سلام. نوشتن، وقتی عاشق باشی فرق دارد. واقعی تر است و از دل بر می آید. پس فرصت را غنیمت میشمارم. میبینی؟ هنوز عادت سلام دادن به تو اول نامه هایم را ترک نکرده ام. هنوز عادت هایی که بعد از تو در من شکل گرفت را به یادگار نگه داشته ام. همیشه تند تند از تو مینوشتم. ذهنم درگیر کلمات و ترکیب هایی بود که بهتر تو را توصیف میکنند. گاهی از ناکافی بودن کلمات کلافه میشدم، و گاهی از حسی که خوب در نامه ام جریان پیدا کرده بود، راضی و خوشحال. تمام دغدغه ام موقع به صف کردن کلمات، این بود که اگر روزی آن را خواندی چه فکری میکنی. سر ذوق می آیی، چشمانت برق میزند یا قلبت لحظه ای تند تر میکوبد؟ ممکن است نامه را با خود به یادگار ببری؟ ممکن است در دل قلمم را تحسین کنی؟ یا هزاران سوال دیگر.
حالا اما برای خودم مینویسم. برای شخصیت اصلی این داستان. برای آن قسمت از من، که هیچ کجای این دلدادگی چند روزه، ننشستم دستی زیر چانه بگذارم و رفتار های معصومانه و دخترانه اش را نگاه کنم. چرا آن لحظه که عاشق شدم، لحظه ای دختر جوان عواطفم را در آغوش نگرفتم؟ چرا دم گوشش نگفتم که عاشقی کن، اما عزیزکم، حواست باشد که قصه عشق همیشه آخرش خوش نیست؟ چرا وقتی دیدم مثل پروانه به سمت شمع میرود نگفتم که دور شود؟ چرا سوختن خود را تماشا کردم؟ بله چون عاشق بودم. عشق مگر چیزی به جز سوختن است؟
من گذاشتم دختر جوان درونم خودش را نشان بدهد. پرواز کند و به سمت تو اوج بگیرد. من آزادش کردم. منی که همیشه وجودش را انکار میکردم و زندانی درون قلبم برایش ساخته بودم. حالا آن دختر عشق زیر زبانش مزه کرده بود. دنبال تو میگشت. صادقانه و زیبا. به تو فکر میکرد. نگاهت را تماشا میکرد. برنامه ای جدید برای خود ساخته بود. اولویت ها را جابجا کرده بود و دیدن تو را بالای فهرست برنامه ها قرار داده بود. سرشار از امید شده بود. زندگی میکرد، میتازید و رویا میبافت. نمیدانم تقصیر کیست. تقصیر تو که از حالش با خبر نشدی؟ یا من که جلویش را نگرفتم؟ تقصیر عشق که با ظاهری شیرین می آید و افسار بدست میگیرد ولی به احوال سوارش اهمیت نمیدهد؟ تقصیر دنیا که قرار نیست بر وفق مراد باشد؟
تقصیر هر که بود، او زخمی شد. او شکست. من گریه هایش را دیدم. بال های او سوخت. مثل همان پروانه. حالا من بیشتر حواسم به او هست. او برای تو غمگین است، من برای او. او غصه دارد که چرا تو را از دست داده، و من غصه دارم که چرا حواسم به او نبود. کاش می آمدی، کاش این طور نمیشد. من دوستت دارم. و اینکه به تو فکر نکنم برایم سخت است. آنقدر سخت که هنوز موفق نشده ام و میدانم اگر روزی در فکر من نباشی، قطعا گوشه کنار قلبم، گوشه ای از قلب دختر درونم هستی. همچنان پر رنگ و با اهمیت. امید وارم خوشحال باشی.
(الف، ر، الف)
صندوقچهٔ نامه.
هنوزم بحثِ تو میآید ته دلم مانند شیشه ای که بر رویش چکش میاندازند پودر میشود . کاش میتوانستم بار د
هنوزم یاد ان روزها میوفتم، یاد روزی که به دلیل او بر روی شانه های زخمی ام گریه میکردی .
اشک هایت همه جا را پر کرده بود ..
لباسم را، قلبم را، زمین را ؛ من هم میخواستم به حال خود اشک بریزم اما تو پیشِ رویم بودی .
تو برایم ارزشمند بود، نمیخواستم چشمان زیبایت گریان باشد، میخواستم دستت را بگیرم و فقط کنار خودم نگهت دارم که گویا این مردم کثیف اشک دخترِ نازم را درمیاوردند .
اخرین باری که بغلت کردم همان روز بود، انقدر گریه کنان بودی که من نمیتوانستم به خود نگاهی توی آینه بیندازم، زیرا هربار فردِ داخل آینه به من طعنه میزد و میگفت چه شد؟ تو محو او بودی، او محو دیگری؟
روزهایی که به سمت تو قدم برداشتم و تو سمت او میدویدی.
من نفرینت نمیکنم، هرگز !
ازت ناراحت و دلخور نیستم، هرگز !
گویا بهت حق میدم، زیرا متوجه شدم، حق با تو بود من چه هستم؟ که هستم؟
من یک گلوله و توده ی سیاه ام که سردرگم در زندگیِ خود میچرخد و سعی میکند به توده ای سفید زیبا تبدیل شود . اما انگاری نفرین شده است، به زشتی و سیاهیِ دریغ از یکم نقطه ی سفیدی ..
حق میدهم، من فردی زیبا با موهای زیباتر، و چشمانی کهکشانی و براق، و هیکل و جثه ی خوشگل نبوده ام.
اما این را بدان قلب من، دوست داشتنِ من از همه ی اینها زیباتر بود، و حالا چه شد؟
بعدِ رفتنت قلب من هم توده ای سیاه شد .
توده ای سیاه و تاریک که دیگر هیچ سفیدی ای توش وجود ندارد، سیاهی همه جایم را گرفت .
و من ماندم و یادت ؛ اشک هایِ نمکی ات بر روی شانه های زخمی ام که مرا میسوزاند اما بازهم لبخند بر روی لب داشتم و افسوس که طوری رفتار کردم که انگاری دردی ندارم .
و هر روز من همین شد، تو باعث شدی جوری نشون بدم حالم خوبست، لبخند روی لب نگاهدارم ؛ درحالی که انقدر حالم بد است چشمانم توان گریستن ندارد .
غریبه ی تو ، آبی .
در این لحظاتی که سپری می شود درد بیشتر از هر زمان دیگری در استخوان هایم می دمد و می سوزاند ، گویی شعله های کوچکی از رنج در بدنم می دوند و هردم گوشه ای از این ویران سرای ی جان را به آتش می کشند . آری ، درست است که با این درد ها خو گرفته ام اما باز هم رنجورم می کنند . گاهی به دنبال معنا دادن به این رنج ها می گردم و با چراغ حیرانی در میان هیاهوی زندگی دلیلی را برای ادامه دادن جستجو می کنم و هر بار تو و بسیاری از تجربیات کوچک و ناچیزم موجب ادامه دادن هایم می شوند . گویی آن چای نوشیدن های عصر های جمعه یا پرسه زدن هایمان در خیابان ، گوش سپردن هایمان به موسیقی و حرف زدن هایمان از همه آن چیز هایی که بر ما گذشته است همچون همراهی پیر دست های ناتوانم را می گیرند و مرا برای زیستن و دوام آوردن همراهی می کنند ؛ و عزیزمن ، من دوام خواهم آورد ، بازهم . تا شاید روزی سرانجام ، سپیدیِ پس از این سیاهی ها را ببینم و قول می دهم آن روز لبخند بزنم و تو را محکم تر از هر زمانی در آغوش بکشم.
نارسی تو .،؛
صندوقچهٔ نامه.
هنوزم یاد ان روزها میوفتم، یاد روزی که به دلیل او بر روی شانه های زخمی ام گریه میکردی . اشک هایت همه
یادم میآید، آخرای روزِ ماه آبان بود، از یادت زیاد میگذشت..
آن سه شب حمله ی بدی بهم دست داد، فکر میکردم به طور کامل فراموشت کردم، دیگر نبودت اذیتم نمیکرد ..
تا موقعی که قلبم بهم نشان داد فراموش نشده ای، سه روز گذشت و من پیرشدم تا گذشت، میگویند تا سه نشود بازی نشود درست بود .
یادم میآید روزِ اول عادی ای بود..
شبِ اول هی کابوس میدیدم و بلند میشدم تمام صورتم از اشک خیس شده بود، اشکی که نمیدانستم دردش چیست، درمانش کجاست ؟
انگار روزها نقابی بر روی صورت داشتم و از ساعت پنج عصر به بعد ان سه روز نقاب میافتاد و میشکست و خورده هایش بر چشم و چالم میرفت..
شب دوم بود که کل بدنم از کار افتاد، قلبم جوری تپش میزد به یادت که نمیتوانستم، نمیتوانستم ادامه دهم !
دوشِ ابی سرد گرفتم برای اروم شدنم و بازهم برای چند ساعت وضع بدنم همان بود.
قلب درد را تجربه کرده بودم، اما این یکی فرق داشت، جونم به لب رسید .
انگاری برروی ابر ها درحال سقوط بودم سقوطی که به زمین نمیرسید .
شب سوم تصمیم گرفتم تمام کنم، باید به زمین میرسیدم !
تیک تاک، تیک تاک ؛ ..
صدای عقربه ی ساعت اتاقم بود .
قلبم، معدم، مغزم و خفگی داخل قفسه سینه ام اجازه ی بلند شدن به من نمیداد .
نمیتوانستم نفس بکشم،
بر روی زمینِ اتاق افتاده بودم و تشنج کنان میلرزیدم، شب سوم هیچکس کنارم و درخانه نبود . میدانستم تنها درحال مردن ام.. هیچکس را نمیتوانستم برای کمک صدا کنم و توانِ فریاد زدن نداشتم، میدانستم نمیتوانم دوباره ببینمت قبل از مردن ام.. آنقدری درد داشتم که میخواستم تمام شود، تمام شوم .
پنجره ی اتاقم را باز کردم تا پرت شوم ..
اما پرتِ یادت شدم، یاد اینکه شاید دوباره در خیابان و پس کوچه ها به عنوان رهگذر ببینمت .
امیدم تمام شد آن سه روز، خودمم تمام شدم اما نمیدانم چرا جسمم را تمام نکردم .
جسمم همیشه کار را خراب میکند، جسم به امیدِ دیدن دوباره تو و کمی حرف زدن با تو ادامه میدهد، هنوزم و هنوزم..
حتی اگر با نفرت بهم نگاه بیندازی و نخوای مرا ببینی، و یا حتی اگر در آغوش دیگری برای بار صدم ببینمت، حتی اگر بعدِ دیدنت هم روز و شبم به سیاهی مطلق فرو برود بازهم عیبی ندارد .
جسمم برای دوباره دیدنِ تو تمام نکرد .
و بعد از دیدن و بغل کردنِ تو برای اخرین بار، قول میدهم که تمامش کنم.
غریبه ی تو ، آبی .
عزیزِ بی رحم من ؛
فهمیدم وقتی آدمِ عاشق، بیشتر از آنکه دوست داشته باشد، انتظار میکشد؛
و انتظار، به مرور زمان تبدیل میشود به فرسایش.
و فرسایش، یعنی جانِ آدم… یعنی درونِ آدم… یعنی استخوانهای احساس.
من از تو سوختم.
نه از آن سوختنی که زیباست و شعر دارد؛ نه از آن آتشی که میسازد.
تو جانِ مرا از آن قسم سوختی که فقط میسوزاند و تمامش نمیکند.
گویی عشقِ تو نه یک رابطه، که یک حادثه بود؛ یک انفجار آرام.
تو انفجار را در قلبم کاشتی، و بعد… رفتی یا ماندی،نمیدانم،اما آنچه مسلم است این است.
از تو، فقط حرارتِ خاطره و دودِ ویرانی مانده.
وقتی فکر میکنم، هر بار به یک تصویر برمیگردم؛
به تو… به آن لحظههایی که در چشمهایت چیزی بود که من اسمش را امید گذاشتم.
و چه بیانصافی است که انسان با امیدش، خودش را فریب دهد و بعد هزینه را با تمامِ وجود بپردازد.
من با همهی وجودم پرداخت کردم.
با لبخندهایی که دیگر کامل نبودند، با شبهایی که دیگر آرام نبودند، با روزهایی که حتی آفتابشان هم رنگِ تو را نداشتند.
کاش میتوانستم عقب برگردم.
نه که من تو را بد ببینم،نه!
من حتی حالا هم تو را در ذهنم زیبا نگه داشتهام، با تمامِ زخمی که از خودت ساختهای.
مشکل از تو نبود… یا اگر هم بود، مشکل از بیپناهیِ من بود؛ از همان نقطهای که تو به آن دست بردی و گفتی ،من هستم، و من باور کردم.
میدانی درد من چیستعزیزِ قلبِ ضعیفم ؟
درد این است که تو را دوست داشتم و هنوز هم در من یک بخشِ کوچک هست که اگر دوباره همان صدا، همان نگاه، همان واژهها را شنید،باز هم دل میبازد.
اما بخشِ دیگرم ،آن بخشِ بالغ و خسته؛ میگوید:
بسوز، ولی نسوزانی!
دیگر تاب ندارم ، خدانگهدارت .
-هدیهِ کوچکِ تو ...
صندوقچهٔ نامه.
یادم میآید، آخرای روزِ ماه آبان بود، از یادت زیاد میگذشت.. آن سه شب حمله ی بدی بهم دست داد، فکر
و هیچگاه نتوانستم ازت خداحافظی کنم، هنوز هم نمیتوانم، نه که نتوانم، بلکه نمیخواهم.
زیرا من بعد از خداحافظی فردی سرد و بی احساس میشوم، فردی که فراموشت میکند، تو را پشت سر میگذارد و دیگر حتی جلویش خدایی نکرده جان هم بدهی اهمیتی نمیدهد .
نمیخواهم خدانگهدارت بگویم عزیزِ من نمیخواهم .
اما تو خیلی وقت است که خدانگهدارت را به من سرد و خشک گفته ای و به صورتم پرتابش کرده ای .
هنگام خداحافظی گویی لال شدم که نمیخواستم، نمیتوانستم، و تو حتی فرصتش را به من ندادی که از شوک بر آیم و بتوانم صحبت کنم، نه خداحافظی..
حرف اخرم تنها یک چیز بود مراقب خودَت باش . مراقبش باش، مراقب وجودت باش .
حتی کلمه ی خداحافظی هم بر لب نیاوردم..
اما تو درحینِ رفتن برنگشتی تا مرا بنگری تا حتی مشاهده کنی که اخرین حرفم چیست .
گمان میکنم حتی ان کلمه ی مراقب خودت باش هم نشنیده ای و متوجه اش نشده ای..
تو رویت را برگرداندی و رویت را دگر ندیدم، رویت طرف دیگری بود.. دیگری ای که دشمنِ من بود .
و من رفتم و رفتم و با هر رفتنِ من، مانند فردی که زخمیست و خون ازش میچکد ازمن درد میچکید..
همه از دور میاندیشیدند که من تورا ول کرده ام و به تو پشت کرده ام، اما آنان نمیدانستند تو خیلی وقت پیش دست مرا ول کرده و به من پشت کرده ای .
گویی تصویر به نگرش انها حقیقت، ظاهری دروغ بود، منِ بی وجدان و احساس تورا ول کرده ام، و تو ماندی و بغض و درد هایت، و یک نفرِ دیگر دردت را تسکین داد.
اما عزیزمن اینگونه نبود خودت هم میدانی..
تو رفتی و من ماندم و بغض و دردهایم، اما حتی خودمم نتوانستم دردم را تسکین دهم.
غریبه یِ تو ، آبی .
خب عزیز من ، این نامه را برایت می نویسم اما تا زمانی که جانی در این کالبد نیمه جان باشد اجازه خواندن آن را به تو نخواهم داد ، چون تصور می کنم همان طور که مادر می گوید تو همان شخصی هستی که به من بیش از حد اهمیت می دهد و گاهی در کنار گرمای حضورش از اینکه خودم باشم و روان رنجوری ها و دل آزردگی هایم را بازگو کنم اِبا دارم و حتی گاهی شرمگین می شوم اما نه ، تو مقصر نیستی که قلبی چنین پاک و روشن چون آیینه و چنین عاشق داری ، شاید حتی عاشق تر از من !
در این ایامی که می گذرد گاها حرف هایی از پزشکان می شنوم که دل آزرده ام می کند ، صادق تر باشم ، این جسمم بیش تر از هر لحظه ی دیگر با من سر ناسازگاری برداشته است . سایه های درد در این جسم ناتوان می پیچند و ناگهان احاطه ام می کنند و بعد برای لحظاتی نامدید می شوند ، گویی در تعقیب من اند ، در اوج لحظه ای که دمی آرا می گیرم میایند و محاصره ام می کنند و بعد می روند و در کمین می نشینند . عجیب است که چرا چنین شده ام ، هیچکس نمی داند نه پزشکان ، نه هم آشیانه هایم و نه حتی من ! هرگز نمی خواستم تو را برنجانم نه ، من همواره در تکاپو بوده ام تا تورا آن هم در دیاری درو تر از خود ، نگران به حال خود نکنم و همواره به تو یادآور شده ام که و این عاشق و شیدای تو خوب است و گاهی واقعا بوده ام ، اما آگاه نشده ام که چه می شود و الا ای حال من اینجا در انتظار نشسته ام تا شاید نورهای زندگی من را در بربگیرند و تمام اسن تلاش ها و مکدر شدن ها و هزینه هایی که پرداختم بالاخره ثمر بخش باشد و حال من ، تو و هم خون و هم ریشه هایم باهم روبه راه شود و این امیدواری شیرین است و موجب ادامه دادن هایم
نارسی تو .،؛
تو مرا به یاد کودکی هایم میاندازی.
همان شور جوانی گذشته مرا داری.
تو مرا از خودم ربوده ای و حالا از دختر بزرگی که باید بودم، خجالت زده ام.
تو مرا شیفته کردی!
تو مرا دختر کوچک و هیجانزده ای کردی که به دنبال نگاه هایت است!
تو من را از خودم ربودی!
مدت زیادی لازم بود تا به اینجا برسیم.
-به نقطهای از این مسیر که دستانم یخ بزند، مردمک هایم گشاد شوند و نفس هایم، بی اراده تند.-
تو مرا به اینجا رساندی.
مدت زیادی از تلاش هایت میگذرد و به نظر، خسته نمی آیی.
هنوز چشمان روشنت می خندند.
هنوز برای صحبت کردن با من، پیش قدم میشوی.
-هنوز هم، انگار دوستم داری.-
واقعا دوستم داری؟
به راستی که تو، همواره مرا به یاد کودکی هایم میاندازی؛
همان شور جوانی گذشته مرا داری.
کاش جوان بمانی...
-کاش دوست داشتن من را تمام کنی.-
-آبان-
جانِ دور عزیزم،
اگر میدانستی چه بسیار کلمههایی را برای تو نوشتم و پیش از آنکه به دستت برسند، در تاریکیِ خودم دفنشان کردم، شاید میفهمیدی سکوتِ من از بیحرفی نبود؛ از وفورِ حرفهایی بود که راهی برای بیرون آمدن نداشتند. من بارها برایت نامه نوشتم؛ نامههایی که هیچگاه فرستاده نشدند، جملههایی که میان انگشتانم لرزیدند و بعد، با یک لمس سرد، نابود شدند. انگار هر بار که چیزی را پاک میکردم، تکهای از خودم را هم از جهان کم میکردم.
بعضی وقتها، با وجود اینهمه فاصله، هنوز دلم میخواهد با تو حرف بزنم. نه از سرِ امید، نه از خیالِ بازگشت، نه حتی برای آنکه چیزی را از نو آغاز کنم. فقط گاهی آدم دلش میخواهد با همان کسی سخن بگوید که زخم را از او به یادگار دارد؛ چون بعضی دردها، زبانِ قاتلِ خود را بهتر میفهمند.
نمیدانم چه نامی باید بر این احوال گذاشت. عشق؟ نفرت؟ اندوه؟ عادت؟ یا آن جنونِ آرامی که سالها در انسان میماند و بیصدا ریشه میدواند؟ مرز میان دوست داشتن و بیزاری، آنقدر باریک است که گاهی روی همان مرز ایستادهام و نمیدانم اگر قدمی بردارم، به آغوش تو میافتم یا به ورطهی نفرینت.
گاهی خیال میکنم از تو متنفرم؛ از نبودنت، از سکوتت، از آن بیرحمیِ سادهای که شاید حتی خودت هم نامش را بیرحمی نمیگذاشتی. اما درست همان لحظه، چیزی در من فرو میریزد؛ چیزی شبیه دلتنگی، شبیه ضعف، شبیه اعترافی که نمیخواهم به زبان بیاورم. و آنوقت میفهمم نفرت من هم آلوده به دوست داشتن است؛ پاک و یکدست نیست، مثل زخمی است که هنوز بوی دستهای تو را میدهد.
نمیدانم دلم برای چه تنگ میشود، وقتی هیچوقت چیزی میان ما نبود. این پرسش، از هر خاطرهای تلختر است. آدم چطور میتواند عزادارِ چیزی باشد که هرگز نداشته؟ چطور میشود از فقدانِ خانهای سوخت که هیچگاه در آن زندگی نکردهای؟ شاید من دلتنگِ تو نیستم؛ دلتنگِ آن امکانی هستم که در تو میدیدم. دلتنگِ جهانی که هرگز ساخته نشد، اما در ذهن من سالها نفس کشید.
تو شاید برای من اتفاقی نبودی؛ اما هیچوقت هم به حادثهای کامل تبدیل نشدی. چیزی میان بودن و نبودن ماندی. مثل نوری پشت پنجرهای بسته. مثل صدایی که از اتاقی دور میآید و آدم هیچوقت نمیفهمد واقعاً شنیدهاش یا فقط خیال کرده است.
و من ماندهام با این همه حرفِ بیصاحب، با این همه جملهی ناتمام، با دلی که نه توانِ بخشیدن دارد و نه قدرتِ فراموش کردن. گاهی فکر میکنم بدترین آدمها آنهایی نیستند که میروند؛ آنهاییاند که هیچوقت کامل نمیآیند، اما ردّ عبورشان تا سالها در جان آدم میماند.
بیوفا،
تو حتی وقتی نبودی، چیزی از مرا با خود بردی.
و من هنوز نمیدانم باید برای نبودنت گریه کنم
یا برای آن چیزی که اگر میبودی،
شاید میتوانست از من انسانِ دیگری بسازد.
ترانه؛
صندوقچهٔ نامه.
عاشق شده بود ؛ برای اولین بار ، احساسی که با آن احساس کامل بودن میکرد . عشق واژهی سنگینی بود برایش
زمان مرگ رسیده ؛ گویا باید بار و بندیلت را جمع کنی و دیگر راهی شوی
هر گاه به خود در آینه مینگرم نمیدانم باید چه کنم ! شادم؟ غمگینم؟ خوشحالم؟ ناراحتم ؟ هیچ معلوم نیست چه مرگم است .
صدایش را که میشنوم لبخند میزنم اما عجیب است آن ذوق فراوان را دیگر ندارم ،
میگویم، میخندم ، گریه میکنم ، ذوق میکنم اما در آخر جلوی آینه که می ایستم چیزی جز یک عالمه رنگ و لعاب و دروغ و نیرنگ نمیبینم ؛ من نیست ! من زمان طولانیی است که دیگر در من نمیزیستد اما حتی نمیدانم کجاست و این بی کفایتی من را میرساند! داشتم میگفتم ؛ دروغ است آنکه تمام روز من بوده ، من نیست ؛ دروغ و نیرنگ است .
به گونه ای که حتی گاه مرز بین واقعیت ها و دروغ هارا نمیتوانم تشخیص بدهم ! اشک میریزد اما من نمیدانم که نقش بازی میکند یا واقعا ناراحت است ...
بر زمین میافتد یا به جایی میخورد؛ دردش می آید اما من نمیتوانم تشخیص بدهم واقعا دردش آمده یا فیلمش است .
این باعث میشود حتی از منی که من نیست هم فاصله بگیرم .
گاه زشت و تعفن آور است ، گاه زیبا و دلفریب ،گاه نجات دهنده و سرخوش است، گاه قاتل و دیوانه ...
سخت بوده میدانم ! لابد از سر گذراندن آن همه داستان و بلافاصله بستن کتاب و خاموش شدن چراغ بدون هیچ تحلیل و پایانی برای داستان دیوانهاش کرده .
به باز کردن کتاب جدیدی نمیاندیشد که همه را از بر است .
به آتش زدن این داستان ها مینگرد.
با تمام زیبایی ها و کثیفی هایشان .
هیچ درنگی برای بریدن موهای سبز خود ندارد .
اما دخترک زنده است نه کتابی سوزانده و نه مویی بریده .
خسته است و دلمرده ! این روز ها آنقدر ها هم تلخ و تعفن آور نیست اما دخترک توان تحمل این روزهای عادی را هم دیگر ندارد .
کاش دخترک بمیرد ! برایش دعا کنید!
نامم ستاره سیاه است ؛ و اینبار به روشناییم نمینویسم!
اگر جهان، کتابخانهای بیانتها باشد، تو کتابی هستی که برای اولین بار خواندم.
تو دنیایی هستی که برای اولین بار زندگی کردم.
تو خدایی هستی که برای اولین بار شناختم.
تو قفسهای هستی که برای اولین بار دستم به آن رسید.
تو پلهای هستی که برای اولین بار بالا رفتم.
تو صفحهای هستی که برای اولین بار نشانش کردم.
تو جملهای هستی که برای اولین بار زیرش خط کشیدم.
تو کلمهای هستی که برای اولین بار حفظش کردم.
-تو کتابی هستی که برای اولین بار خواندم!-
بازی رنگ ها بودی برای چشمانی نابینا.
روح سرگردان بودی برای جسمی بیجان.
مقدمه بودی برای داستانی نانوشته.
اولین بودی برای راهی که آخرین نداشت.
اگر جهان، کتابخانه ای بی انتها باشد، مردم مجلههایی بی فایده اند.
موضوعاتی خارج از علاقه اند.
جلد هایی زشت و ژانر هایی تکرار شده اند.
تویی که فرق داری!
تویی که کتاب منی.
تویی که، اولین کتاب منی.
-آبان-
صندوقچهٔ نامه.
یادم میآید، آخرای روزِ ماه آبان بود، از یادت زیاد میگذشت.. آن سه شب حمله ی بدی بهم دست داد، فکر
پشت کردنت به من، گویی زمان در همین لحظه، منجمد شده است. نفسم در سینه حبس شده و کلماتی که هزاران بار در دلم تمرین کرده بودم، چون دانههایی پراکنده در باد، از لبهایم میگریزند.
"خداحافظ"؟ نه، حتی فرصت نشد بگویم. تنها چیزی که توانستم زمزمه کنم، دعایی ناخواسته بود: مراقب خودت باش، مراقب وجودت باش. کلماتی که شاید حتی به گوشت نرسیدند، و در هیاهوی رفتنت گم شدند .
یادم میآید روزهایی را که خورشید، تنها به خاطر لبخند تو طلوع میکرد. روزهایی که آسمان، رنگ چشمهایت را داشت و هر قطره باران، قصهای از عشق را در گوشم نجوا میکرد. اما حالا، آسمان خاکستریست و باران، اشکهای نباریدهی مرا میبارد ؛
من اینجا، در غبار خاطراتمان، گم شدهام. ناچار به رفتن بوده ایم.
چقدر دلم میخواست فریاد بزنم، بگویم بدون تو دنیایم معنایی ندارد.
اما سکوت، تنها همدمم شد. سکوتی که فریادهای درونم را در خود خفه میکرد. دستم در هوا معلق ماند، انگاری که میخواستم تو را بگیرم، اما تو خیلی دور شده بودی. خیلی دورتر از دسترس کلمات، خیلی دورتر از دسترس آرزوهایمان.
حالا که نیستی، تمام دنیا برایم رنگ باخته است. صدای خندههایت در گوشم میپیچد، اما پاسخی جز سکوت ندارم. عطر حضورت هنوز در هواست، اما تنها مشامم را با درد نبودنت پر میکند.
تو معادلهی پیچیدهای بودی که حل نشد، یا شاید من در حل کردنش ناتوان بوده ام !
تو داستانی بودی که نیمهتمام ماند، و من، تنها ماندم و داستانمان.
میدانم که دیگر برگشتی در کار نیست. میدانم که این نامه، تنها نامهی خداحافظیست، نه برای تو که دیگر شنوندهی این حرفها نیستی، بلکه برای من، تا شاید بتوانم با نوشتن، این بغض فروخورده را کمی سبک کنم. با تو، بخشی از من رفت. بخشی که شاید دیگر هیچوقت پیدا نشود که نمیشود.
امیدوارم عشقی که به دنبالش رفتی، تو را به آرزوهایت برساند .
هنوزهم آن کلمات را تکرار میکنم، مراقب وجودت باش .
خدا پشت و پناهت عزیزِمن.
و افسوس که چشمانم درحال باریدن برای اخرین پیام هستند .
غریبه ی ، تو آبی .