کوهی به آرامی فرو میریخت، از اینکه یاسِ او خیلی سریع از دستش ربوده شد. "وَ اخْتُلِسَتِ الزَّهْرَاء."
نمیدانم اما یک چیزی سرجایش نیست. شاید این خانه و داستانهای آرام و بیسر و صدایش. شاید این سکوتِ بیجا، با وجودِ آدمهای نزدیک. شاید این خستگیِ پس از استراحت که هیچگاه منطقی بهنظر نرسید. شاید احساسات و افکاری که در هوا میپیچند پیِ کالبدی برای نفوذ. شاید این دنیا، شاید من، اصلا من کجاست؟ کسی او را دیده؟
تو آنجایی، آنجایی که در کنارِ من نیست؛ اما آنجا قدرِ این خوشبختی و خوشاقبالیاش را میداند؟
عیون.
این تیکه 1:12 واقعا ..
خستگی ناپذیرم در مقابلِ گوش دادنِ چندباره به این آهنگ و مرورِ ریز به ریزِ شعرش و خیره شدنها و اشک واقعا.*
زندگی میکنم، دلتنگ میشوم و نفس میکشم. درس میخوانم، دلتنگ میشوم، معاشرت میکنم. قدری به کارها میرسم، دلتنگ میشوم، تمامِ کارهایی که باید از دستِ یک آدمیزادِ معمولی بر بیاید را انجام میدهم و راستی، گفتم که دلتنگ میشوم؟!