eitaa logo
عیون.
1هزار دنبال‌کننده
861 عکس
40 ویدیو
1 فایل
چشم‌ها، بیشتر از حَنجره‌‌ها می‌فهمند. - همه‌ی مکتوباتِ عُیون، تراوشاتِ "دل" است. اینجا من می‌نویسم و او می‌خواند. - و من؟ زنده به آغوش‌های کوتاه!
مشاهده در ایتا
دانلود
عیون.
و دل را؟ والله که من ندادم، ایشان بردند.
سراغِ ایام را از ما گرفت؛ گفتیم خوب است و خوبیم به لطفِ او و ایامش. زنده‌ایم‌ و طعمِ زندگی را هر شب به وقتِ نشستن بر فرشِ عزاخانه، در استکان‌های کوچکِ چای، می‌نوشیم. گفتم چای؟ مرا ببخشید، لابد دیگران به این نام می‌شناسند، برای ما که از تولد تا به امروز آبِ حیات است و محبت را جاودان می‌کند؛ خدا می‌داند اما احتمالا اگر خضرِ نبی هم بود، به نوشیدنِ چای روضه‌ و ابدی شدن، به جای نوشیدنِ آبِ چشمۀ جاودان، اعتراف می‌کرد.
چراغ‌ها که خاموش شد، چفیه‌ی مشکی را به دستم داد و هیچ نگفت. قدری رگه‌های سفیدش را نگاه کردم، سرم را چرخاندم و پرسیدم: مال کیه؟ آرام گفت: یه مدافع حرمی‌ که توفیق شهادت نداشت. لبخند زدم و قدری چفیه را به صورتم نزدیک‌تر کردم و عمیق بو کشیدم. پلکم از اشکِ جوشیده، کمی می‌سوخت و خرسند بودم از اینکه چفیۀ خوشبخت را در بغل دارم. آرام سر تکان دادم و در گوشِ چفیه زمزمه کرد: تو خیلی خوشبختی چفیۀ بی‌نام و نشون، از سفرِ دمشق اومدی، از شام؛ شامِ پُر بلا ..
و تو قَرینی؛ همان لایۀ دوازدهمِ جدا ناپذیر.
و دلِ‌مان را، به دست‌های کوچکِ شش‌ ماهه‌ای سپردیم که مقصود و پناهِ عالمیان هم دل در گرو او داشت؛ آنچنان که مقاتل نوشته‌اند: وَ دُفِنَ مَعَهُ کُلُّ آمَالِهِ.. و با دفنِ او تمامِ آرزوهایش‌ را در خاک کرد.
غمی عظیم چنان بر ما چیره شده که دلمان گنجینۀ‌ سرّیِ کلمات است، اما قلممان‌ کمی بیشتر از کم، بی‌حرف و رنجور. دانه‌های‌ کوچکِ خوش نقشِ تسبیحی که نخشان به یک‌باره قطع شد و بر زمین ریختند؛ رختِ غم را بر تنِ چشم‌هایمان‌ کرده. غمِ گل‌‌برگ‌های‌ خوش‌ عطرِ پر پر شده‌ و معلق. غمِ دانه‌های ریزِ گندم. غمِ عبا و تکه‌های نامنظمِ جمع شده؛ غمِ فَقَطّعوهُ بِسُيوفِهِم ارباً اربٰا..
و اما مآه‌. نمی‌دانم چگونه می‌توان کلمات را برای توصیفِ او چید و بر نوکِ قلم چرخاند که ذره‌ای از این تاخت و تازِ اشک‌ها بر دیدگان، کم شود و در قالب مکتوبات درآیند. مآهِ شبِ چهاردهِ قبیلۀ بنی‌هاشم بود در میانِ چند ستارۀ درخشان‌؛ دو نیمه‌اش‌ کردند. نخست از یمین و یسار و سپس، شقُ‌القمر کرد.. اما هر چه باشد مآه است، کوچک و بزرگ ندارد. هنوز هم از آسمان بر زندگیِ کوچکِ کوتاهمان می‌تابد و ای کاش لطفِ نورانی‌اش را از سرمان کم نکند که آن روز، روزِ مرگِ ماست. سقای آب و ادب؛ به شیوۀ عراقی‌ها صدایت می‌زنم! امام عباس؛ فدای سرت اگر اهلِ حرم فریادِ العطش سر دادند و آب نرساندی. تقصیرِ آب بود که غریبی کرد و مَشک، که بی‌وفا ماند. شما هنوز هم همان قوی‌ترین‌ عمو عباسِ خوش قد و بالا و مهربانی.
گویی عرش، آرام آرام، نیزه بر نیزه، سه شُعبه بر سه شُعبه، سنگ بر سنگ، عصا بر عصا، زمین افتاد.
جآن بود در میانِ ویرانی.
همان او.
عیون.
همان او.
گفتم: بگو سیـــب! او لبخند زد و عکس گرفتم.
به یاد دارم شبی را که مکتوب کردم: دلتنگ می‌شوم، دائماً، دائماً، دائماً. نمیدانم چند ماه و چند روز و چند ساعت از آن دلتنگیِ غریب گذشته، نمی‌دانم پس از آن، دلتنگی‌ام‌ رفع شد؟ یا باز هم ما را یه لنگ پا در انتظار و صبر گُماشت، که مبادا کمی از دردِ دل کم شود؛ اما.. می‌دانم هنوز هست، هنوز ادامه‌دار و استوار ایستاده، هنوز سینه ستبر کرده و در تمامِ ایام پیش می‌رود، گویی هم پایِ امید باشد و دست در دستِ او. دلتنگی‌ام‌ هنوز هم هست، نه به مانندِ قبل، بلکه به سان گردبادی که آمده مرا به هر سو که رواست و ناروا بکشاند. سوالِ من این است، یعنی با اینهمه پیشرفت و ترقیِ این بشرِ دو پا، ما هنوز هم نتوانستیم برای این دلتنگی لاکردار چاره یابیم؟