eitaa logo
صندوقچهٔ نامه.
221 دنبال‌کننده
0 عکس
1 ویدیو
0 فایل
مپرس از چه قلم می‌زنم، حاجتی به شرح نیست. نورهای عزیزم، روزی بیش از پنج نامه پست نشه، و هر شخص روزی یه نامه می‌تونه بذاره*
مشاهده در ایتا
دانلود
نامه ای به تو عزیزترینم مدتی‌ست که دور از من درحال زیستن هستی و من بسیار شادمانم که اوقات به احتمال خوبی را بدون من میگذرانی میدانم که چقدر سخت بوده از احتمالا بحرانی به نام من گذر کردن و رهایی پیدا کردن عجیب هستم بسیار عجیب و می‌دانم یکبار با دست خودم به تو نامه نوشتم و بعد از یکماه جواب نگرفتن ناامید قیدت را زدم فکر کنم که اینجور بنظر می‌رسید و اکنون حدود ۶ ماه است که از آن روز می‌گذرد نمیدانم چه چیزی در من درحال کشته شدن است اما می‌دانم که دیگر نمی‌خواهم زنده بمانم حتی اگر اکنون تمام خودت و توجه‌ات را به من بدهی دیگر برایم کافی نیست چرا که شاید دیگر احساس من کافی نیست همان احساسی که بخاطرش احساس زنده بودن میکردم بلخره بعد از سال ها اما اکنون باز نیست و در من میل مردن بیشتر از پیش شده است ارتباط گرفتن با آدم ها آزارم می‌دهد و حالم را بهم می‌زند اما انسانم و این کافی نیست کاش موجودی کوچیک تر و بدون نیاز به ارتباط برقرار کردن بودم یا لااقل موجودی با داشتن یک جفت ابدی و آزادیی برای رفتن به هر مکانی را داشتم زندگی دیگر شوق ایستادن روی پاهایم را هم در من بیدار نمی‌کند چه برسد به شوق زندگی کردن که در من مرده است این روز ها بیش از پیش سخت و طاقت فرسا است و غیر قابل تحمل من هم تحمل نمیکنم اما او به هرحال می‌رود مانند جریان رودی خروشان که حتی اگر سرت در آن میان به سنگ هم بخورد و خون زیادی ازت برود تو را با خود می‌برد به هر سو و جریان اما افسوس عزیزک آشنای من که من در این رود خروشان حتی در آخرین لحظات نفس کشیدنم نمیتوانم دست تورا بگیرم زیرا که ما بسیار از هم دوریم و دورتر می‌شویم و تنها افسوس من نداشتن شوق حتی در آخرین لحظات زندگیم است اکنون آماده‌ی مرگ نشسته‌ام و امروز و فردا میکنم گمان می‌کنم سال ها به سراغم نیاید که او هم از من بیزار است اما خواستم بگویم که اگر روزی در این روزگار که مرا به یاد داشتی و مرگ به سراغم آمد و به آرزوی دیرینه‌ام مرا رساند بدان تورا بسیار دوست می‌داشتم اما افسوس از نگاه سردت که دلم یخ بست و از حسادت روزگار و سرنوشت که قلم به جداییمان نوشت دوست دار تو " ستاره سیاه"
صندوقچهٔ نامه.
پشت کردنت به من، گویی زمان در همین لحظه، منجمد شده است. نفسم در سینه حبس شده و کلماتی که هزاران بار
این کلمات برای تسکین حالِ از هم پاشیده من است، خانواده من، عزیزانِ من دیگر توانی برایم نمانده است. توان من مانند نمک زهرماری بر روح زخم باز میریزد اما افسوس که این روح زخم هایش باز است و مرا بیشتر می‌سوزاند تا آنکه تسکینی به من دهد. حرف های نگفته در گلویم مانند اقیانوسی پر از آب است، اما چه کنم؟ چرا این حرف ها را به زبون لعنتی‌ام نیاورده ام؟ زیرا می‌دانم در این دنیا تنها کسی که مرا قضاوت نمی‌کند برگه است، برگه ی رومیزی‌ای که او را از همه مخفی میکنم که مبدا.. مبدا من واقعی را ببینند و با حالت گریان بر زمین می‌نشینم هم خود را مچاله میکنم هم برگه را، در این زمان‌های لعنتی و ادم‌های لعنتی‌تر همه دیگری را قضاوت میکنند . تو تنها فرد بودی که منِ واقعی را دید، شاید بخاطر همین است از من تنفر داری، دست مرا بی دلیل ول کردی تا دست دیگری را بگیری، به همین دلیل دگر نمیخواهی مرا ببینی، نکند بخاطر منِ کثیف است؟ انقدر راجب خود الفاظ رکیک در ذهن دارم که میتوان تا سالها نوشت.. دیگر نمیخواهم ادامه بدهم کاش میدانستم پرت کردن خود، دار زدن خود، با تیغ نقش و نگار انداختن روی خود، کارم تمام می‌شود اما می‌دانم من نهض هستم و زنده میمانم.. حالم انقدر زهرمار است که مرگ می‌گوید من تلخم و مرا نمیچشد . من دیگر نمیخواهم زنده بمانم حتی دیگر نمیخواهم برای اخرین دیدارمان صبر کنم چون می‌دانم تو نمیخواهی به من کثافت نگاه بیندازی، پس دگر صبر نمیکنم و کار خود را تمام میکنم و انتظار میکشم تا دستِ ول شده ی من توسط تو، مرگ آن را بگیرد. غریبه ی تو، آبی
صندوقچهٔ نامه.
پشت کردنت به من، گویی زمان در همین لحظه، منجمد شده است. نفسم در سینه حبس شده و کلماتی که هزاران بار
این واژه‌ها را نمی‌نویسم تا درمان شوم؛ می‌نویسم تا شاید اندکی از ویرانه‌ای که درونم برپا شده است، بر دوش کاغذ بیفتد. دیگر توانی برایم نمانده است. دیگر نمیتوانم ادامه بدهم و نمیخواهم ! میخواهم صداهای توی سرم تمام شود و کلمه من هم تمام شود . هرچه می‌کوشم زخم‌های روحم را آرام کنم، تسکینم شبیه نمکی تلخ بر زخمی تازه است؛ زخمی که نه بسته می‌شود و نه از سوزشش کاسته. در گلوی من دریایی از حرف‌های نگفته موج می‌زند؛ اقیانوسی که سال‌ها خروشان مانده اما هرگز راهی به زبان پیدا نکرده است. بارها از خود پرسیده‌ام چرا سکوت کردم؟ چرا آنچه را در سینه داشتم فریاد نزدم؟ شاید چون در این جهان تنها چیزی که مرا بی‌قضاوت می‌پذیرد، همین کاغذ خاموش است؛ کاغذی که رازهایم را بر آن می‌نویسم و از چشم همه پنهانش می‌کنم، مبادا کسی چهرهٔ واقعی مرا ببیند. گاهی با چشمانی خیس بر زمین می‌نشینم؛ خود کثافتم را در آغوش می‌گیرم و کاغذ را در مشت‌هایم مچاله می‌کنم، گویی هر دوی ما از تحمل این همه درد خسته شده‌ایم. در این روزگار، آدم‌ها پیش از آنکه بفهمند، قضاوت می‌کنند؛ پیش از آنکه بشنوند، حکم می‌دهند. گمان میکنم آن‌قدر واژه‌های تلخ و کثیف برای خطاب کردن خود در ذهن دارم که اگر شروع به نوشتن کنم، سال‌ها طول خواهد کشید تا تمام شوند. خستگی در رگ‌هایم خانه کرده است. روزها از پی هم می‌گذرند و من هر روز بیشتر از روز قبل در خودم فرو می‌روم. گاهی اندوهم آن‌قدر سنگین می‌شود که حتی تاریکی هم در برابرش رنگ می‌بازد. کاش میدانستم پریدن از طبقه، بستن طناب بر گلو، نقش و نگار انداختن روی خود مرا میکُشد، و اگر جان خسته‌ی مرا میگرفت خیلی وقت پیش انجامش داده بودم و درمیان شما سرک نمیکشیدم اما میدانم منِ زهرمار را حتی مرگ هم نمی‌چشد، و در صف انتظار میمانم برای مرگ که شاید او، شاید و شاید بیاید دست یخ زده ی مرا بگیرد که من دیگر تحمل ادامه دادن ندارم عزیزانِ من. غریبه ی تو، آبی .
آه، نارسی کوچولوی عزیزم... چه بارهای سنگینی را بر دوش‌های کوچکت حمل کرده‌ای، آنقدر سنگین که حتی چشمانت هم غمی دیرپا را در خود جای داده‌اند. چنان تجربیاتی را تحمل کرده‌ای که حتی در پژواک عکس‌هایت، لبخند نیز به ندرت بر لبانت نقش می‌بست. تو برای آنچه زندگی از تو می‌خواست، بسیار کوچک بودی. شاهد چیزهایی بودی که هیچ کودکی نباید هرگز ببیند؛ بارهایی را حمل می‌کردی که برای اندام شکننده‌ات بسیار سنگین بودند. تو لیاقت هیچ‌کدام از آنها را نداشتی. حتی ذره‌ای از آنها. تو هرگز نباید وحشت آن چهره‌های ترسناک را در آستانه‌ی در می‌شناختی. تو هرگز نباید درد دیدن مادر یا بیماریش را احساس می‌کردی. تو هرگز نباید با تاریکی مسمویت یا آن لحظه‌ی وحشتناک خفگی و آن احساس درونی و وحشتناکِ از دست دادن نفس هایت ، به خود پیچیدنت از درد، به گونه ای که گویا انگار زندگیت در حال از دست رفتن بود روبرو می‌شدی، آن هم وقتی که فقط شش سال داشتی. تو بسیار ناتوان و بسیار معصوم بودی، و با این حال مجبور به تحمل بودی. همه اینها فقط خراش‌های کوچکی از زخم های وسیع و عمیق قلب کوچک تو هستند. اما به من گوش کن، کوچولوی من : همه این دردها، همه این آتش‌ها، اینجا نیستند که تو را بسوزانند ، آنها اینجا هستند تا تو را بتراشند. آنها تو را به الماس تبدیل می‌کنند. به تو قول می‌دهم، همه چیز تغییر خواهد کرد. ممکن است آسان‌تر نشود چون زندگی به ندرت این کار را می‌کند اما هنر تحمل کردن را یاد خواهی گرفت. یاد خواهی گرفت که چگونه در برابر طوفان‌ها مقاومت کنی، دوباره برخیزی و با ظرافتی که جهان را به چالش می‌کشد، به جلو حرکت کنی. تو قوی‌ترین دختر این کیهان هستی. و لطفا هرگز فراموش نکن: من عمیقا به تو افتخار می‌کنم و همیشه خواهم کرد.
در بازارچه‌ای گم شده ام شلوغ است یا بیا ما اینطور فکر کنیم چرا؟ چون خجالت آور است در بازارچه‌ای که حتی شلوغ هم نیست گم شده باشی و تورا پیدا نکرده باشند ! تا به حال گمشده‌ای؟ احساسش را میدانی؟ وحشتناک است ؛ و من تمام زندگی‌ام گمشده بودم .... چرا از فعل گذشته استفاده کنم ؟! من هنوز هم گمشده‌ام و به طرز وحشتناکی در خلوتی بازار ... گاه شب بود و گاه روز یعنی میخواهم برایتان بگویم که من هم عمق تاریکی و خلوتی رسیدم هم به اوج روشنایی و شلوغی ؛ اما هیچکس دستم را نگرفت و سفت در آغوشم نفشرد و نگفت کجا بودی یا هیچکس از سر نگرانی و هجوم استرس در گوشم نخواباند که چرا دستش را رها کرده‌ام خلاصه که زمان زیادی بود گمشده بودم . بعضی روزها احساس خفگی میکردم بعضی روزها احساس عصبانیت ناراحتی تنهایی و همینجور به نوبت تمام حس های بد دنیا پایان خاصی ندارم فقط حالم خوب نیست ؛) شاید بعدا براش پایان نوشتم ستاره‌ی سیاه
صندوقچهٔ نامه.
ما فرار می‌کنیم. از تمام آنچه دوستش داشتیم. از تمام آنچه شیفته‌اش بودیم. به خورشید خیره می‌شویم و
ما فرار کردیم و نرسیدیم عمری‌ست در پی دویدن و فرار کردنیم‌ اما مگر اسیری که جایی برای رفتن نداشته باشد فرار میکند؟می‌ایستد و تحمل می‌کند،چرا که تحمل درد عذاب راحت تر از درد بی‌کسی است.. دیگر نمی‌توانیم به خورشید خیره شویم،گناهان مان پنهان نمی‌شوند،ما دیگر مالامال لبریز از گناهیم‌ حالا دیگر به کجا فرار کنم؟تورا در میان کدام جنگل بجویم؟ حالا دیگر تو رفته ایی و من تنها و طفلکانه‌ به رد زخم هایت مینگرم،اما این بار زخم هایی که تو بر تنم زدی،زخم هایی که دیگر سم انگور آرام شان نمی‌کنند.. دیگر میسوزم و میسازم،چرا که اشک ریختن در برابر غم جانکاه‌م ناچیز است.. انگار جنگلی سوخته ام که بخواهم خود را با سطلی آب آرام کنم،مسخره است.. پس میسوزم و خاکسترم را برایت میفرستم به آن امید که روزی با نسیمی تورا در آغوش بگیرد. _حنا
عشق من! آسمان تو چند رنگ دارد؟ ارواح خیابان‌های تو، تماشای آسمانت را به یاد دارند؟ رز های دشت هایت فروپاشیده‌اند‌؟ چه مدت است دوام آوردن را رها کرده‌ای؟ چرا که نه؛ ما با تمام گلبرگ‌های پراکنده‌مان هم، یک عمر دوام میاوریم. تا انتهای این خیابان را نفس به نفس هم می‌دهیم. عشق من! جنگل کاج های باران نخوردهٔ من! گلدان نعنای آسیب دیده من! سبز ترین ابر آسمان یشمی من! چشمانت را که غم بگیرد، رز هایت را که بچینی، از تمام گناهانت که بترسی، تمام این شهر را که پرسه بزنی، نوازش و نوازش و نوازشت می‌کنم. -تو را "شعله‌ور" می‌کنم و خورشید را به خیابان هایت می آورم.- چرا که نه. ما در جهانی دیگر هم، می توانیم یک عمر دوام بیاوریم. در جهانی دیگر هم، رد خون من را میان درخشش پلک‌هایت خواهی یافت. سرخی من در آغوش زمردین تو نفس تازه خواهد کرد. -در جهانی دیگر هم، ارواح ما به هم خواهند رسید.- -آبان‌-
غمم بی انتهاست جانا پایانی ندارد ؛ این دل‌تنگ من هاا یاری ندارد ؛ جانان من ز غم دوری تو تاب ندارم ؛ از این سر و سودای جهان من خریداری ندارم ؛ در غم عشق تو سوختم منتی نیست ؛ در دریای اشک دوری تو غرق شدم منتی نیست ؛ درد و دل دارم خبری از گله و کنایه نیست؛ اندوه فراوان دارم خبری از کمک و یاری نیست؛ سخنی نیست جانان من دلتنگم ؛ سخت عاشق شده‌و دلتنگم؛ غم و اندوه مرا خواهد کشت ؛ جانان من دوری تو مرا خواهد کشت؛ غم تو غم من نیز هست ؛ درد تو زخمی‌ست بر تن من ؛ قصه نکنم دراز کوتاه کنم ؛ باز آ باز آ کز انتظارت مردم؛ ستاره‌ی سیاه
مادر ؛ گاه می‌اندیشم که خبر مرگ مرا چه کسی به تو می‌گوید؟ و در این اندیشه، بیش از هر چیز، سنگینیِ این آوار بر شانه‌های توست که نفسم را می‌گیرد. مادر، روزگارِ ما به بندبازیِ مرگ و زندگی بدل شده؛ هر لحظه گویی در انتظارِ گلوله‌ای هستیم که سینه را بشکافد، یا هراسی که با صدایِ لرزشِ یک موشک، سقفِ خانه را بر سرمان آوار کند. ما در میانه‌یِ تردیدِ میانِ بودن و نبودن، زندگی را به دندان کشیده‌ایم. اما می‌خواهم بدانی، حتی در این روزهایِ پر از ترس و خاکستر، من عاشقِ تمامِ ذراتِ این جهان بودم. من عاشقِ بویِ مست‌کننده‌ی گل‌هایِ یاس در پیچِ حیاط بودم، عاشقِ لحظه‌ای که نسیمِ خنک، صورتِ مرا نوازش می‌کرد و برای ثانیه‌ای تمامِ تلخی‌ها را می‌شست. من عاشقِ عطرِ علف‌هایِ خیس زیرِ قدم‌هایم بودم. بزرگ‌ترینِ این عاشقانه‌ها، تماشایِ لبخندِ تو بود و شنیدنِ طنینِ خنده‌هایِ پدر که گویی تمامِ جهان را در خانه به صلح می‌رساند. اگر روزی رسید که جایِ خالیِ من، سکوتِ خانه را شکست، مادر، تو را به همان خدا که این همه زیبایی آفرید قسم می‌دهم؛ به جایِ سوختن، پنجره را باز کن. بگذار نسیم به صورتت بخورد، عطرِ یاس را عمیق نفس بکش و به یادِ تمامِ خنده‌هایی که با هم داشتیم، لبخند بزن. من نرفته‌ام؛ من در میانِ عطرِ گل‌هایِ یاس، در خنکایِ نسیمِ عصرگاهی و در تک‌تکِ آن چیزهایی که عاشق‌شان بودم، به انتظارِ تو نشسته‌ام. من با خاطره‌یِ امنِ آغوشِ تو می‌روم؛ جایی که دیگر نه گلوله‌ای هست و نه ترسی. مرا در زیبایی‌هایِ جهان پیدا کن. من همان‌جا، در لبخندِ تو، دوباره زنده می‌شوم. هدیه
این درد ها آزارم می‌دهد جانم را به لب می‌رساند من چگونه آدمی هستم اصلا شعر بگو شعر بگو شعر بگو شعر بگو پشت هم چرخ بزن چرخ بزن چرخ بزن در این تاریکی زندگانی در میان قفس تنت رقصان بچرخ پاهایت که شکست رو دو زانو که به زمین خوردی بلند بخوان شعر بخوان از آسمان و زمین بخوان از کوه و دشت و چمن بخوان بخوان تا صدای نیز دیگر در نیاید خب؟ تمام شدی؟ حالا دست بزن انقدر در آن گوشه‌ی تاریک اتاق در قفس تنت دست بزن که مانند پاها و صدایت تمام شود ... تمام شد؟ حالا به آرامی گریه کن برای از دست رفته هایت برای پا و سر و دست و صدا و قلبت حالا دلیل خوبی برای گریستن داری نه مثل قبل ! انقدر گریه کن تا چشمانت نیز تمام شود تمام شد؟ حالا هیچ کاری جز نفس کشیدن نداری ! نفس بکش تا عجلت سر آید . ستاره‌ی سیاه ...> نامه‌ای به خودم<...
غم خوردم،رنج رو بلعیدم گریه کردم،ناله کردم خیره شدم،روحم رو با اشکام بیرون کشیدم، دلم برای قشنگی هات قنج رفت و افسوس خوردم که دورم انقدر ناراحتی کشیدم و با امید و چشمای پر درد بهت نگاه کردم که بالاخره منو دیدی بالاخره صدامو شنیدی،اومدم پیشت خوشحال بودم که دیده و شنیده شدم اون چند روز قلبم از شوقت‌ داشت منفجر میشد دیدمت،بوسیدمت،بغلت کردم انقدر نگاهت کردم که یادم رفت چیا میخواستم بگم تموم شد برگشتم فکر کردم حالا دیگه آروم میشم فکر کردم بالاخره بی‌قراریام تموم میشه اما نه،هنوز همونقدر خسته و له بودم حالا چیکار کنم؟ میکوبم رو سینه مو میگم چی میخوای؟د آخه چه مرگ ته؟ خستم از خودم به کجا پناه ببرم که دیگه نباشم؟که دیگه بهونه نگیرم؟ کجاست اونجا که آرامش باشه و من نباشم؟ آخه دنبال چی هستی که پیداش نمیکنی؟ در به در پی چی میگردی بگو؛بگو تا بهت بدم بگو تا کمکت کنم برسی داری دقم میدی عزیزم داری ذره ذره روحم رو تیکه تیکه میکنی.. میرم و تنهات میزارم تا از رنج های بی پایان و بی دلیلت بمیری و وقتی برگشتم با اشک های آسمون خاکت میکنم... _حنا
سر من داد نزننننن داد نزن سر من داد نزن تو حق نداری منو مقصر بدونی وقتی که من داشتم با دنیا میجنگیدم و تو از ترس آسیب دیدن پشتم قایم شده بودیی تو هیچ حقی نداری حرف نزنن دهنتو ببند سر من داد نزن منم بلدم صدامو ببرم بالا خسته شدم از دستت خفه شوووو! پس من چیییی هان؟ مگه من دل نداشتم؟ مگه من آدم نبودم؟ مگه من احساس نداشتم؟ پس من چیییی هانننن؟ دل من دل نبود؟ چشم من چشم نبود که انقدر بارید و کتفشونم نبود؟ پس من چی هااا؟ خستم دیگه، دیگه بسمههه دیگه توان تو یکی رو ندارم با همه دنیا بجنگم و کثیف ترین و سیاه ترین چیزا رو تحمل کنم و محکم وایسم؟ بابا یکم انصافم چیز بدی نیست سر من داد نزن هی اسمشون رو تک تک نگو هی کاراشونو یادم نیار انقدر بهم یادآوری نکن که نباید اهمیت بدمممم آقا اصلا من دلم میخواد اهمیت بدمممم به کسی چه ؟ غرورم میشکنه؟ مگه هنوزم همچین چیزی در من هست؟ من دلم میخواد برم پیش اون آدم و بگم آقا توروخدا اون کارو بکن ببین من دارم ذره ذره میمیرم ببین دارم تموم میشم مگه نمیگی دوسم داری خب اونکارو بکن من پاهام شکسته پاهای منو شکستید من دیگه نمیتونم برگردم منو بزار رو ویلچر برگردون من دارم بدون تو روانی میشم چقدر خودمو براش توضیح دادم چقدر خودمو یادش دادم که الان ... که الان چند روز نبودنش اینجوری روانیم کنه تقصیر خودمه ولی اینبار نمیشه، دست گذاشت رو نقطه ضعفم حالم داره ازش بهم میخوره چون حالمو از خودم بهم میزنه ازش متنفرم چون باعث میشه از خودم متنفر بشم با تو‌ام اگه یبار دیگه سر من داد بزنی و اسمشو بیاری انقدر سرمو میکوبم به دیوار و جیغ میکشم تا جفتمون تموم شیم ! با اعصاب نداشته‌ی من بازی نکن . ستاره سیاه به ---> سیاه ترین نقطه‌ی خودش