"من فکر میکنم جهانِ دیگری باشد" رو ول کن عزیزم. همین جهان رو زندگی کن. همین آدمها رو بغل بگیر. همین جا عاشق شو. با غمهای همین جا معنیِ ذوق رو بفهم. ماه و ستارههای همین آسمون رو تماشا کن. همین هوا رو نفس بکش. میونِ همین درختها قدم بزن. همین جا بوسه بکار.
من فکر میکنم که اگر آدمیزاد به مرحلهای از درک و فهم میرسید که باور داشت، پوچ نه، اما هیچِ هیچه، بسیاری از غمهاش تبدیل به توکل میشد ..
ما آدمیزادیم و مجبور. با جبر گره خوردیم. مجبوریم به اینکه در پسِ مشکلات، بذرِ صبوری بکاریم تا جوونه بزنه، رشد کنه، ریشههاش فرو بره تو خاکِ این تن، که مبادا نسیمِ غم، بادِ مشکلات یا طوفانِ بیچارگی، ریشهی درختِ صبوریمون رو از جا بکنه.