتظر و کمال خواه هستم . می دانم این بیانات و سخن ها کمی مغشوش و غیر منسجم است اما چه کنم که این اتاقچه ی مهجور ذهن بنده ی حقیر نیز به همین اندازه آشفته است . الا ای حال همواره تمنا خواهم کرد صبری را به اندازه رنج هایم و زندگی ای که کمی با من بیشتر مدارا کند و اندکی زیبا تر سپری شود .
نارسی تو.،؛ این بار مکدر تر از همیشه .
عزیزترینم،
کنون که قلم را در دست گرفتم، نمیدانم از چه بنویسم و از چه شروع کنم. چه بگویم؟ هیچ ندارم.
همانطور که تو در جریانی حدود ۴ روز دیگر زادروز من است و من برنامه خودکشی در سر میپرورانم. افرادی نکوهش میکنند که به نظرم کاملا اشتباه است. ادمیزاد توانایی انتخاب و تصمیمگیری برای خود را ندارد و این امریاست کاملا اثبات شده و اکثریت بشر این را میدانند. اما از نظر من بشر نتوانسته انتخاب کند کجا، در چه زمانی و پیش چه کسانی چشم به جهان باز کند اما حداقل میتواند در زمان و مکان و روشی که خود برای خویشتن میپسندد جان خود را بگیرد که از نظر من با کم شدن انسان های روی زمین کمک بزرگی صورت میگیرد به تمامی موجودات زنده علیالخصوص محیط زیست. و من نیز به این موضوعات بسیار اندیشیدم. به این که آیا هدف از بهوجود آوردن موجود پلید و بیرحمی مثل انسان چیست؟ قتل همنوعانش؟ تغذیه از دیگر موجودات زنده؟ جنگ؟ رقصیدن برای کشته شدن یک ادم؟ خندیدن برای به قتل رساندن ۱۶۸ کودک؟ و شاید برایت عجیب باشد که جوابی نیافتم. شاید واقعا هدف از آفرینش انسان اذیت و آزار رساندن است. بههرحال مقوله مرگ چیزیست که مدتهاست این ذهن مشوش و کوچک و حقیر را درگیر کرده. سوال اصلی اینجانب این است:
اگر قرار است روزی جان همه به دست اجل گرفته شود، پس چرا باید به آنها جان داد؟ چرا زمانی که پایان یک چیز مرگ است باید آن را آغاز کرد؟
و جوابی نیافتم. برای هیچچیز جوابی نیافتم. اما چیزی فهمیدم، امید چیزیست واهی و تماما توهم. عزیزترینم شاید تلخ است که به تو بگویم امید وجود ندارد. انسان امیدوار صرفا الکیخوش است و همه این را میدانند و به امیدوار بودن ادامه میدهند اما چرا؟ «ما زندهایم مثل امید.» کسی میگفت انسان باید امید داشته باشد تا زنده بماند اما این حجم از استمرار انسان برای زندگی کردن از کجا میآید؟ زندگی چه موضوع جالبی دارد که همه تا این حد به آن علاقهمندند؟ آیا زندگی چیزی جز مرگهای بیرحمانه، بدبختیهای ممتد، فقر، خشکسالی، دلشکستن های بیوقفه، طرد شدنها، برداشت کردن های اشتباه، قطع ارتباط ها و چیزهای ناامید کننده دیگر است؟ بیا میان این مردم امیدوار، ما بپذیریم که تمامی شادی ها زودگذر و تمامی درد ها فراموشنشدنی هستند.
اما کنون که با تو سخن میگویم، فکری جز خودکشی در ذهن من نیست و تا مطمئن شوم دست به این عمل نمیزنم اما اگر یک چیز، تنها یک چیز مانع من شود، هیچوقت به آن فکر هم نمیکنم.
دنبال گشتم تا مانعی پیدا کنم.
خانواده؟ بعد از دوسال عزاداری فراموش میشوم.
دوستان؟ با مرگم خرسند میشوند.
آشنایان و اقوام؟ اسم مرا به درستی به یاد نمیاورند چه رسد به بودن مانعی برای این تصمیم من.
پیدا نکردم. یافت نشد مانعی برای جلوگیری من از انجام دادن خودکشی. اما یک چیز آزارم داد. این کار گناه است. همین موضوع اذیت کننده است اما راهی برای آن مییابم. شاید خود را زیر ماشینی انداختم و یا شاید قتلی انجام دادم که قصاص شوم. نمیدانم اما این را میدانم که زندگی بیرحم است و من بسیار حساس برای بودن در دنیای دروغ گفتنها، طرد شدنها، قهر کردنها، اشتباه برداشت کردنها و امثالهم.
_دخترک آبی.
ما فرار میکنیم.
از تمام آنچه دوستش داشتیم.
از تمام آنچه شیفتهاش بودیم.
به خورشید خیره میشویم و گناهانمان را زیر نور صبحگاهیاش پنهان میکنیم.
من و تو...
از تبار یک اشتباهیم.
از دانه سیب های سرخی که خوردیم، جنگل های فراوانی در سرزمین میان دستانمان ریشه زده.
رد سرخ سیب ها، رد زخم هایت، رد تیرهی نوشته هایت...
-رد سبز چشم هایت-
ما گناهانمان را زیر نور صبحگاهی پنهان میکنیم.
ما از یک انگور، سم میسازیم.
سرازیرش میکنیم میان رد سرخ غمهایمان.
سلامت باد ظرافت دستانت، معبد من!
بادا که در میان شب، گناهانم را تسلیم تو کنم!
بادا که تو همان خدایی باشی که دوستش داشتم.
-همان خدایی که دانه کاجها را میان سرخی درد ها میکارد.-
همان خدایی که در داستان سرخ من،
نام سبز کاج ها را با قلمی زمردین مینویسد.
-آبان-
جای خالیت حس میشه،بیشتر از همیشه!
انگار نبودنت این روزا غمگین کننده تره
دلم پر میکشه واسه لبخندت
نگفتم چقدر قشنگه.نگفتم چقدر واقعی عه..
کم میخندیدی ولی واقعی میخندیدی
پشت هر لبخندت اندازه ستاره ها محبت بود که میریخت تو بغل آدم
میدونم اگه بودی این روزا،زیاد میدیدمش
آخه عزیزم،دیگه چطور شادی کنم برای چیزی که کلی منتظرش بودی؟چیزی که به خاطرش یک عالمه نذر بردی پیش خدا و حالا که شده نیستی..
دارم دنبال تو میگردم،همه جا چشم میچرخونم تا ببینمت،اون لبخند قشنگ تو ببینم و قند باشه که تو دلم آب شه
اما نیستی،نمیبینمت،پیدات نمیکنم
پس سرمو پایین ميندازم و تصورت میکنم؛
نشستی،دورت بگردم،چقدر قشنگ شدی
میخندی.سبک شدی،خیالت راحت شده
گریه؟گریه نکن مهربونم ببین داری اشک همه مونو در میاری..
ببین اشک شدی و رفتی تو چشمای همه مون
الان بهتری؟دیدی بالاخره شد؟
کاش میموندی و میدیدی.
تو میدیدی و میخندیدی،منم به تو لبخندت خیره میشدم و حس میکردم دیگه توی این زندگی هیچ چیز نمیخوام جز دیدن همیشگی لبخندت...
-حنا
نامه ای به تو عزیزترینم
مدتیست که دور از من درحال زیستن هستی
و من بسیار شادمانم که اوقات به احتمال خوبی را بدون من میگذرانی
میدانم که چقدر سخت بوده از احتمالا بحرانی به نام من گذر کردن و رهایی پیدا کردن
عجیب هستم بسیار عجیب و میدانم
یکبار با دست خودم به تو نامه نوشتم و بعد از یکماه جواب نگرفتن ناامید قیدت را زدم
فکر کنم که اینجور بنظر میرسید
و اکنون حدود ۶ ماه است که از آن روز میگذرد
نمیدانم چه چیزی در من درحال کشته شدن است اما میدانم که دیگر نمیخواهم زنده بمانم
حتی اگر اکنون تمام خودت و توجهات را به من بدهی دیگر برایم کافی نیست چرا که شاید دیگر احساس من کافی نیست
همان احساسی که بخاطرش احساس زنده بودن میکردم بلخره بعد از سال ها
اما اکنون باز نیست و در من میل مردن بیشتر از پیش شده است
ارتباط گرفتن با آدم ها آزارم میدهد و حالم را بهم میزند
اما انسانم و این کافی نیست
کاش موجودی کوچیک تر و بدون نیاز به ارتباط برقرار کردن بودم
یا لااقل موجودی با داشتن یک جفت ابدی و آزادیی برای رفتن به هر مکانی را داشتم
زندگی دیگر شوق ایستادن روی پاهایم را هم در من بیدار نمیکند
چه برسد به شوق زندگی کردن که در من مرده است
این روز ها بیش از پیش سخت و طاقت فرسا است و غیر قابل تحمل
من هم تحمل نمیکنم اما او به هرحال میرود
مانند جریان رودی خروشان
که حتی اگر سرت در آن میان به سنگ هم بخورد و خون زیادی ازت برود تو را با خود میبرد به هر سو و جریان
اما افسوس عزیزک آشنای من که من در این رود خروشان حتی در آخرین لحظات نفس کشیدنم نمیتوانم دست تورا بگیرم زیرا که ما بسیار از هم دوریم و دورتر میشویم
و تنها افسوس من نداشتن شوق حتی در آخرین لحظات زندگیم است
اکنون آمادهی مرگ نشستهام و امروز و فردا میکنم
گمان میکنم سال ها به سراغم نیاید که او هم از من بیزار است
اما خواستم بگویم که اگر روزی در این روزگار که مرا به یاد داشتی و مرگ به سراغم آمد و به آرزوی دیرینهام مرا رساند
بدان تورا بسیار دوست میداشتم اما افسوس از نگاه سردت که دلم یخ بست و از حسادت روزگار و سرنوشت که قلم به جداییمان نوشت
دوست دار تو " ستاره سیاه"