نمیدانم چندمین باری است که نمیتوانم در مقابل فوران احساسم پناه بگیرم و ناچار، آنهارا به واژه مبدل میکنم و روی صفحه می آورم.
حتی از صحتِ لزومِ وجودِ این احساسات هم مطمئن نیستم. نمیدانم کار درست چیست و غلط کدام است که حداقل از آن پرهیز کنم.
انگار سر جلسه ی امتحانی نشسته ام که اولین بار است چشمم به همچین مضامینی می افتد و هیچ ایده ای درمورد چگونگی پاسخ به آن را ندارم.
در هاله ای از ابهام ترین جایِ ممکن ایستاده ام. آنقدر قلبم فشرده شده است و افکارم گسیخته که میتوانم ساعت ها بدون پلک زدن، به دیوار سفید روبرویم زل بزنم و در خیالات و خاطرات غرق شوم.
لحظاتی که معدود بودند و محدود؛ اما چنان در جای جایِ ذهن و قلبم جا خوش کرده اند که بیرون کردنشان را برنمیتابم.
خاطراتی که گرچه مستعجل بود، اما تصاویرش را بر دیواره ی قلبم حکاکی کردم تا بماند.
شاید هم دچار جنونِ ناشی از فقدانِ یار شده ام.
کاش حداقل از احساسِ تو باخبر بودم.
ذهنم را مدام میکاوم و پازل هارا کنار هم میچینم و دست و پا شکسته درمییابم که تو نیز به من بی احساس نبودی و کِششمان دو طرفه بود. اما رفتنت را چه تعبیر کنم؟ "رفتنت" جوهر سیاهی بود که بر آبیِ زلالِ احساسم ریخته شد و تباهش کرد.
رفتنت علامت سوال و تعجب بزرگی بود در زندگی ام. هیچگاه نفهمیدم...
اما، عزیزِ قدیمی و ماندگارِ روزهای نوجوانی ام؛ از روزی که رفتی، این من، دیگر من نشد.
تورا پیچیدم لایِ ترمه ی گران قیمتی که مادرم خریده بود و قایمت کردم در طبقه یِ گمشدگانِ تهران. و به قول شاعر؛ از همان روز که او رفت؛ زمستان آمد...
راست میگوید، بعد از رفتنت، دی شروع شد.
آخرین بارِ بودنت آخرِ آذر بود.آخرِ پاییز.آخرِ هفته... و بعد از آن برای همیشه در قلبم، زمستان شد. برف آمد و یخبندان شد. گَهگاهی تداعیِ حضورت، اندک تشعشعی میشود بر سرمای قلبم و کمی، فقط کمی دلم گرمایش را حس میکند. اما گذرا ست....
_جوان بودم که قصدِ جاده ی بیمقصدی کردم؛
خدایا من فقط عاشق شدم، کارِ بدی کردم؟!
[مَهتاب.]
هنوزم بحثِ تو میآید ته دلم مانند شیشه ای که بر رویش چکش میاندازند پودر میشود .
کاش میتوانستم بار دیگر به آغوش بگیرمت، و کاش میتوانستم کاری کنم که نروی، کاش میتوانستم باز به چشمانِ زیبایت همراه مژه های زیباتر با عشق نگاهی بندازم نه با دلی خورد شده و بغض، کاش میتوانستم کاری کنم دوباره در آغوش یکدیگر سفت بچسبیم؛ دستانت را سفت بچسبم، خنده هایت را سفت بچسبم جوری که نتوانی مرا رها کنی . کاش های زیادی وجود دارد ..
اما افسوس، که گاه مردم میروند، گاه مردم خسته میشوند، گاه سراغ دیگری میروند، آن شب مدام از خدایِ خود میپرسیدم من که فقط میخواستم همین نرود، چرا تنها کسی که از پیشم رفت او بود ؟
چطور میتوانستم تحمل کنم که تو میروی و من از دستم کاری بر نمیاید، چطور میتوانستم به رفتنِ تو عادت کنم، چطور میتوانستم دوباره دستانت را بگیرم، بدنت را لمس کنم، بدنی که لمس دیگری شده بود، دستی که فرد دیگری گرفته بود، و یا چشمانش رو دیگری بود .
دلم برایت تنگ میشود، دلم برای روزگاری که من فرد دیگری بودم کنارت، تو بودی کنارم، و ما کنار هم بودیم تنگ میشود، روزگاری که منو تو ما بودیم، اما گهگاهی به سرِ خود میزنم، مشتی محکم بر روی دیوار میکوبم که به خود بیام، از رویای دوباره با تو بودن بیرون بیام، به خود نشون بدم که دخترم دیگر نیازی به من ندارد، او از من تنفر دارد، او حتی دیگر مرا نمیشناسد، او دیگر با چشمانِ زیبایش به من نمینگرد، بلکه با عشق به فردهای دیگر مینگرد .
و چه کار میتوانستم بکنم؟ ..
من حتی از جونم هم مایه گذاشتم تا او آن شب نرود و فردایش او را در آغوش دیگری نبینم، اما همین شد که همین شد .
و گهگاهی از خود میپرسم تو چه بودی؟
تو تجربه نبودی، درس نبودی، تو زندگیِ من بودی که بعد رفتنت من روحی سردرگم در دنیای زنده ها شدم.
و میدانی که فرد مرده حتی اگر زندگی (او) هم سراغش بیاید دیگر زنده نمیشود که نمیشود، چه فرد دیگری ..
غریبه ی تو ، آبی .
به پیشگاهِ جانانِ جان، محبوبِ روزگارِ من،
تقدیمِ این سطورِ ناچیز، از جانبِ بندهای که هستیاش در بندِ نگاهِ تو اسیر گشته است.
گرامیترینِ موجوداتِ عالم،
اگر این قلمِ لرزان،و این مرکبِ اشکآلود،توانِ بازنماییِ ذرهای از آنچه در نهانِ این دلِ شیدا میگذرد را داشت،بیگمان،حقِ مطلب به جای میآمد.
اما چه سود،که شرحِ عشقِ تو،فزون از ظرفیتِ کلمات است،و حدیثِ حضورِ تو،بالاتر از ادراکِ این بنده.
محبوبِ من،
از آن دَم که سایهیِ نورانیِ تو بر باغِ جانم افتاد،و عطرِ حضورت مشامِ روحم را نواخت،دیگر جز تو،نه آشنایی را شناختم،و نه غریبهای را از آشنا.
همه چیز،به لطفِ حضورِ تو،رنگِ دیگر گرفت؛
صبحها،آفتاب،نامِ تو را در آسمان مینوشت،
شبها،ستارگان از چشمکِ معشوقِ من حکایت میکردند.
جانانم،
من نه صاحبِ اختیارِ این دلِ آشفتهام،و نه اربابِ این جانِ به فدایِ تو رفته.
هرچه هست،و هرچه خواهد بود،از آنِ توست.
نذرِ نگاهِ تو،فدایِ لبخندِ تو،وقفِ تمامِ هستیِ من،برایِ تو.
اگر روزی،در دیارِ خاموشی،از این دلِ دردمند خبری پرسیدند،بگو:
عاشقی بود،که تمامِ عمرش رادر جستجویِ نوری سپری کرد،و چون تو را یافت،در پرتوِ او،خود را گم کرد.
امیدِ من و قرارِ جانِ من،
یقین بدان که تا آخرین نفس،و تا آخرین قطرهیِ اشک،این دل،تنها هوایِ تو را خواهد داشت،و این جان،تنها نامِ تو را زمزمه خواهد کرد.
دلباختهای که نامِ تو را پناهِ خود میداند؛هدیه
عاشق شده بود ؛ برای اولین بار ، احساسی که با آن احساس کامل بودن میکرد .
عشق واژهی سنگینی بود برایش اما جدید ، از عشق هیچ نمیدانست جز املایش که آن هم به کارش نمیامد؛ هی شعر گفت ، هی داستان نوشت ، پشت هم قافیه گفت ؛ اما نه شعرش ،شعر بود و نه داستانش، داستان !
هیچ نمیدانست ؛ اما عشق که کار بلد بود!
نامش شد جانان . جانش برای او میرفت ، او اگر میگفت جان بده جان به جانآفرید میداد و میمرد ، او اگر میگفت بمیر او میمرد !
چشمانش را در آفتاب دید ؛ و آن درخشش عنان از کف دخترک برد ! نامش شد
خورشید ...
آنچنان غرق نگاهش بود که دیگر نفهمید در مساواتش چه گرد و غباری بر میخیزد و چه کسی آن را برافروخته
اما تمام احساسات پاک او درد شد ، زخم شد ؛ پیچک شد و دور گلویش را گرفت .
هر روز که چشم باز میکرد تقلا میکرد برای کمی بیشتر دیدن آنکه نامش معشوق بود !
گفتند نیست ! نامش معشوق نیست .
اما بود ! هم دخترک و هم او خوب میدانستند که نام احساس بینشان عشق است و تمام.
اما این میان درد ها بسیار بود .
همان گرد و خاکی که پیش تر گفتم !
فاصله میان این دو دلباخته زیاد بود .
در چشمهای یکدیگر که مینگریستند درد ها زبانه میکشید و زخم میزد و بغض ها فریاد میزدند به گونهای که گوش های بیننده کر شود !
اما فاصله بسیار بود ! حتی میان چشمان آن دو ،
عشق را سراسر درد معنا کرد دخترک و نفرین کرد کلمات را ! میگویی چطور؟ آنطور که دیگر دست به قلم نشد ! نه شعر بی قافیه گفت و نه داستان بی انتها سرایید و کلماتش نفرین شدند و دخترک هر روز بی روح تر از دیروز ادامه میداد .
اکنون نامه مینوسم نه داستان ! من دخترکم و بسیار دلتنگ و فاصله میان چشمهایمان بسیار و درد هایمان انباشته شده در انباری گلویمان است ! اما مینویسم تا یک روز بدستش برسد ...
نامم ستاره سیاه است ؛ و به روشناییم ستاره سفید مینویسم
سلام. نوشتن، وقتی عاشق باشی فرق دارد. واقعی تر است و از دل بر می آید. پس فرصت را غنیمت میشمارم. میبینی؟ هنوز عادت سلام دادن به تو اول نامه هایم را ترک نکرده ام. هنوز عادت هایی که بعد از تو در من شکل گرفت را به یادگار نگه داشته ام. همیشه تند تند از تو مینوشتم. ذهنم درگیر کلمات و ترکیب هایی بود که بهتر تو را توصیف میکنند. گاهی از ناکافی بودن کلمات کلافه میشدم، و گاهی از حسی که خوب در نامه ام جریان پیدا کرده بود، راضی و خوشحال. تمام دغدغه ام موقع به صف کردن کلمات، این بود که اگر روزی آن را خواندی چه فکری میکنی. سر ذوق می آیی، چشمانت برق میزند یا قلبت لحظه ای تند تر میکوبد؟ ممکن است نامه را با خود به یادگار ببری؟ ممکن است در دل قلمم را تحسین کنی؟ یا هزاران سوال دیگر.
حالا اما برای خودم مینویسم. برای شخصیت اصلی این داستان. برای آن قسمت از من، که هیچ کجای این دلدادگی چند روزه، ننشستم دستی زیر چانه بگذارم و رفتار های معصومانه و دخترانه اش را نگاه کنم. چرا آن لحظه که عاشق شدم، لحظه ای دختر جوان عواطفم را در آغوش نگرفتم؟ چرا دم گوشش نگفتم که عاشقی کن، اما عزیزکم، حواست باشد که قصه عشق همیشه آخرش خوش نیست؟ چرا وقتی دیدم مثل پروانه به سمت شمع میرود نگفتم که دور شود؟ چرا سوختن خود را تماشا کردم؟ بله چون عاشق بودم. عشق مگر چیزی به جز سوختن است؟
من گذاشتم دختر جوان درونم خودش را نشان بدهد. پرواز کند و به سمت تو اوج بگیرد. من آزادش کردم. منی که همیشه وجودش را انکار میکردم و زندانی درون قلبم برایش ساخته بودم. حالا آن دختر عشق زیر زبانش مزه کرده بود. دنبال تو میگشت. صادقانه و زیبا. به تو فکر میکرد. نگاهت را تماشا میکرد. برنامه ای جدید برای خود ساخته بود. اولویت ها را جابجا کرده بود و دیدن تو را بالای فهرست برنامه ها قرار داده بود. سرشار از امید شده بود. زندگی میکرد، میتازید و رویا میبافت. نمیدانم تقصیر کیست. تقصیر تو که از حالش با خبر نشدی؟ یا من که جلویش را نگرفتم؟ تقصیر عشق که با ظاهری شیرین می آید و افسار بدست میگیرد ولی به احوال سوارش اهمیت نمیدهد؟ تقصیر دنیا که قرار نیست بر وفق مراد باشد؟
تقصیر هر که بود، او زخمی شد. او شکست. من گریه هایش را دیدم. بال های او سوخت. مثل همان پروانه. حالا من بیشتر حواسم به او هست. او برای تو غمگین است، من برای او. او غصه دارد که چرا تو را از دست داده، و من غصه دارم که چرا حواسم به او نبود. کاش می آمدی، کاش این طور نمیشد. من دوستت دارم. و اینکه به تو فکر نکنم برایم سخت است. آنقدر سخت که هنوز موفق نشده ام و میدانم اگر روزی در فکر من نباشی، قطعا گوشه کنار قلبم، گوشه ای از قلب دختر درونم هستی. همچنان پر رنگ و با اهمیت. امید وارم خوشحال باشی.
(الف، ر، الف)
صندوقچهٔ نامه.
هنوزم بحثِ تو میآید ته دلم مانند شیشه ای که بر رویش چکش میاندازند پودر میشود . کاش میتوانستم بار د
هنوزم یاد ان روزها میوفتم، یاد روزی که به دلیل او بر روی شانه های زخمی ام گریه میکردی .
اشک هایت همه جا را پر کرده بود ..
لباسم را، قلبم را، زمین را ؛ من هم میخواستم به حال خود اشک بریزم اما تو پیشِ رویم بودی .
تو برایم ارزشمند بود، نمیخواستم چشمان زیبایت گریان باشد، میخواستم دستت را بگیرم و فقط کنار خودم نگهت دارم که گویا این مردم کثیف اشک دخترِ نازم را درمیاوردند .
اخرین باری که بغلت کردم همان روز بود، انقدر گریه کنان بودی که من نمیتوانستم به خود نگاهی توی آینه بیندازم، زیرا هربار فردِ داخل آینه به من طعنه میزد و میگفت چه شد؟ تو محو او بودی، او محو دیگری؟
روزهایی که به سمت تو قدم برداشتم و تو سمت او میدویدی.
من نفرینت نمیکنم، هرگز !
ازت ناراحت و دلخور نیستم، هرگز !
گویا بهت حق میدم، زیرا متوجه شدم، حق با تو بود من چه هستم؟ که هستم؟
من یک گلوله و توده ی سیاه ام که سردرگم در زندگیِ خود میچرخد و سعی میکند به توده ای سفید زیبا تبدیل شود . اما انگاری نفرین شده است، به زشتی و سیاهیِ دریغ از یکم نقطه ی سفیدی ..
حق میدهم، من فردی زیبا با موهای زیباتر، و چشمانی کهکشانی و براق، و هیکل و جثه ی خوشگل نبوده ام.
اما این را بدان قلب من، دوست داشتنِ من از همه ی اینها زیباتر بود، و حالا چه شد؟
بعدِ رفتنت قلب من هم توده ای سیاه شد .
توده ای سیاه و تاریک که دیگر هیچ سفیدی ای توش وجود ندارد، سیاهی همه جایم را گرفت .
و من ماندم و یادت ؛ اشک هایِ نمکی ات بر روی شانه های زخمی ام که مرا میسوزاند اما بازهم لبخند بر روی لب داشتم و افسوس که طوری رفتار کردم که انگاری دردی ندارم .
و هر روز من همین شد، تو باعث شدی جوری نشون بدم حالم خوبست، لبخند روی لب نگاهدارم ؛ درحالی که انقدر حالم بد است چشمانم توان گریستن ندارد .
غریبه ی تو ، آبی .
در این لحظاتی که سپری می شود درد بیشتر از هر زمان دیگری در استخوان هایم می دمد و می سوزاند ، گویی شعله های کوچکی از رنج در بدنم می دوند و هردم گوشه ای از این ویران سرای ی جان را به آتش می کشند . آری ، درست است که با این درد ها خو گرفته ام اما باز هم رنجورم می کنند . گاهی به دنبال معنا دادن به این رنج ها می گردم و با چراغ حیرانی در میان هیاهوی زندگی دلیلی را برای ادامه دادن جستجو می کنم و هر بار تو و بسیاری از تجربیات کوچک و ناچیزم موجب ادامه دادن هایم می شوند . گویی آن چای نوشیدن های عصر های جمعه یا پرسه زدن هایمان در خیابان ، گوش سپردن هایمان به موسیقی و حرف زدن هایمان از همه آن چیز هایی که بر ما گذشته است همچون همراهی پیر دست های ناتوانم را می گیرند و مرا برای زیستن و دوام آوردن همراهی می کنند ؛ و عزیزمن ، من دوام خواهم آورد ، بازهم . تا شاید روزی سرانجام ، سپیدیِ پس از این سیاهی ها را ببینم و قول می دهم آن روز لبخند بزنم و تو را محکم تر از هر زمانی در آغوش بکشم.
نارسی تو .،؛
صندوقچهٔ نامه.
هنوزم یاد ان روزها میوفتم، یاد روزی که به دلیل او بر روی شانه های زخمی ام گریه میکردی . اشک هایت همه
یادم میآید، آخرای روزِ ماه آبان بود، از یادت زیاد میگذشت..
آن سه شب حمله ی بدی بهم دست داد، فکر میکردم به طور کامل فراموشت کردم، دیگر نبودت اذیتم نمیکرد ..
تا موقعی که قلبم بهم نشان داد فراموش نشده ای، سه روز گذشت و من پیرشدم تا گذشت، میگویند تا سه نشود بازی نشود درست بود .
یادم میآید روزِ اول عادی ای بود..
شبِ اول هی کابوس میدیدم و بلند میشدم تمام صورتم از اشک خیس شده بود، اشکی که نمیدانستم دردش چیست، درمانش کجاست ؟
انگار روزها نقابی بر روی صورت داشتم و از ساعت پنج عصر به بعد ان سه روز نقاب میافتاد و میشکست و خورده هایش بر چشم و چالم میرفت..
شب دوم بود که کل بدنم از کار افتاد، قلبم جوری تپش میزد به یادت که نمیتوانستم، نمیتوانستم ادامه دهم !
دوشِ ابی سرد گرفتم برای اروم شدنم و بازهم برای چند ساعت وضع بدنم همان بود.
قلب درد را تجربه کرده بودم، اما این یکی فرق داشت، جونم به لب رسید .
انگاری برروی ابر ها درحال سقوط بودم سقوطی که به زمین نمیرسید .
شب سوم تصمیم گرفتم تمام کنم، باید به زمین میرسیدم !
تیک تاک، تیک تاک ؛ ..
صدای عقربه ی ساعت اتاقم بود .
قلبم، معدم، مغزم و خفگی داخل قفسه سینه ام اجازه ی بلند شدن به من نمیداد .
نمیتوانستم نفس بکشم،
بر روی زمینِ اتاق افتاده بودم و تشنج کنان میلرزیدم، شب سوم هیچکس کنارم و درخانه نبود . میدانستم تنها درحال مردن ام.. هیچکس را نمیتوانستم برای کمک صدا کنم و توانِ فریاد زدن نداشتم، میدانستم نمیتوانم دوباره ببینمت قبل از مردن ام.. آنقدری درد داشتم که میخواستم تمام شود، تمام شوم .
پنجره ی اتاقم را باز کردم تا پرت شوم ..
اما پرتِ یادت شدم، یاد اینکه شاید دوباره در خیابان و پس کوچه ها به عنوان رهگذر ببینمت .
امیدم تمام شد آن سه روز، خودمم تمام شدم اما نمیدانم چرا جسمم را تمام نکردم .
جسمم همیشه کار را خراب میکند، جسم به امیدِ دیدن دوباره تو و کمی حرف زدن با تو ادامه میدهد، هنوزم و هنوزم..
حتی اگر با نفرت بهم نگاه بیندازی و نخوای مرا ببینی، و یا حتی اگر در آغوش دیگری برای بار صدم ببینمت، حتی اگر بعدِ دیدنت هم روز و شبم به سیاهی مطلق فرو برود بازهم عیبی ندارد .
جسمم برای دوباره دیدنِ تو تمام نکرد .
و بعد از دیدن و بغل کردنِ تو برای اخرین بار، قول میدهم که تمامش کنم.
غریبه ی تو ، آبی .
عزیزِ بی رحم من ؛
فهمیدم وقتی آدمِ عاشق، بیشتر از آنکه دوست داشته باشد، انتظار میکشد؛
و انتظار، به مرور زمان تبدیل میشود به فرسایش.
و فرسایش، یعنی جانِ آدم… یعنی درونِ آدم… یعنی استخوانهای احساس.
من از تو سوختم.
نه از آن سوختنی که زیباست و شعر دارد؛ نه از آن آتشی که میسازد.
تو جانِ مرا از آن قسم سوختی که فقط میسوزاند و تمامش نمیکند.
گویی عشقِ تو نه یک رابطه، که یک حادثه بود؛ یک انفجار آرام.
تو انفجار را در قلبم کاشتی، و بعد… رفتی یا ماندی،نمیدانم،اما آنچه مسلم است این است.
از تو، فقط حرارتِ خاطره و دودِ ویرانی مانده.
وقتی فکر میکنم، هر بار به یک تصویر برمیگردم؛
به تو… به آن لحظههایی که در چشمهایت چیزی بود که من اسمش را امید گذاشتم.
و چه بیانصافی است که انسان با امیدش، خودش را فریب دهد و بعد هزینه را با تمامِ وجود بپردازد.
من با همهی وجودم پرداخت کردم.
با لبخندهایی که دیگر کامل نبودند، با شبهایی که دیگر آرام نبودند، با روزهایی که حتی آفتابشان هم رنگِ تو را نداشتند.
کاش میتوانستم عقب برگردم.
نه که من تو را بد ببینم،نه!
من حتی حالا هم تو را در ذهنم زیبا نگه داشتهام، با تمامِ زخمی که از خودت ساختهای.
مشکل از تو نبود… یا اگر هم بود، مشکل از بیپناهیِ من بود؛ از همان نقطهای که تو به آن دست بردی و گفتی ،من هستم، و من باور کردم.
میدانی درد من چیستعزیزِ قلبِ ضعیفم ؟
درد این است که تو را دوست داشتم و هنوز هم در من یک بخشِ کوچک هست که اگر دوباره همان صدا، همان نگاه، همان واژهها را شنید،باز هم دل میبازد.
اما بخشِ دیگرم ،آن بخشِ بالغ و خسته؛ میگوید:
بسوز، ولی نسوزانی!
دیگر تاب ندارم ، خدانگهدارت .
-هدیهِ کوچکِ تو ...
صندوقچهٔ نامه.
یادم میآید، آخرای روزِ ماه آبان بود، از یادت زیاد میگذشت.. آن سه شب حمله ی بدی بهم دست داد، فکر
و هیچگاه نتوانستم ازت خداحافظی کنم، هنوز هم نمیتوانم، نه که نتوانم، بلکه نمیخواهم.
زیرا من بعد از خداحافظی فردی سرد و بی احساس میشوم، فردی که فراموشت میکند، تو را پشت سر میگذارد و دیگر حتی جلویش خدایی نکرده جان هم بدهی اهمیتی نمیدهد .
نمیخواهم خدانگهدارت بگویم عزیزِ من نمیخواهم .
اما تو خیلی وقت است که خدانگهدارت را به من سرد و خشک گفته ای و به صورتم پرتابش کرده ای .
هنگام خداحافظی گویی لال شدم که نمیخواستم، نمیتوانستم، و تو حتی فرصتش را به من ندادی که از شوک بر آیم و بتوانم صحبت کنم، نه خداحافظی..
حرف اخرم تنها یک چیز بود مراقب خودَت باش . مراقبش باش، مراقب وجودت باش .
حتی کلمه ی خداحافظی هم بر لب نیاوردم..
اما تو درحینِ رفتن برنگشتی تا مرا بنگری تا حتی مشاهده کنی که اخرین حرفم چیست .
گمان میکنم حتی ان کلمه ی مراقب خودت باش هم نشنیده ای و متوجه اش نشده ای..
تو رویت را برگرداندی و رویت را دگر ندیدم، رویت طرف دیگری بود.. دیگری ای که دشمنِ من بود .
و من رفتم و رفتم و با هر رفتنِ من، مانند فردی که زخمیست و خون ازش میچکد ازمن درد میچکید..
همه از دور میاندیشیدند که من تورا ول کرده ام و به تو پشت کرده ام، اما آنان نمیدانستند تو خیلی وقت پیش دست مرا ول کرده و به من پشت کرده ای .
گویی تصویر به نگرش انها حقیقت، ظاهری دروغ بود، منِ بی وجدان و احساس تورا ول کرده ام، و تو ماندی و بغض و درد هایت، و یک نفرِ دیگر دردت را تسکین داد.
اما عزیزمن اینگونه نبود خودت هم میدانی..
تو رفتی و من ماندم و بغض و دردهایم، اما حتی خودمم نتوانستم دردم را تسکین دهم.
غریبه یِ تو ، آبی .
خب عزیز من ، این نامه را برایت می نویسم اما تا زمانی که جانی در این کالبد نیمه جان باشد اجازه خواندن آن را به تو نخواهم داد ، چون تصور می کنم همان طور که مادر می گوید تو همان شخصی هستی که به من بیش از حد اهمیت می دهد و گاهی در کنار گرمای حضورش از اینکه خودم باشم و روان رنجوری ها و دل آزردگی هایم را بازگو کنم اِبا دارم و حتی گاهی شرمگین می شوم اما نه ، تو مقصر نیستی که قلبی چنین پاک و روشن چون آیینه و چنین عاشق داری ، شاید حتی عاشق تر از من !
در این ایامی که می گذرد گاها حرف هایی از پزشکان می شنوم که دل آزرده ام می کند ، صادق تر باشم ، این جسمم بیش تر از هر لحظه ی دیگر با من سر ناسازگاری برداشته است . سایه های درد در این جسم ناتوان می پیچند و ناگهان احاطه ام می کنند و بعد برای لحظاتی نامدید می شوند ، گویی در تعقیب من اند ، در اوج لحظه ای که دمی آرا می گیرم میایند و محاصره ام می کنند و بعد می روند و در کمین می نشینند . عجیب است که چرا چنین شده ام ، هیچکس نمی داند نه پزشکان ، نه هم آشیانه هایم و نه حتی من ! هرگز نمی خواستم تو را برنجانم نه ، من همواره در تکاپو بوده ام تا تورا آن هم در دیاری درو تر از خود ، نگران به حال خود نکنم و همواره به تو یادآور شده ام که و این عاشق و شیدای تو خوب است و گاهی واقعا بوده ام ، اما آگاه نشده ام که چه می شود و الا ای حال من اینجا در انتظار نشسته ام تا شاید نورهای زندگی من را در بربگیرند و تمام اسن تلاش ها و مکدر شدن ها و هزینه هایی که پرداختم بالاخره ثمر بخش باشد و حال من ، تو و هم خون و هم ریشه هایم باهم روبه راه شود و این امیدواری شیرین است و موجب ادامه دادن هایم
نارسی تو .،؛
تو مرا به یاد کودکی هایم میاندازی.
همان شور جوانی گذشته مرا داری.
تو مرا از خودم ربوده ای و حالا از دختر بزرگی که باید بودم، خجالت زده ام.
تو مرا شیفته کردی!
تو مرا دختر کوچک و هیجانزده ای کردی که به دنبال نگاه هایت است!
تو من را از خودم ربودی!
مدت زیادی لازم بود تا به اینجا برسیم.
-به نقطهای از این مسیر که دستانم یخ بزند، مردمک هایم گشاد شوند و نفس هایم، بی اراده تند.-
تو مرا به اینجا رساندی.
مدت زیادی از تلاش هایت میگذرد و به نظر، خسته نمی آیی.
هنوز چشمان روشنت می خندند.
هنوز برای صحبت کردن با من، پیش قدم میشوی.
-هنوز هم، انگار دوستم داری.-
واقعا دوستم داری؟
به راستی که تو، همواره مرا به یاد کودکی هایم میاندازی؛
همان شور جوانی گذشته مرا داری.
کاش جوان بمانی...
-کاش دوست داشتن من را تمام کنی.-
-آبان-