eitaa logo
صندوقچهٔ نامه.
221 دنبال‌کننده
0 عکس
1 ویدیو
0 فایل
مپرس از چه قلم می‌زنم، حاجتی به شرح نیست. نورهای عزیزم، روزی بیش از پنج نامه پست نشه، و هر شخص روزی یه نامه می‌تونه بذاره*
مشاهده در ایتا
دانلود
عزیزِ غایبِ من، این روزها کارِ من شده است فرار؛ فرار از کوچه‌هایی که نامِ تو را بر پیشانی دارند، فرار از خیابان‌هایی که سایه‌هایمان در آن‌ها گره خورده بود. هر روز راهِ خانه‌ام را طولانی‌تر می‌کنم، مسیرهایی را برمی‌گزینم که غریبه‌اند، که سردند، که هیچ خاطره‌ای در پیاده‌روهایش ندارند؛ فقط برای اینکه چشمم به چشم‌هایت نیفتد. برای اینکه تصویرِ تو، که هنوز در حافظه‌ی سلول‌هایم حک شده، دوباره دنیایِ کوچکم را زیر و رو نکند. می‌دانی؟ من خسته‌ام… نه از دویدن، که از نرسیدن. خستگی‌ام شبیه به تماشایِ غروبِ خورشیدی است که می‌دانی هرگز طلوع نخواهد کرد. من همزمان عاشقم و ویران؛ مثلِ قلعه‌ای که با دست‌هایِ خودم برایِ تو ساخته بودم و حالا تنها دیوارهایش روی سرم آوار شده. این عشق، دیگر نه در منِ سابق، که در آوارِ من زندگی می‌کند. تمامِ هستی‌ام را بلعیده است؛ گویی دیگر چیزی از آن هدیه‌ای که می‌شناختی باقی نمانده، جز همین دلتنگیِ مداوم که مثلِ خونی در رگ‌هایم جریان دارد. هر چقدر دور می‌شوم، هر چقدر در تنهایی‌هایم گم می‌شوم، باز هم در انتهایِ هر مسیر، تو ایستاده‌ای. چه بی‌رحمانه است که حتی وقتی دارم از تو فرار می‌کنم، باز هم دارم به سمتِ تو برمی‌گردم ؛انگار که تمامِ راه‌هایِ جهان، به آغوشِ خالیِ تو ختم می‌شود... «هدیهِ کوچکِ تو »
من از ابتدا تو را می‌شناختم. جنس خشم تو را از بر بودم. کودک دهشتزده پشت مردمک‌های زمردی‌ات را دیده بودم. مگر من کیستم‌؟ کیستم که اینگونه می‌خواهم درمان تو باشم. می خواهم دستم را بین طلایی مواج موهایت بکشم و پلک‌هایت را بشمارم. آن سایه‌بان درخشان چشم‌هایت را. آن شفقت دور از انتظار کاج‌های جواهر نشانت را. می خواهم سال‌ها به تماشای کاج‌های درون چشمانت بنشینم. خنکی عطر میان برگ‌هایشان را نفس بکشم و به دنبال زخم‌هایت بگردم. رد زخم هایت را با سر انگشتانم دنبال کنم و تو برایم از داستان هایشان بگویی. -می خواهم برای تو "شعله‌ور" شوم. آتش بگیرم و خاطرات خون‌آلود انباری ذهنت را بسوزانم.- می خواهم شب‌ها برایت لالایی بخوانم. نوازش و نوازش و نوازشت کنم. لالایی بخوانم و هر شب، به تماشای پیکر خواب‌آلودت، بهشت را زندگی کنم. جنگل کاج های بدون باران من! -آبان‌-
این روز ها حال عجیبی دارم عزیزم گویی معلق و آویزان گیر افتاده ام و در نمی دانم ترین حالت ممکن گرفتار گشته ام به گونه ای کنه نه کلمه برای بیان احساساتم پیدا و نه جمله برای توصیف آن عواطف غریب صرف می نمایم ، اگر بخواهم صادق باشم ،گویی خودم نیز نمی دانم که این چه حادثه ای است که برمن رقم می خورد . شاید نوعی حس خفگی یا گونه ای از ناتوانی و درماندگی را زندگی می کنم که گنجاندن آن در باب کلمات و واژه ها کاری است بس صعب و چه بسا ناممکن . من به خود و نیز تو می نگرم که چگونه دست سرنوشت میان ما فاصله ای خلق نموده که دست های ما را از یکدیگر جدا کند یا شاید همدلی ها و پناه بودن های ما برای همدیگر را از ما سلب نماید . گاهی دوام آوردن برایم چون کابوسی است دردآور و همواره آرزو می کنم که ای کاش همه چیز جور دیگری رقم می خورد و یا این تجربه زیسته ی نه چندان دلپذیر و دوست‌داشتنی ما آدمیان زیبایی های بیشتری را در خود جا می داد و گاهی نیز می اندیشم به اینکه شاید من زیاد از حد منتظر و کمال خواه هستم . می دانم این بیانات و سخن ها کمی مغشوش و غیر منسجم است اما چه کنم که این اتاقچه ی مهجور ذهن بنده ی حقیر نیز به همین اندازه آشفته است . الا ای حال همواره تمنا خواهم کرد صبری را به اندازه رنج هایم و زندگی ای که کمی با من بیشتر مدارا کند و اندکی زیبا تر سپری شود . نارسی تو.،؛ این بار مکدر تر از همیشه .
عزیزترینم، کنون که قلم را در دست گرفتم، نمی‌دانم از چه بنویسم و از چه شروع کنم. چه بگویم؟ هیچ ندارم. همانطور که تو در جریانی حدود ۴ روز دیگر زادروز من است و من برنامه خودکشی در سر می‌پرورانم. افرادی نکوهش می‌کنند که به نظرم کاملا اشتباه است. ادمیزاد توانایی انتخاب و تصمیم‌گیری برای خود را ندارد و این امری‌است کاملا اثبات شده و اکثریت بشر این را می‌دانند. اما از نظر من بشر نتوانسته انتخاب کند کجا، در چه زمانی و پیش چه کسانی چشم به جهان باز کند اما حداقل می‌تواند در زمان و مکان و روشی که خود برای خویشتن می‌پسندد جان خود را بگیرد که از نظر من با کم شدن انسان های روی زمین کمک بزرگی صورت می‌گیرد به تمامی موجودات زنده علی‌الخصوص محیط زیست. و من نیز به این موضوعات بسیار اندیشیدم. به این که آیا هدف از به‌وجود آوردن موجود پلید و بی‌رحمی مثل انسان چیست؟ قتل هم‌نوعانش؟ تغذیه از دیگر موجودات زنده؟ جنگ؟ رقصیدن برای کشته شدن یک ادم؟ خندیدن برای به قتل رساندن ۱۶۸ کودک؟ و شاید برایت عجیب باشد که جوابی نیافتم. شاید واقعا هدف از آفرینش انسان اذیت و آزار رساندن است. به‌هر‌حال مقوله مرگ چیزیست که مدت‌هاست این ذهن مشوش و کوچک و حقیر را درگیر کرده. سوال اصلی اینجانب این است: اگر قرار است روزی جان همه به دست اجل گرفته شود، پس چرا باید به آنها جان داد؟ چرا زمانی که پایان یک چیز مرگ است باید آن را آغاز کرد؟ و جوابی نیافتم. برای هیچ‌چیز جوابی نیافتم. اما چیزی فهمیدم، امید چیزیست واهی و تماما توهم. عزیزترینم شاید تلخ است که به تو بگویم امید وجود ندارد. انسان امیدوار صرفا الکی‌خوش است و همه این را می‌دانند و به امیدوار بودن ادامه می‌دهند اما چرا؟ «ما زنده‌ایم مثل امید.» کسی می‌گفت انسان باید امید داشته باشد تا زنده بماند اما این حجم از استمرار انسان برای زندگی کردن از کجا می‌آید؟ زندگی چه موضوع جالبی دارد که همه تا این حد به آن علاقه‌مندند؟ آیا زندگی چیزی جز مرگ‌های بی‌رحمانه، بدبختی‌های ممتد، فقر، خشک‌سالی، دل‌شکستن های بی‌وقفه، طرد شدن‌ها، برداشت کردن های اشتباه، قطع ارتباط ها و چیزهای ناامید کننده دیگر است؟ بیا میان این مردم امیدوار، ما بپذیریم که تمامی شادی ها زودگذر و تمامی درد ها فراموش‌نشدنی هستند. اما کنون که با تو سخن می‌گویم، فکری جز خودکشی در ذهن من نیست و تا مطمئن شوم دست به این عمل نمی‌زنم اما اگر یک چیز، تنها یک چیز مانع من شود، هیچوقت به آن فکر هم نمی‌کنم. دنبال گشتم تا مانعی پیدا کنم. خانواده؟ بعد از دوسال عزاداری فراموش می‌شوم. دوستان؟ با مرگم خرسند می‌شوند. آشنایان و اقوام؟ اسم مرا به درستی به یاد نمی‌اورند چه رسد به بودن مانعی برای این تصمیم من. پیدا نکردم. یافت نشد مانعی برای جلوگیری من از انجام دادن خودکشی. اما یک چیز آزارم داد. این کار گناه است. همین موضوع اذیت کننده است اما راهی برای آن می‌یابم. شاید خود را زیر ماشینی انداختم و یا شاید قتلی انجام دادم که قصاص شوم. نمیدانم اما این را می‌دانم که زندگی بی‌رحم است و من بسیار حساس برای بودن در دنیای دروغ گفتن‌ها، طرد شدن‌ها، قهر کردن‌ها، اشتباه برداشت کردن‌ها و امثالهم. _دخترک آبی.
ما فرار می‌کنیم. از تمام آنچه دوستش داشتیم. از تمام آنچه شیفته‌اش بودیم. به خورشید خیره می‌شویم و گناهانمان را زیر نور صبحگاهی‌اش پنهان می‌کنیم. من و تو... از تبار یک اشتباهیم. از دانه سیب های سرخی که خوردیم، جنگل های فراوانی در سرزمین میان دستانمان ریشه زده. رد سرخ سیب ها، رد زخم هایت، رد تیره‌ی نوشته هایت... -رد سبز چشم هایت- ما گناهانمان را زیر نور صبحگاهی پنهان می‌کنیم. ما از یک انگور، سم می‌سازیم. سرازیرش می‌کنیم میان رد سرخ غم‌هایمان. سلامت باد ظرافت دستانت، معبد من! بادا که در میان شب، گناهانم را تسلیم تو کنم! بادا که تو همان خدایی باشی که دوستش داشتم. -همان خدایی که دانه کاج‌ها را میان سرخی درد ها می‌کارد.- همان خدایی که در داستان سرخ من، نام سبز کاج ها را با قلمی زمردین می‌نویسد. -آبان‌-
جای خالی‌ت حس میشه،بیشتر از همیشه! انگار نبودنت این روزا غمگین کننده تره دلم پر میکشه واسه لبخندت نگفتم چقدر قشنگه.نگفتم چقدر واقعی عه.. کم میخندیدی ولی واقعی میخندیدی پشت هر لبخندت اندازه ستاره ها محبت بود که میریخت تو بغل آدم میدونم اگه بودی این روزا،زیاد میدیدمش آخه عزیزم،دیگه چطور شادی کنم برای چیزی که کلی منتظرش بودی؟چیزی که به خاطرش یک عالمه نذر بردی پیش خدا و حالا که شده نیستی‌.‌. دارم دنبال تو میگردم،همه جا چشم میچرخونم تا ببینمت،اون لبخند قشنگ تو ببینم و قند باشه که تو دلم آب شه اما نیستی،نمیبینمت،پیدات نمیکنم پس سرمو پایین ميندازم و تصورت میکنم؛ نشستی،دورت بگردم،چقدر قشنگ شدی میخندی.سبک شدی،خیالت راحت شده گریه؟گریه نکن مهربونم ببین داری اشک همه مونو در میاری.. ببین اشک شدی و رفتی تو چشمای همه مون الان بهتری؟دیدی بالاخره شد؟ کاش میموندی و میدیدی. تو میدیدی و میخندیدی،منم به تو لبخندت خیره میشدم و حس میکردم دیگه توی این زندگی هیچ چیز نمیخوام جز دیدن همیشگی لبخندت... -حنا
نامه ای به تو عزیزترینم مدتی‌ست که دور از من درحال زیستن هستی و من بسیار شادمانم که اوقات به احتمال خوبی را بدون من میگذرانی میدانم که چقدر سخت بوده از احتمالا بحرانی به نام من گذر کردن و رهایی پیدا کردن عجیب هستم بسیار عجیب و می‌دانم یکبار با دست خودم به تو نامه نوشتم و بعد از یکماه جواب نگرفتن ناامید قیدت را زدم فکر کنم که اینجور بنظر می‌رسید و اکنون حدود ۶ ماه است که از آن روز می‌گذرد نمیدانم چه چیزی در من درحال کشته شدن است اما می‌دانم که دیگر نمی‌خواهم زنده بمانم حتی اگر اکنون تمام خودت و توجه‌ات را به من بدهی دیگر برایم کافی نیست چرا که شاید دیگر احساس من کافی نیست همان احساسی که بخاطرش احساس زنده بودن میکردم بلخره بعد از سال ها اما اکنون باز نیست و در من میل مردن بیشتر از پیش شده است ارتباط گرفتن با آدم ها آزارم می‌دهد و حالم را بهم می‌زند اما انسانم و این کافی نیست کاش موجودی کوچیک تر و بدون نیاز به ارتباط برقرار کردن بودم یا لااقل موجودی با داشتن یک جفت ابدی و آزادیی برای رفتن به هر مکانی را داشتم زندگی دیگر شوق ایستادن روی پاهایم را هم در من بیدار نمی‌کند چه برسد به شوق زندگی کردن که در من مرده است این روز ها بیش از پیش سخت و طاقت فرسا است و غیر قابل تحمل من هم تحمل نمیکنم اما او به هرحال می‌رود مانند جریان رودی خروشان که حتی اگر سرت در آن میان به سنگ هم بخورد و خون زیادی ازت برود تو را با خود می‌برد به هر سو و جریان اما افسوس عزیزک آشنای من که من در این رود خروشان حتی در آخرین لحظات نفس کشیدنم نمیتوانم دست تورا بگیرم زیرا که ما بسیار از هم دوریم و دورتر می‌شویم و تنها افسوس من نداشتن شوق حتی در آخرین لحظات زندگیم است اکنون آماده‌ی مرگ نشسته‌ام و امروز و فردا میکنم گمان می‌کنم سال ها به سراغم نیاید که او هم از من بیزار است اما خواستم بگویم که اگر روزی در این روزگار که مرا به یاد داشتی و مرگ به سراغم آمد و به آرزوی دیرینه‌ام مرا رساند بدان تورا بسیار دوست می‌داشتم اما افسوس از نگاه سردت که دلم یخ بست و از حسادت روزگار و سرنوشت که قلم به جداییمان نوشت دوست دار تو " ستاره سیاه"
صندوقچهٔ نامه.
پشت کردنت به من، گویی زمان در همین لحظه، منجمد شده است. نفسم در سینه حبس شده و کلماتی که هزاران بار
این کلمات برای تسکین حالِ از هم پاشیده من است، خانواده من، عزیزانِ من دیگر توانی برایم نمانده است. توان من مانند نمک زهرماری بر روح زخم باز میریزد اما افسوس که این روح زخم هایش باز است و مرا بیشتر می‌سوزاند تا آنکه تسکینی به من دهد. حرف های نگفته در گلویم مانند اقیانوسی پر از آب است، اما چه کنم؟ چرا این حرف ها را به زبون لعنتی‌ام نیاورده ام؟ زیرا می‌دانم در این دنیا تنها کسی که مرا قضاوت نمی‌کند برگه است، برگه ی رومیزی‌ای که او را از همه مخفی میکنم که مبدا.. مبدا من واقعی را ببینند و با حالت گریان بر زمین می‌نشینم هم خود را مچاله میکنم هم برگه را، در این زمان‌های لعنتی و ادم‌های لعنتی‌تر همه دیگری را قضاوت میکنند . تو تنها فرد بودی که منِ واقعی را دید، شاید بخاطر همین است از من تنفر داری، دست مرا بی دلیل ول کردی تا دست دیگری را بگیری، به همین دلیل دگر نمیخواهی مرا ببینی، نکند بخاطر منِ کثیف است؟ انقدر راجب خود الفاظ رکیک در ذهن دارم که میتوان تا سالها نوشت.. دیگر نمیخواهم ادامه بدهم کاش میدانستم پرت کردن خود، دار زدن خود، با تیغ نقش و نگار انداختن روی خود، کارم تمام می‌شود اما می‌دانم من نهض هستم و زنده میمانم.. حالم انقدر زهرمار است که مرگ می‌گوید من تلخم و مرا نمیچشد . من دیگر نمیخواهم زنده بمانم حتی دیگر نمیخواهم برای اخرین دیدارمان صبر کنم چون می‌دانم تو نمیخواهی به من کثافت نگاه بیندازی، پس دگر صبر نمیکنم و کار خود را تمام میکنم و انتظار میکشم تا دستِ ول شده ی من توسط تو، مرگ آن را بگیرد. غریبه ی تو، آبی
صندوقچهٔ نامه.
پشت کردنت به من، گویی زمان در همین لحظه، منجمد شده است. نفسم در سینه حبس شده و کلماتی که هزاران بار
این واژه‌ها را نمی‌نویسم تا درمان شوم؛ می‌نویسم تا شاید اندکی از ویرانه‌ای که درونم برپا شده است، بر دوش کاغذ بیفتد. دیگر توانی برایم نمانده است. دیگر نمیتوانم ادامه بدهم و نمیخواهم ! میخواهم صداهای توی سرم تمام شود و کلمه من هم تمام شود . هرچه می‌کوشم زخم‌های روحم را آرام کنم، تسکینم شبیه نمکی تلخ بر زخمی تازه است؛ زخمی که نه بسته می‌شود و نه از سوزشش کاسته. در گلوی من دریایی از حرف‌های نگفته موج می‌زند؛ اقیانوسی که سال‌ها خروشان مانده اما هرگز راهی به زبان پیدا نکرده است. بارها از خود پرسیده‌ام چرا سکوت کردم؟ چرا آنچه را در سینه داشتم فریاد نزدم؟ شاید چون در این جهان تنها چیزی که مرا بی‌قضاوت می‌پذیرد، همین کاغذ خاموش است؛ کاغذی که رازهایم را بر آن می‌نویسم و از چشم همه پنهانش می‌کنم، مبادا کسی چهرهٔ واقعی مرا ببیند. گاهی با چشمانی خیس بر زمین می‌نشینم؛ خود کثافتم را در آغوش می‌گیرم و کاغذ را در مشت‌هایم مچاله می‌کنم، گویی هر دوی ما از تحمل این همه درد خسته شده‌ایم. در این روزگار، آدم‌ها پیش از آنکه بفهمند، قضاوت می‌کنند؛ پیش از آنکه بشنوند، حکم می‌دهند. گمان میکنم آن‌قدر واژه‌های تلخ و کثیف برای خطاب کردن خود در ذهن دارم که اگر شروع به نوشتن کنم، سال‌ها طول خواهد کشید تا تمام شوند. خستگی در رگ‌هایم خانه کرده است. روزها از پی هم می‌گذرند و من هر روز بیشتر از روز قبل در خودم فرو می‌روم. گاهی اندوهم آن‌قدر سنگین می‌شود که حتی تاریکی هم در برابرش رنگ می‌بازد. کاش میدانستم پریدن از طبقه، بستن طناب بر گلو، نقش و نگار انداختن روی خود مرا میکُشد، و اگر جان خسته‌ی مرا میگرفت خیلی وقت پیش انجامش داده بودم و درمیان شما سرک نمیکشیدم اما میدانم منِ زهرمار را حتی مرگ هم نمی‌چشد، و در صف انتظار میمانم برای مرگ که شاید او، شاید و شاید بیاید دست یخ زده ی مرا بگیرد که من دیگر تحمل ادامه دادن ندارم عزیزانِ من. غریبه ی تو، آبی .
آه، نارسی کوچولوی عزیزم... چه بارهای سنگینی را بر دوش‌های کوچکت حمل کرده‌ای، آنقدر سنگین که حتی چشمانت هم غمی دیرپا را در خود جای داده‌اند. چنان تجربیاتی را تحمل کرده‌ای که حتی در پژواک عکس‌هایت، لبخند نیز به ندرت بر لبانت نقش می‌بست. تو برای آنچه زندگی از تو می‌خواست، بسیار کوچک بودی. شاهد چیزهایی بودی که هیچ کودکی نباید هرگز ببیند؛ بارهایی را حمل می‌کردی که برای اندام شکننده‌ات بسیار سنگین بودند. تو لیاقت هیچ‌کدام از آنها را نداشتی. حتی ذره‌ای از آنها. تو هرگز نباید وحشت آن چهره‌های ترسناک را در آستانه‌ی در می‌شناختی. تو هرگز نباید درد دیدن مادر یا بیماریش را احساس می‌کردی. تو هرگز نباید با تاریکی مسمویت یا آن لحظه‌ی وحشتناک خفگی و آن احساس درونی و وحشتناکِ از دست دادن نفس هایت ، به خود پیچیدنت از درد، به گونه ای که گویا انگار زندگیت در حال از دست رفتن بود روبرو می‌شدی، آن هم وقتی که فقط شش سال داشتی. تو بسیار ناتوان و بسیار معصوم بودی، و با این حال مجبور به تحمل بودی. همه اینها فقط خراش‌های کوچکی از زخم های وسیع و عمیق قلب کوچک تو هستند. اما به من گوش کن، کوچولوی من : همه این دردها، همه این آتش‌ها، اینجا نیستند که تو را بسوزانند ، آنها اینجا هستند تا تو را بتراشند. آنها تو را به الماس تبدیل می‌کنند. به تو قول می‌دهم، همه چیز تغییر خواهد کرد. ممکن است آسان‌تر نشود چون زندگی به ندرت این کار را می‌کند اما هنر تحمل کردن را یاد خواهی گرفت. یاد خواهی گرفت که چگونه در برابر طوفان‌ها مقاومت کنی، دوباره برخیزی و با ظرافتی که جهان را به چالش می‌کشد، به جلو حرکت کنی. تو قوی‌ترین دختر این کیهان هستی. و لطفا هرگز فراموش نکن: من عمیقا به تو افتخار می‌کنم و همیشه خواهم کرد.
در بازارچه‌ای گم شده ام شلوغ است یا بیا ما اینطور فکر کنیم چرا؟ چون خجالت آور است در بازارچه‌ای که حتی شلوغ هم نیست گم شده باشی و تورا پیدا نکرده باشند ! تا به حال گمشده‌ای؟ احساسش را میدانی؟ وحشتناک است ؛ و من تمام زندگی‌ام گمشده بودم .... چرا از فعل گذشته استفاده کنم ؟! من هنوز هم گمشده‌ام و به طرز وحشتناکی در خلوتی بازار ... گاه شب بود و گاه روز یعنی میخواهم برایتان بگویم که من هم عمق تاریکی و خلوتی رسیدم هم به اوج روشنایی و شلوغی ؛ اما هیچکس دستم را نگرفت و سفت در آغوشم نفشرد و نگفت کجا بودی یا هیچکس از سر نگرانی و هجوم استرس در گوشم نخواباند که چرا دستش را رها کرده‌ام خلاصه که زمان زیادی بود گمشده بودم . بعضی روزها احساس خفگی میکردم بعضی روزها احساس عصبانیت ناراحتی تنهایی و همینجور به نوبت تمام حس های بد دنیا پایان خاصی ندارم فقط حالم خوب نیست ؛) شاید بعدا براش پایان نوشتم ستاره‌ی سیاه
صندوقچهٔ نامه.
ما فرار می‌کنیم. از تمام آنچه دوستش داشتیم. از تمام آنچه شیفته‌اش بودیم. به خورشید خیره می‌شویم و
ما فرار کردیم و نرسیدیم عمری‌ست در پی دویدن و فرار کردنیم‌ اما مگر اسیری که جایی برای رفتن نداشته باشد فرار میکند؟می‌ایستد و تحمل می‌کند،چرا که تحمل درد عذاب راحت تر از درد بی‌کسی است.. دیگر نمی‌توانیم به خورشید خیره شویم،گناهان مان پنهان نمی‌شوند،ما دیگر مالامال لبریز از گناهیم‌ حالا دیگر به کجا فرار کنم؟تورا در میان کدام جنگل بجویم؟ حالا دیگر تو رفته ایی و من تنها و طفلکانه‌ به رد زخم هایت مینگرم،اما این بار زخم هایی که تو بر تنم زدی،زخم هایی که دیگر سم انگور آرام شان نمی‌کنند.. دیگر میسوزم و میسازم،چرا که اشک ریختن در برابر غم جانکاه‌م ناچیز است.. انگار جنگلی سوخته ام که بخواهم خود را با سطلی آب آرام کنم،مسخره است.. پس میسوزم و خاکسترم را برایت میفرستم به آن امید که روزی با نسیمی تورا در آغوش بگیرد. _حنا