عزیزِ بی رحم من ؛
فهمیدم وقتی آدمِ عاشق، بیشتر از آنکه دوست داشته باشد، انتظار میکشد؛
و انتظار، به مرور زمان تبدیل میشود به فرسایش.
و فرسایش، یعنی جانِ آدم… یعنی درونِ آدم… یعنی استخوانهای احساس.
من از تو سوختم.
نه از آن سوختنی که زیباست و شعر دارد؛ نه از آن آتشی که میسازد.
تو جانِ مرا از آن قسم سوختی که فقط میسوزاند و تمامش نمیکند.
گویی عشقِ تو نه یک رابطه، که یک حادثه بود؛ یک انفجار آرام.
تو انفجار را در قلبم کاشتی، و بعد… رفتی یا ماندی،نمیدانم،اما آنچه مسلم است این است.
از تو، فقط حرارتِ خاطره و دودِ ویرانی مانده.
وقتی فکر میکنم، هر بار به یک تصویر برمیگردم؛
به تو… به آن لحظههایی که در چشمهایت چیزی بود که من اسمش را امید گذاشتم.
و چه بیانصافی است که انسان با امیدش، خودش را فریب دهد و بعد هزینه را با تمامِ وجود بپردازد.
من با همهی وجودم پرداخت کردم.
با لبخندهایی که دیگر کامل نبودند، با شبهایی که دیگر آرام نبودند، با روزهایی که حتی آفتابشان هم رنگِ تو را نداشتند.
کاش میتوانستم عقب برگردم.
نه که من تو را بد ببینم،نه!
من حتی حالا هم تو را در ذهنم زیبا نگه داشتهام، با تمامِ زخمی که از خودت ساختهای.
مشکل از تو نبود… یا اگر هم بود، مشکل از بیپناهیِ من بود؛ از همان نقطهای که تو به آن دست بردی و گفتی ،من هستم، و من باور کردم.
میدانی درد من چیستعزیزِ قلبِ ضعیفم ؟
درد این است که تو را دوست داشتم و هنوز هم در من یک بخشِ کوچک هست که اگر دوباره همان صدا، همان نگاه، همان واژهها را شنید،باز هم دل میبازد.
اما بخشِ دیگرم ،آن بخشِ بالغ و خسته؛ میگوید:
بسوز، ولی نسوزانی!
دیگر تاب ندارم ، خدانگهدارت .
-هدیهِ کوچکِ تو ...
صندوقچهٔ نامه.
یادم میآید، آخرای روزِ ماه آبان بود، از یادت زیاد میگذشت.. آن سه شب حمله ی بدی بهم دست داد، فکر
و هیچگاه نتوانستم ازت خداحافظی کنم، هنوز هم نمیتوانم، نه که نتوانم، بلکه نمیخواهم.
زیرا من بعد از خداحافظی فردی سرد و بی احساس میشوم، فردی که فراموشت میکند، تو را پشت سر میگذارد و دیگر حتی جلویش خدایی نکرده جان هم بدهی اهمیتی نمیدهد .
نمیخواهم خدانگهدارت بگویم عزیزِ من نمیخواهم .
اما تو خیلی وقت است که خدانگهدارت را به من سرد و خشک گفته ای و به صورتم پرتابش کرده ای .
هنگام خداحافظی گویی لال شدم که نمیخواستم، نمیتوانستم، و تو حتی فرصتش را به من ندادی که از شوک بر آیم و بتوانم صحبت کنم، نه خداحافظی..
حرف اخرم تنها یک چیز بود مراقب خودَت باش . مراقبش باش، مراقب وجودت باش .
حتی کلمه ی خداحافظی هم بر لب نیاوردم..
اما تو درحینِ رفتن برنگشتی تا مرا بنگری تا حتی مشاهده کنی که اخرین حرفم چیست .
گمان میکنم حتی ان کلمه ی مراقب خودت باش هم نشنیده ای و متوجه اش نشده ای..
تو رویت را برگرداندی و رویت را دگر ندیدم، رویت طرف دیگری بود.. دیگری ای که دشمنِ من بود .
و من رفتم و رفتم و با هر رفتنِ من، مانند فردی که زخمیست و خون ازش میچکد ازمن درد میچکید..
همه از دور میاندیشیدند که من تورا ول کرده ام و به تو پشت کرده ام، اما آنان نمیدانستند تو خیلی وقت پیش دست مرا ول کرده و به من پشت کرده ای .
گویی تصویر به نگرش انها حقیقت، ظاهری دروغ بود، منِ بی وجدان و احساس تورا ول کرده ام، و تو ماندی و بغض و درد هایت، و یک نفرِ دیگر دردت را تسکین داد.
اما عزیزمن اینگونه نبود خودت هم میدانی..
تو رفتی و من ماندم و بغض و دردهایم، اما حتی خودمم نتوانستم دردم را تسکین دهم.
غریبه یِ تو ، آبی .
خب عزیز من ، این نامه را برایت می نویسم اما تا زمانی که جانی در این کالبد نیمه جان باشد اجازه خواندن آن را به تو نخواهم داد ، چون تصور می کنم همان طور که مادر می گوید تو همان شخصی هستی که به من بیش از حد اهمیت می دهد و گاهی در کنار گرمای حضورش از اینکه خودم باشم و روان رنجوری ها و دل آزردگی هایم را بازگو کنم اِبا دارم و حتی گاهی شرمگین می شوم اما نه ، تو مقصر نیستی که قلبی چنین پاک و روشن چون آیینه و چنین عاشق داری ، شاید حتی عاشق تر از من !
در این ایامی که می گذرد گاها حرف هایی از پزشکان می شنوم که دل آزرده ام می کند ، صادق تر باشم ، این جسمم بیش تر از هر لحظه ی دیگر با من سر ناسازگاری برداشته است . سایه های درد در این جسم ناتوان می پیچند و ناگهان احاطه ام می کنند و بعد برای لحظاتی نامدید می شوند ، گویی در تعقیب من اند ، در اوج لحظه ای که دمی آرا می گیرم میایند و محاصره ام می کنند و بعد می روند و در کمین می نشینند . عجیب است که چرا چنین شده ام ، هیچکس نمی داند نه پزشکان ، نه هم آشیانه هایم و نه حتی من ! هرگز نمی خواستم تو را برنجانم نه ، من همواره در تکاپو بوده ام تا تورا آن هم در دیاری درو تر از خود ، نگران به حال خود نکنم و همواره به تو یادآور شده ام که و این عاشق و شیدای تو خوب است و گاهی واقعا بوده ام ، اما آگاه نشده ام که چه می شود و الا ای حال من اینجا در انتظار نشسته ام تا شاید نورهای زندگی من را در بربگیرند و تمام اسن تلاش ها و مکدر شدن ها و هزینه هایی که پرداختم بالاخره ثمر بخش باشد و حال من ، تو و هم خون و هم ریشه هایم باهم روبه راه شود و این امیدواری شیرین است و موجب ادامه دادن هایم
نارسی تو .،؛
تو مرا به یاد کودکی هایم میاندازی.
همان شور جوانی گذشته مرا داری.
تو مرا از خودم ربوده ای و حالا از دختر بزرگی که باید بودم، خجالت زده ام.
تو مرا شیفته کردی!
تو مرا دختر کوچک و هیجانزده ای کردی که به دنبال نگاه هایت است!
تو من را از خودم ربودی!
مدت زیادی لازم بود تا به اینجا برسیم.
-به نقطهای از این مسیر که دستانم یخ بزند، مردمک هایم گشاد شوند و نفس هایم، بی اراده تند.-
تو مرا به اینجا رساندی.
مدت زیادی از تلاش هایت میگذرد و به نظر، خسته نمی آیی.
هنوز چشمان روشنت می خندند.
هنوز برای صحبت کردن با من، پیش قدم میشوی.
-هنوز هم، انگار دوستم داری.-
واقعا دوستم داری؟
به راستی که تو، همواره مرا به یاد کودکی هایم میاندازی؛
همان شور جوانی گذشته مرا داری.
کاش جوان بمانی...
-کاش دوست داشتن من را تمام کنی.-
-آبان-
جانِ دور عزیزم،
اگر میدانستی چه بسیار کلمههایی را برای تو نوشتم و پیش از آنکه به دستت برسند، در تاریکیِ خودم دفنشان کردم، شاید میفهمیدی سکوتِ من از بیحرفی نبود؛ از وفورِ حرفهایی بود که راهی برای بیرون آمدن نداشتند. من بارها برایت نامه نوشتم؛ نامههایی که هیچگاه فرستاده نشدند، جملههایی که میان انگشتانم لرزیدند و بعد، با یک لمس سرد، نابود شدند. انگار هر بار که چیزی را پاک میکردم، تکهای از خودم را هم از جهان کم میکردم.
بعضی وقتها، با وجود اینهمه فاصله، هنوز دلم میخواهد با تو حرف بزنم. نه از سرِ امید، نه از خیالِ بازگشت، نه حتی برای آنکه چیزی را از نو آغاز کنم. فقط گاهی آدم دلش میخواهد با همان کسی سخن بگوید که زخم را از او به یادگار دارد؛ چون بعضی دردها، زبانِ قاتلِ خود را بهتر میفهمند.
نمیدانم چه نامی باید بر این احوال گذاشت. عشق؟ نفرت؟ اندوه؟ عادت؟ یا آن جنونِ آرامی که سالها در انسان میماند و بیصدا ریشه میدواند؟ مرز میان دوست داشتن و بیزاری، آنقدر باریک است که گاهی روی همان مرز ایستادهام و نمیدانم اگر قدمی بردارم، به آغوش تو میافتم یا به ورطهی نفرینت.
گاهی خیال میکنم از تو متنفرم؛ از نبودنت، از سکوتت، از آن بیرحمیِ سادهای که شاید حتی خودت هم نامش را بیرحمی نمیگذاشتی. اما درست همان لحظه، چیزی در من فرو میریزد؛ چیزی شبیه دلتنگی، شبیه ضعف، شبیه اعترافی که نمیخواهم به زبان بیاورم. و آنوقت میفهمم نفرت من هم آلوده به دوست داشتن است؛ پاک و یکدست نیست، مثل زخمی است که هنوز بوی دستهای تو را میدهد.
نمیدانم دلم برای چه تنگ میشود، وقتی هیچوقت چیزی میان ما نبود. این پرسش، از هر خاطرهای تلختر است. آدم چطور میتواند عزادارِ چیزی باشد که هرگز نداشته؟ چطور میشود از فقدانِ خانهای سوخت که هیچگاه در آن زندگی نکردهای؟ شاید من دلتنگِ تو نیستم؛ دلتنگِ آن امکانی هستم که در تو میدیدم. دلتنگِ جهانی که هرگز ساخته نشد، اما در ذهن من سالها نفس کشید.
تو شاید برای من اتفاقی نبودی؛ اما هیچوقت هم به حادثهای کامل تبدیل نشدی. چیزی میان بودن و نبودن ماندی. مثل نوری پشت پنجرهای بسته. مثل صدایی که از اتاقی دور میآید و آدم هیچوقت نمیفهمد واقعاً شنیدهاش یا فقط خیال کرده است.
و من ماندهام با این همه حرفِ بیصاحب، با این همه جملهی ناتمام، با دلی که نه توانِ بخشیدن دارد و نه قدرتِ فراموش کردن. گاهی فکر میکنم بدترین آدمها آنهایی نیستند که میروند؛ آنهاییاند که هیچوقت کامل نمیآیند، اما ردّ عبورشان تا سالها در جان آدم میماند.
بیوفا،
تو حتی وقتی نبودی، چیزی از مرا با خود بردی.
و من هنوز نمیدانم باید برای نبودنت گریه کنم
یا برای آن چیزی که اگر میبودی،
شاید میتوانست از من انسانِ دیگری بسازد.
ترانه؛
صندوقچهٔ نامه.
عاشق شده بود ؛ برای اولین بار ، احساسی که با آن احساس کامل بودن میکرد . عشق واژهی سنگینی بود برایش
زمان مرگ رسیده ؛ گویا باید بار و بندیلت را جمع کنی و دیگر راهی شوی
هر گاه به خود در آینه مینگرم نمیدانم باید چه کنم ! شادم؟ غمگینم؟ خوشحالم؟ ناراحتم ؟ هیچ معلوم نیست چه مرگم است .
صدایش را که میشنوم لبخند میزنم اما عجیب است آن ذوق فراوان را دیگر ندارم ،
میگویم، میخندم ، گریه میکنم ، ذوق میکنم اما در آخر جلوی آینه که می ایستم چیزی جز یک عالمه رنگ و لعاب و دروغ و نیرنگ نمیبینم ؛ من نیست ! من زمان طولانیی است که دیگر در من نمیزیستد اما حتی نمیدانم کجاست و این بی کفایتی من را میرساند! داشتم میگفتم ؛ دروغ است آنکه تمام روز من بوده ، من نیست ؛ دروغ و نیرنگ است .
به گونه ای که حتی گاه مرز بین واقعیت ها و دروغ هارا نمیتوانم تشخیص بدهم ! اشک میریزد اما من نمیدانم که نقش بازی میکند یا واقعا ناراحت است ...
بر زمین میافتد یا به جایی میخورد؛ دردش می آید اما من نمیتوانم تشخیص بدهم واقعا دردش آمده یا فیلمش است .
این باعث میشود حتی از منی که من نیست هم فاصله بگیرم .
گاه زشت و تعفن آور است ، گاه زیبا و دلفریب ،گاه نجات دهنده و سرخوش است، گاه قاتل و دیوانه ...
سخت بوده میدانم ! لابد از سر گذراندن آن همه داستان و بلافاصله بستن کتاب و خاموش شدن چراغ بدون هیچ تحلیل و پایانی برای داستان دیوانهاش کرده .
به باز کردن کتاب جدیدی نمیاندیشد که همه را از بر است .
به آتش زدن این داستان ها مینگرد.
با تمام زیبایی ها و کثیفی هایشان .
هیچ درنگی برای بریدن موهای سبز خود ندارد .
اما دخترک زنده است نه کتابی سوزانده و نه مویی بریده .
خسته است و دلمرده ! این روز ها آنقدر ها هم تلخ و تعفن آور نیست اما دخترک توان تحمل این روزهای عادی را هم دیگر ندارد .
کاش دخترک بمیرد ! برایش دعا کنید!
نامم ستاره سیاه است ؛ و اینبار به روشناییم نمینویسم!
اگر جهان، کتابخانهای بیانتها باشد، تو کتابی هستی که برای اولین بار خواندم.
تو دنیایی هستی که برای اولین بار زندگی کردم.
تو خدایی هستی که برای اولین بار شناختم.
تو قفسهای هستی که برای اولین بار دستم به آن رسید.
تو پلهای هستی که برای اولین بار بالا رفتم.
تو صفحهای هستی که برای اولین بار نشانش کردم.
تو جملهای هستی که برای اولین بار زیرش خط کشیدم.
تو کلمهای هستی که برای اولین بار حفظش کردم.
-تو کتابی هستی که برای اولین بار خواندم!-
بازی رنگ ها بودی برای چشمانی نابینا.
روح سرگردان بودی برای جسمی بیجان.
مقدمه بودی برای داستانی نانوشته.
اولین بودی برای راهی که آخرین نداشت.
اگر جهان، کتابخانه ای بی انتها باشد، مردم مجلههایی بی فایده اند.
موضوعاتی خارج از علاقه اند.
جلد هایی زشت و ژانر هایی تکرار شده اند.
تویی که فرق داری!
تویی که کتاب منی.
تویی که، اولین کتاب منی.
-آبان-
صندوقچهٔ نامه.
یادم میآید، آخرای روزِ ماه آبان بود، از یادت زیاد میگذشت.. آن سه شب حمله ی بدی بهم دست داد، فکر
پشت کردنت به من، گویی زمان در همین لحظه، منجمد شده است. نفسم در سینه حبس شده و کلماتی که هزاران بار در دلم تمرین کرده بودم، چون دانههایی پراکنده در باد، از لبهایم میگریزند.
"خداحافظ"؟ نه، حتی فرصت نشد بگویم. تنها چیزی که توانستم زمزمه کنم، دعایی ناخواسته بود: مراقب خودت باش، مراقب وجودت باش. کلماتی که شاید حتی به گوشت نرسیدند، و در هیاهوی رفتنت گم شدند .
یادم میآید روزهایی را که خورشید، تنها به خاطر لبخند تو طلوع میکرد. روزهایی که آسمان، رنگ چشمهایت را داشت و هر قطره باران، قصهای از عشق را در گوشم نجوا میکرد. اما حالا، آسمان خاکستریست و باران، اشکهای نباریدهی مرا میبارد ؛
من اینجا، در غبار خاطراتمان، گم شدهام. ناچار به رفتن بوده ایم.
چقدر دلم میخواست فریاد بزنم، بگویم بدون تو دنیایم معنایی ندارد.
اما سکوت، تنها همدمم شد. سکوتی که فریادهای درونم را در خود خفه میکرد. دستم در هوا معلق ماند، انگاری که میخواستم تو را بگیرم، اما تو خیلی دور شده بودی. خیلی دورتر از دسترس کلمات، خیلی دورتر از دسترس آرزوهایمان.
حالا که نیستی، تمام دنیا برایم رنگ باخته است. صدای خندههایت در گوشم میپیچد، اما پاسخی جز سکوت ندارم. عطر حضورت هنوز در هواست، اما تنها مشامم را با درد نبودنت پر میکند.
تو معادلهی پیچیدهای بودی که حل نشد، یا شاید من در حل کردنش ناتوان بوده ام !
تو داستانی بودی که نیمهتمام ماند، و من، تنها ماندم و داستانمان.
میدانم که دیگر برگشتی در کار نیست. میدانم که این نامه، تنها نامهی خداحافظیست، نه برای تو که دیگر شنوندهی این حرفها نیستی، بلکه برای من، تا شاید بتوانم با نوشتن، این بغض فروخورده را کمی سبک کنم. با تو، بخشی از من رفت. بخشی که شاید دیگر هیچوقت پیدا نشود که نمیشود.
امیدوارم عشقی که به دنبالش رفتی، تو را به آرزوهایت برساند .
هنوزهم آن کلمات را تکرار میکنم، مراقب وجودت باش .
خدا پشت و پناهت عزیزِمن.
و افسوس که چشمانم درحال باریدن برای اخرین پیام هستند .
غریبه ی ، تو آبی .
آخ پدر
پدر من ، تو چه دردی هستی که با هیچ دارویی التیام نمیابی . هربار تصور می کنم که دیگر اثری از درد هایت روی روح و جانم باقی نمانده است و دیگر رنجی از سوی تو حمل نمی کنم اما نمی دانم چه طور و چگونه می آیی و مدام آن افگار روی قلبم را میابی و با شورترین نمکی که در این دنیای اسفبار وجود دارد این قلب شکسته و خورد شده ام را می سوزانی و به آتش می کشی و بعد از خاکستر شدنم مرا رها می کنی میروی. تو عجیب تکیه گاهی هستی که حضور داری ولی نمی دانم اگر به تو تکیه کنم فرو میریزی و من را هم با خودت ویران می کنی یانه . حرف هایت گاهی مثل تیری به سرتاسر وجود نیم جانم فرو می رود ، آری گویی مادامی که موقع شماتت هایت به من ، سیگار می کشی ، سیگارهایت را روی تن من خاموش می کنی . ای کاش این طور نبودی ، ای کاش جور دیگری بودی ، شفاف ، زلال که حداقل می دانستم باید از دیدنت منزجر شوم یا خوشحال بابا . تو مرا در هوا معلق نگه داشته ای ، تو مرا زیر آب نگه داشته ای و از من می خواهی زنده بمانم و من نمی دانم چگونه ، من هم فقط بار اولم است که زندگی می کنم ، می خواهم که تو را درک کنم ، هربار سعی می کنم از پشت دریچه ی نگاه تو به خودمون نگاه کنم اما هربار فکر می کنم اگر من بودم این طور رفتار نمی کردم بابا ....
اگر من بودم خانه امن تری می بودم ، شانه خالی نمی کردم و حضورم را برای دختر ضعیف و بی پناهم پررنگ تر و گرم تر می کردم و در سخت ترین و بیمارگونه ترین حالتش به دیگران نمی سپردمش . پدر من ، تو زخم های زیادی را در زندگی متحمل شدی ، اشتباهات بسیاری مرتکب شدی و درد های بسیاری کشیدی ولی صد افسوس که انتقام همه آن ها رو از فرزندانت می گیری . کاش روزی برسه که بدانی ما تو را بسیار دوست داریم و تو خودت هستی که داری ما رو از خودت می رانی و دور می کنی . کاش تا بیشتر از این دیر نشده همه چیز را درست کنی چون نمی دانم تا زمانی که همه چیز را بفهمی من یا تو زنده خواهیم بود یا نه ....
+دختری که خودت نامش را برگزیدی .
هرگاه به گذشته،حال و آینده مینگرم تورا میبینم
در حالی که هر ثانیه در قلب و چشمانم شناوری و از گریستن امتناع میکنم که مبادا از چشمانم فرو بریزی.پس برای نگه داشتن تو بغض های فروخورده عمیقی دارم.گلو و قلبم از تیزی آن شرحه شرحه است چرا که میگویند اگر کسی را طولانی مدت در قلبت نگه داری از چشمانت جاری و تمام خواهد شد.پس تورا در خود دفع کردم و اشک هایم را در قلبم برایت ریختم،اما گمان میکنم تو در آنها دفع و غرق شده ایی و این پایان داستان ما خواهد بود ؛که من هردویمان را در سیل اشک هایم کشتم..
کاش فداکاری ام را دوست بداری..!
-حنا
عزیزِ جانم،
امروز دوباره اسمت در فضای سردِ اتاق پیچید. همه ساکت شدند، همه نگاهشان را دزدیدند، همه از ترسِ اینکه نکند صدایِ شکستنِ قلبم را بشنوند، نفسهایشان را حبس کردند. اطرافیانم خیال میکنند باید از تو ترسید، خیال میکنند یادِ تو یعنی طوفانی که قرار است مرا ویران کند. نمیدانند که این ویرانی، قشنگترینِ اتفاقِ زندگیِ من بوده و هست.
راستش را بخواهی، قلبِ طفلکیام هنوز هم با شنیدنِ نامت به همان جنونِ قدیمی میافتد. هنوز هم همانقدر بیدفاع، همانقدرِ مشتاق. میگویند نباید به یاد آورم، میگویند خاطراتِ تو سمّیست که جانم را میگیرد… اما آنها چه میدانند که تو خودِ جانِ منی؟ چطور ممکن است آدم از جانِ خودش بترسد؟
این روزها بیشتر از همیشه دلتنگم. در خلوتِ خودم، وقتی هیچکس نیست که نگرانِ تپشهایِ نامنظمِ قلبم باشد، تو را در تمامِ گوشههایِ تاریکِ ذهنم جستجو میکنم. جایِ خالیات نه یک حفره، که یک حفرهیِ بزرگِ کیهانیست که تمامِ نورِ زندگیام را به درونِ خودش میکشد.
هر شب، وقتی ستارهها از بیخوابیِ من باخبر میشوند، با همان لحنِ بغضآلودِ همیشگی با تو حرف میزنم. هنوز هم در بندبندِ وجودم جاری هستی؛ مثلِ رگهایِ یک برگ، مثلِ جریانی که به هیچ قیمتی متوقف نمیشود. من هنوز هم عاشقانه، دیوانهوار و با تمامِ ناتوانیام، دوستت دارم.
شاید روزی دوباره راهی به سمتِ تو پیدا کردم، یا شاید تا ابد همینجا، در سکوتِ سنگینِ خاطراتت بمانم و بسوزم. اما بدان، تا وقتی که این نفسِ لعنتی در سینهام حبس است، تو تنها صاحبِ این قلبِ بیقرار خواهی ماند.
با قلبی که هنوز برای تو میتپد؛هدیه
سلام زیباییِ دنیا. سلام چشم آهو. سلام عزیزِ جانم!
با لب هایِ زخمی، چشمانِ غم بار و دستانی خسته از نوشتن و خط زدن برایت می نویسم.
می نویسم تا بخوانی. تا بدانی که چقدر دوستت دارم. مینویسم تا اگر این کلمات غم آلود به دستت رسید یا به گوشَت خورد، آگاه شوی از شدت دلتنگی و خستگی چشمانم از بس که به در دوختمشان.
خواستم به تو بگویم اگر به تو نگفتم دوستت دارم. اگر حسی که از قلبم فوران کرده بود را از تو پنهان کردم، فقط.... فقط دوست نداشتم که تو را از دست بدم. از این می ترسیدم که تو دیگر در کنارم نباشی، که دیگر نداشته باشَمَت.اما از دستت دادم.به بدترین شکل.
یادت هست؟ آن موقع که باهم قرار گذاشتیم، هر بار که به ماه نگاه کنیم، یاد همدیگر بیوفتیم؟ خواستم بگویم من هربار که خواسته و ناخواسته، چشمم به ماه افتاد، نه اینکه یادت افتاده باشم. نه! در آن لحظات احساس می کردم تو داری مرا میبینی. حس می کردم داری با چشمان عسلیِ زیبایت به من نگاه میکنی، پس لبخند می زدم. حالا نمیخواهم جواب این بند از نامه ام را بدهی. چرا که میترسم بگویی نگاهم نمیکردی از دور. حواست به من نبوده!
میخواهم بدانم تو هم هر شب ساعت 8 به یاد من به ماه خیره شدی؟ ستاره ها را شمردی؟ یکی از آنهارا انتخاب کردی که هرشب دنبالش بگردی؟ اصلا اینها هیچ. توهم مثل من برگشتی به اولین جایی که ...این هم هیچ. با چای خوردن، حرف های بی موقع، قربان صدقه رفتن های دیگران برای هم یاد من افتادی؟ اصلا بیخیال همه ی این سوال ها. فقط جواب این یکی را بده. یاد من هستی؟ مرا یاد میکنی؟
دل بی در و پیکر من که هیچ من جانِ بی صاحبم برایت تنگ شده. در این سال ها ذره ذره دلتنگی جمع کرده ام و حالا که طاقتم طاق شده آنها را برایت در این نامه، در بین این کلماتِ در هم و برهم جای داده ام. امید دارم سالم باشی و خوش بخت. امید دارم روزگار به رویت بخندد و چشمانت همیشه از اشک شوق پر باشد. شادی مهمان ذلت و لبخند مهمان لبهای نازنینت.
از طرف دلتنگت، با چشمی که هنوز با یاد تو خیس میشود.
_مارکو