در بازارچهای گم شده ام
شلوغ است یا بیا ما اینطور فکر کنیم
چرا؟ چون خجالت آور است در بازارچهای که حتی شلوغ هم نیست گم شده باشی و تورا پیدا نکرده باشند !
تا به حال گمشدهای؟ احساسش را میدانی؟ وحشتناک است ؛
و من تمام زندگیام گمشده بودم ....
چرا از فعل گذشته استفاده کنم ؟! من هنوز هم گمشدهام و به طرز وحشتناکی در خلوتی بازار ...
گاه شب بود و گاه روز یعنی میخواهم برایتان بگویم که من هم عمق تاریکی و خلوتی رسیدم هم به اوج روشنایی و شلوغی ؛ اما هیچکس دستم را نگرفت و سفت در آغوشم نفشرد و نگفت کجا بودی یا هیچکس از سر نگرانی و هجوم استرس در گوشم نخواباند که چرا دستش را رها کردهام
خلاصه که زمان زیادی بود گمشده بودم .
بعضی روزها احساس خفگی میکردم
بعضی روزها احساس عصبانیت
ناراحتی
تنهایی
و همینجور به نوبت تمام حس های بد دنیا
پایان خاصی ندارم فقط حالم خوب نیست ؛)
شاید بعدا براش پایان نوشتم
ستارهی سیاه
صندوقچهٔ نامه.
ما فرار میکنیم. از تمام آنچه دوستش داشتیم. از تمام آنچه شیفتهاش بودیم. به خورشید خیره میشویم و
ما فرار کردیم و نرسیدیم
عمریست در پی دویدن و فرار کردنیم
اما مگر اسیری که جایی برای رفتن نداشته باشد فرار میکند؟میایستد و تحمل میکند،چرا که تحمل درد عذاب راحت تر از درد بیکسی است..
دیگر نمیتوانیم به خورشید خیره شویم،گناهان مان پنهان نمیشوند،ما دیگر مالامال لبریز از گناهیم
حالا دیگر به کجا فرار کنم؟تورا در میان کدام جنگل بجویم؟
حالا دیگر تو رفته ایی و من تنها و طفلکانه به رد زخم هایت مینگرم،اما این بار زخم هایی که تو بر تنم زدی،زخم هایی که دیگر سم انگور آرام شان نمیکنند..
دیگر میسوزم و میسازم،چرا که اشک ریختن در برابر غم جانکاهم ناچیز است.. انگار جنگلی سوخته ام که بخواهم خود را با سطلی آب آرام کنم،مسخره است..
پس میسوزم و خاکسترم را برایت میفرستم
به آن امید که روزی با نسیمی تورا در آغوش بگیرد.
_حنا
عشق من!
آسمان تو چند رنگ دارد؟
ارواح خیابانهای تو، تماشای آسمانت را به یاد دارند؟
رز های دشت هایت فروپاشیدهاند؟
چه مدت است دوام آوردن را رها کردهای؟
چرا که نه؛
ما با تمام گلبرگهای پراکندهمان هم، یک عمر دوام میاوریم.
تا انتهای این خیابان را نفس به نفس هم میدهیم.
عشق من!
جنگل کاج های باران نخوردهٔ من!
گلدان نعنای آسیب دیده من!
سبز ترین ابر آسمان یشمی من!
چشمانت را که غم بگیرد،
رز هایت را که بچینی،
از تمام گناهانت که بترسی،
تمام این شهر را که پرسه بزنی،
نوازش و نوازش و نوازشت میکنم.
-تو را "شعلهور" میکنم و خورشید را به خیابان هایت می آورم.-
چرا که نه.
ما در جهانی دیگر هم،
می توانیم یک عمر دوام بیاوریم.
در جهانی دیگر هم،
رد خون من را میان درخشش پلکهایت خواهی یافت.
سرخی من در آغوش زمردین تو نفس تازه خواهد کرد.
-در جهانی دیگر هم،
ارواح ما به هم خواهند رسید.-
-آبان-
غمم بی انتهاست جانا
پایانی ندارد ؛
این دلتنگ من هاا
یاری ندارد ؛
جانان من ز غم دوری تو
تاب ندارم ؛
از این سر و سودای جهان
من خریداری ندارم ؛
در غم عشق تو سوختم
منتی نیست ؛
در دریای اشک دوری تو غرق شدم
منتی نیست ؛
درد و دل دارم خبری از گله و کنایه نیست؛
اندوه فراوان دارم خبری از کمک و یاری نیست؛
سخنی نیست جانان من
دلتنگم ؛
سخت عاشق شدهو
دلتنگم؛
غم و اندوه مرا خواهد کشت ؛
جانان من دوری تو مرا خواهد کشت؛
غم تو غم من نیز هست ؛
درد تو زخمیست بر تن من ؛
قصه نکنم دراز کوتاه کنم ؛
باز آ باز آ کز انتظارت مردم؛
ستارهی سیاه
مادر ؛
گاه میاندیشم که خبر مرگ مرا چه کسی به تو میگوید؟
و در این اندیشه، بیش از هر چیز، سنگینیِ این آوار بر شانههای توست که نفسم را میگیرد. مادر، روزگارِ ما به بندبازیِ مرگ و زندگی بدل شده؛ هر لحظه گویی در انتظارِ گلولهای هستیم که سینه را بشکافد، یا هراسی که با صدایِ لرزشِ یک موشک، سقفِ خانه را بر سرمان آوار کند. ما در میانهیِ تردیدِ میانِ بودن و نبودن، زندگی را به دندان کشیدهایم.
اما میخواهم بدانی، حتی در این روزهایِ پر از ترس و خاکستر، من عاشقِ تمامِ ذراتِ این جهان بودم. من عاشقِ بویِ مستکنندهی گلهایِ یاس در پیچِ حیاط بودم، عاشقِ لحظهای که نسیمِ خنک، صورتِ مرا نوازش میکرد و برای ثانیهای تمامِ تلخیها را میشست. من عاشقِ عطرِ علفهایِ خیس زیرِ قدمهایم بودم. بزرگترینِ این عاشقانهها، تماشایِ لبخندِ تو بود و شنیدنِ طنینِ خندههایِ پدر که گویی تمامِ جهان را در خانه به صلح میرساند.
اگر روزی رسید که جایِ خالیِ من، سکوتِ خانه را شکست، مادر، تو را به همان خدا که این همه زیبایی آفرید قسم میدهم؛ به جایِ سوختن، پنجره را باز کن. بگذار نسیم به صورتت بخورد، عطرِ یاس را عمیق نفس بکش و به یادِ تمامِ خندههایی که با هم داشتیم، لبخند بزن.
من نرفتهام؛ من در میانِ عطرِ گلهایِ یاس، در خنکایِ نسیمِ عصرگاهی و در تکتکِ آن چیزهایی که عاشقشان بودم، به انتظارِ تو نشستهام. من با خاطرهیِ امنِ آغوشِ تو میروم؛ جایی که دیگر نه گلولهای هست و نه ترسی.
مرا در زیباییهایِ جهان پیدا کن. من همانجا، در لبخندِ تو، دوباره زنده میشوم.
هدیه
این درد ها آزارم میدهد
جانم را به لب میرساند
من چگونه آدمی هستم اصلا
شعر بگو شعر بگو شعر بگو شعر بگو
پشت هم چرخ بزن چرخ بزن چرخ بزن
در این تاریکی زندگانی
در میان قفس تنت رقصان بچرخ
پاهایت که شکست
رو دو زانو که به زمین خوردی
بلند بخوان شعر بخوان
از آسمان و زمین بخوان
از کوه و دشت و چمن بخوان
بخوان تا صدای نیز دیگر در نیاید
خب؟ تمام شدی؟ حالا دست بزن
انقدر در آن گوشهی تاریک اتاق در قفس تنت دست بزن
که مانند پاها و صدایت تمام شود ...
تمام شد؟
حالا به آرامی گریه کن
برای از دست رفته هایت
برای پا و سر و دست و صدا و قلبت
حالا دلیل خوبی برای گریستن داری
نه مثل قبل !
انقدر گریه کن تا چشمانت نیز تمام شود
تمام شد؟
حالا هیچ کاری جز نفس کشیدن نداری !
نفس بکش تا عجلت سر آید .
ستارهی سیاه ...> نامهای به خودم<...
غم خوردم،رنج رو بلعیدم
گریه کردم،ناله کردم
خیره شدم،روحم رو با اشکام بیرون کشیدم، دلم برای قشنگی هات قنج رفت و افسوس خوردم که دورم
انقدر ناراحتی کشیدم و با امید و چشمای پر درد بهت نگاه کردم که بالاخره منو دیدی
بالاخره صدامو شنیدی،اومدم پیشت
خوشحال بودم که دیده و شنیده شدم
اون چند روز قلبم از شوقت داشت منفجر میشد
دیدمت،بوسیدمت،بغلت کردم انقدر نگاهت کردم که یادم رفت چیا میخواستم بگم
تموم شد
برگشتم
فکر کردم حالا دیگه آروم میشم
فکر کردم بالاخره بیقراریام تموم میشه
اما نه،هنوز همونقدر خسته و له بودم
حالا چیکار کنم؟
میکوبم رو سینه مو میگم چی میخوای؟د آخه چه مرگ ته؟
خستم از خودم
به کجا پناه ببرم که دیگه نباشم؟که دیگه بهونه نگیرم؟
کجاست اونجا که آرامش باشه و من نباشم؟
آخه دنبال چی هستی که پیداش نمیکنی؟
در به در پی چی میگردی
بگو؛بگو تا بهت بدم
بگو تا کمکت کنم برسی
داری دقم میدی عزیزم
داری ذره ذره روحم رو تیکه تیکه میکنی..
میرم و تنهات میزارم تا از رنج های بی پایان و بی دلیلت بمیری و وقتی برگشتم با اشک های آسمون خاکت میکنم...
_حنا
سر من داد نزننننن
داد نزن
سر من داد نزن
تو حق نداری منو مقصر بدونی وقتی که من داشتم با دنیا میجنگیدم و تو از ترس آسیب دیدن پشتم قایم شده بودیی
تو هیچ حقی نداری
حرف نزنن
دهنتو ببند
سر من داد نزن
منم بلدم صدامو ببرم بالا
خسته شدم از دستت
خفه شوووو!
پس من چیییی هان؟
مگه من دل نداشتم؟
مگه من آدم نبودم؟
مگه من احساس نداشتم؟
پس من چیییی هانننن؟
دل من دل نبود؟
چشم من چشم نبود که انقدر بارید و کتفشونم نبود؟
پس من چی هااا؟
خستم دیگه، دیگه بسمههه
دیگه توان تو یکی رو ندارم
با همه دنیا بجنگم و کثیف ترین و سیاه ترین چیزا رو تحمل کنم و محکم وایسم؟
بابا یکم انصافم چیز بدی نیست
سر من داد نزن
هی اسمشون رو تک تک نگو
هی کاراشونو یادم نیار
انقدر بهم یادآوری نکن که نباید اهمیت بدمممم
آقا اصلا من دلم میخواد اهمیت بدمممم به کسی چه ؟ غرورم میشکنه؟ مگه هنوزم همچین چیزی در من هست؟
من دلم میخواد برم پیش اون آدم و بگم آقا توروخدا اون کارو بکن ببین من دارم ذره ذره میمیرم ببین دارم تموم میشم
مگه نمیگی دوسم داری خب اونکارو بکن
من پاهام شکسته
پاهای منو شکستید من دیگه نمیتونم برگردم
منو بزار رو ویلچر برگردون من دارم بدون تو روانی میشم
چقدر خودمو براش توضیح دادم
چقدر خودمو یادش دادم
که الان ...
که الان چند روز نبودنش اینجوری روانیم کنه
تقصیر خودمه
ولی اینبار نمیشه، دست گذاشت رو نقطه ضعفم
حالم داره ازش بهم میخوره
چون حالمو از خودم بهم میزنه
ازش متنفرم چون باعث میشه از خودم متنفر بشم
با توام
اگه یبار دیگه سر من داد بزنی و اسمشو بیاری
انقدر سرمو میکوبم به دیوار و جیغ میکشم تا جفتمون تموم شیم !
با اعصاب نداشتهی من بازی نکن .
ستاره سیاه به ---> سیاه ترین نقطهی خودش
عزیزدلم ، این روز ها تنم کمی رنجور تر و نحیف تر از همیشه است ، البته همان طور که همواره بوده ام اخیرا هم سعی می کنم قوی بمانم و از ناخوش احوالی هایم کمتر حرف بزنم تا این هم آشیانه ای های نگران کمتر در عذاب باشند ولی اخیرا این کار برایم خیلی دشوار تر شده ، درسته که از روز های اول حال بهتری دارم ولی انگار دوباره این درد ها و احوال ناگوار جور دیگری درگیرم کرده اند ، نفس کشیدن برایم سخت تر شده ، دوباره! گاهی به این فکر می کنم که کدام یک از دم یا بازدهم ها قراره آخریش باشه ، آخ که غذا خوردن هم برام دردآوره بیشتر از گذشته و نمی توانی تصور کنی چقدر می ترسم . آری سخت هراسانم از اینکه مبادا همه ی این تلاش ها و هزینه ها برای معالجه و همه این گریست هایم برای بهتر شدن بیهوده باشد و سهمگین تر از همه اینکه دوباره چشم های غم زده و ناامید هم خون هایم را ببینم ، آره فکر می کنم که بیشتر از هر چیز این موضوع مرا خجل و شرمگین می کند . می ترسم به جای بهتر شدن بدتر بشوم و هنوز نمی دانم این افکار ناخوشایند از کجا می آید و قلبم را تیکه و پاره می کند ، گاهی دلم می خواهد همه چیز زودتر تمام بشه. کم رنج تر ، آسوده تر اما این چرخ گردون ناجوانمرد تر از این حرف هاست و همیشه قرار نیست طبق خواسته ی ما عمل کند عنوز نفهمیدم این درد و هزینه های گزاف من چه حمکتی می خواهد داشته باشد ولی سخت به خدا امید بستم شاید معجزه ای ببینم یا دری به روم گشوده بشه که حالمو بهتر کند و امیدوارم هر چه سریع تر رخ بدهد
نارسی تو .،؛
سلام
ازدست رفتهام اما همچنان ادامه میدهم گویی چه چیز طاقت فرسا و جالبی برای رسیدن دارم
اما من احساس میکنم بیشتر بجای اینکه جایزهای برای رسیدن بهش داشته باشم برای ادامه دادن
چیز ترسناکی دنبالم افتاده
مثلا من هیچ واهمهای از اینکه همین الان خودمو از پشت بوم طبقه ۳۰ام یک ساختمان بندازم ندارم یا اینکه ۳۰ تا قرص از هرچیزی تو خونهامون داریم بندازم بالا(اگه شانس منه همش مولتی ویتامینه و فوقش حالت تهوع بگیرم) اما میدونی چیه
احساس میکنم اگه این کارا یا از این قبیل کارا(زدن رگ و فلان....) انجام بدم چیز ترسناک تری بعد بستن چشمام به سراغم میاد
درد قلبم امونمو میبره و یه جاهاییم درد میکنه که هیچ کدوم از اعضای بدنم گردن نمیگیره D:
من واقعا خستم
میخوام برم تو قبر بخوابم و احتیاج دارم کمی از زندگی دور شم
معمولا میگن خدایا از شر شیطان و... نجاتمون بده و دورمون کن
اما من میگم خدایا منو از شر این زندگی خلاصکن
شما میگید میخوایید خودتونو بکشید و وقتی کم میارید به خودتون آسیب میزنید
حقیقتا بهتون حسودیم میشه
کاش منم واقعا از اون چیزی که مجبورم میکنه زندگی میکنم نمیترسیدم و یبار فقط میتونستم به خودم آسیب بزنم
مشت زدن به دیوار و جیغ زدن و کوبیدن تو آیینه ؛دیگه حتی فکرشم خسته کنندهاس
من اونقدر خستم که دیگه به خودمم حال ندارم آسیب بزنم
شاید این بزرگسالیه
بزرگ میشید
از چیزاییکه بچه بودید بدتون میاد دیگه بدتون نمیاد یعنی درواقع باهاش کنار میایید
یاد میگیرید که نمیتونید یه آدم رو برای خودتون بدونید حتی یک وسیله رو چه برسه به آدم
اون اسباب بازی که با هیچکی شریک نمیشدید رو میدید میره
یا با دونفر دیگه شریک میشید
تازه اگه خوش شانس باشید و عروسک زیاد خاطرخواه نداشته باشه
یاد میگیرید رنگ هایی که وقتی بچه بودید بنظرتون حتی ذره ای زیبایی نداره رو دوست داشته باشید
میفهمید هر غذایی که مامان میپزه رو باید خورد و تشکر کرد
متوجه میشید اگر خانواده بد رفتاره یا محدودیت زیاد داره باید سکوت کنید و کار خودتو کنی
میفهمی هیچ بزرگتری لایق احترام نیست اما ارزش احساساتی بیشتر از بی حسی رو نداره
و....
خلاصه که خستم
و اونقدر فرسوده شدم که حد نداره .
ارادتمند شما "ستاره.س"
از آخرین باری که پانزده سالمان بود، بیشتر از هزار روز میگذرد. بیشتر از یک میلیون ثانیه از آخرین باری که داستان چیزی را برایم خواندی، میگذرد.
من اینجا را میشناسم. میدانم که چهار قدم دیگر باید دست دراز کنم و چهارچوب روغنی در را بگیرم.
سالها پیش بود.
قدم اول، صدای برخورد مداوم قاشق با کف ظرف.
آوازی که برای خودمان ساخته بودی.
"من قهرمان بودم، اما این تو بودی که تمام افتخاراتم رو مال خودت میکردی.
حالا من میخوام شرور داستان تو باشم."
قدم دوم، رایحه کمرنگ وانیل و شکلات در هوا پیچ میخورد.
قدم سوم، گفته بودی همیشه که به اینجا میرسم، باید به چپ نگاه کنم. گفته بودی باید به پنجره ها سلام داد.
"من یه الهه بودم، تو قبلاً منو میپرستیدی."
من یاد گرفته بودم، بودن تو را با گرمای آفتاب بیاد بیاورم. گرمای آفتابی که تو با هر سلامی که به پنجره ها میدادی، به خانه دعوت میکردی.
قدم آخر، قدم چهارم، چهارچوب در آشپزخانه بود. دست روی رد روغنی دست های تو میگذارم و وارد میشوم.
همیشه به اینجا که میرسید، صدای تند قدم های تو با برخورد فرفری نرم موهایت به صورتم تمام میشد.
دستانت احتمالا همیشه کثیف بود. آوازت را نیمه، رها میکردی و بخاطر حواس پرتیات عذرخواهی میکردی.
خاکستر مرده پاشیدهاند اینجا عزیزم!
دست لیز و کثیفی نیست که راه را نشانم دهد. هنوز هم پس از سالها، به گوشه های تیز کابینت ها میخورم و این بار، دردش کمتر است.
سرمای دلگیری دارد کاشیها را میگریاند. پنجرهای باز نیست.
تو نیستی.
خاکستر مرده پاشیدهاند اینجا قهرمان من!
بوی کهنگی خاطراتت روی ظرف هایی که دوستشان داشتی نشسته و من از لبهایم خجالت میکشم.
از نداشتن نم شیرین لبهایت روی لبهایم.
از نداشتن رد کثیفی دستهایت روی لباسهایم.
من سالهاست که از نداشتن تو در این خانه خجالت میکشم.
-آبان-
گاه می اندیشم برای گریه کردن چه غمی نیاز است عزیز من ؛
چه غم بزرگی آدمی را وادار به گریه میکند؟
و بعد میتوانم برای کمی اهمیت دریافت نکردن از سمت تو گریه کنم ...
با خود می اندیشم چه دردی میتواند بغض را مهمان ناخواندهی گلویم کند مانند یک خروس بی محل تیزی را در گلویم بفشارد
و ناگهان تو میگویی میخواهم بروم ...
با خود می اندیشم چه چیز تلخی میتواند مرا /آدمی را روی دو زانو بر زمین بیاندازد
و ناگهان تو را که با دیگران خوش برخوردی میکنی و دل از آنان میبری میبینم ....
و مشکل اصلی من نه زیبایی تو و نه محبت و خوبی بسیار تو است و نه حسادت بسیار زیاد من
مشکل من خودم هستم عزیز دلم
که نمی دانم چه کنم که شاید کمتر احساس کنم
گاه به رها کردنت می اندیشم
اما میدانی رها کردنت مانند دراز کشیدن روی دشتی از کاکتوس است و ادامه زندگی بی تو
غلط/غلت زدن روی آن است .
اصلا این چه دنیای بی مصرفیست که نمیتوانم با تو جایی دور از این آدم ها زندگی کنم .
از دست دادنت چه سخت است و ماندن درکنارت آن هم زمانی که میدانم و میبینم انقدر تورا آزار میدهم و اذیت کردهام چه سخت تر است .
این را میخوانی، نخواندی هم فدای سرت
اما اگر خواندی از دستم دلخور نشو
و خواهش مندم که بیشتر از پیش خودت را آزار و مرا شرمنده قلبت و قلبم نکن .
ارادتمند غمگین تو " ستاره سیاه"