چراغها که خاموش شد، چفیهی مشکی را به دستم داد و هیچ نگفت. قدری رگههای سفیدش را نگاه کردم، سرم را چرخاندم و پرسیدم: مال کیه؟ آرام گفت: یه مدافع حرمی که توفیق شهادت نداشت.
لبخند زدم و قدری چفیه را به صورتم نزدیکتر کردم و عمیق بو کشیدم. پلکم از اشکِ جوشیده، کمی میسوخت و خرسند بودم از اینکه چفیۀ خوشبخت را در بغل دارم.
آرام سر تکان دادم و در گوشِ چفیه زمزمه کرد: تو خیلی خوشبختی چفیۀ بینام و نشون، از سفرِ دمشق اومدی، از شام؛
شامِ پُر بلا ..
و دلِمان را، به دستهای کوچکِ شش ماههای سپردیم که مقصود و پناهِ عالمیان هم دل در گرو او داشت؛ آنچنان که مقاتل نوشتهاند:
وَ دُفِنَ مَعَهُ کُلُّ آمَالِهِ..
و با دفنِ او تمامِ آرزوهایش را در خاک کرد.
غمی عظیم چنان بر ما چیره شده که دلمان گنجینۀ سرّیِ کلمات است، اما قلممان کمی بیشتر از کم، بیحرف و رنجور. دانههای کوچکِ خوش نقشِ تسبیحی که نخشان به یکباره قطع شد و بر زمین ریختند؛ رختِ غم را بر تنِ چشمهایمان کرده.
غمِ گلبرگهای خوش عطرِ پر پر شده و معلق.
غمِ دانههای ریزِ گندم.
غمِ عبا و تکههای نامنظمِ جمع شده؛
غمِ فَقَطّعوهُ بِسُيوفِهِم ارباً اربٰا..
و اما مآه.
نمیدانم چگونه میتوان کلمات را برای توصیفِ او چید و بر نوکِ قلم چرخاند که ذرهای از این تاخت و تازِ اشکها بر دیدگان، کم شود و در قالب مکتوبات درآیند.
مآهِ شبِ چهاردهِ قبیلۀ بنیهاشم بود در میانِ چند ستارۀ درخشان؛ دو نیمهاش کردند. نخست از یمین و یسار و سپس، شقُالقمر کرد..
اما هر چه باشد مآه است، کوچک و بزرگ ندارد. هنوز هم از آسمان بر زندگیِ کوچکِ کوتاهمان میتابد و ای کاش لطفِ نورانیاش را از سرمان کم نکند که آن روز، روزِ مرگِ ماست.
سقای آب و ادب؛ به شیوۀ عراقیها صدایت میزنم!
امام عباس؛ فدای سرت اگر اهلِ حرم فریادِ العطش سر دادند و آب نرساندی. تقصیرِ آب بود که غریبی کرد و مَشک، که بیوفا ماند. شما هنوز هم همان قویترین عمو عباسِ خوش قد و بالا و مهربانی.
گویی عرش، آرام آرام، نیزه بر نیزه، سه شُعبه بر سه شُعبه، سنگ بر سنگ، عصا بر عصا، زمین افتاد.
به یاد دارم شبی را که مکتوب کردم:
دلتنگ میشوم، دائماً، دائماً، دائماً.
نمیدانم چند ماه و چند روز و چند ساعت از آن دلتنگیِ غریب گذشته، نمیدانم پس از آن، دلتنگیام رفع شد؟ یا باز هم ما را یه لنگ پا در انتظار و صبر گُماشت، که مبادا کمی از دردِ دل کم شود؛ اما..
میدانم هنوز هست، هنوز ادامهدار و استوار ایستاده، هنوز سینه ستبر کرده و در تمامِ ایام پیش میرود، گویی هم پایِ امید باشد و دست در دستِ او.
دلتنگیام هنوز هم هست، نه به مانندِ قبل، بلکه به سان گردبادی که آمده مرا به هر سو که رواست و ناروا بکشاند.
سوالِ من این است، یعنی با اینهمه پیشرفت و ترقیِ این بشرِ دو پا، ما هنوز هم نتوانستیم برای این دلتنگی لاکردار چاره یابیم؟