ما آدمیزادیم و مجبور. با جبر گره خوردیم. مجبوریم به اینکه در پسِ مشکلات، بذرِ صبوری بکاریم تا جوونه بزنه، رشد کنه، ریشههاش فرو بره تو خاکِ این تن، که مبادا نسیمِ غم، بادِ مشکلات یا طوفانِ بیچارگی، ریشهی درختِ صبوریمون رو از جا بکنه.
عیون.
ما آدمیزادیم و مجبور. با جبر گره خوردیم. مجبوریم به اینکه در پسِ مشکلات، بذرِ صبوری بکاریم تا جوونه
ء.
ما آدمیزادیم و گاهی، فقط گاهی مجبوریم به دلتنگی. کمی صبح، ذرهای ظهر و عصر و مابقی هم برای شب. وعده به وعده، دلتنگی از دستِ جبر میکشیم و فنجون رو سر میکشیم. ما مجبوریم به دلتنگیای که تنها چارهی پیش روی آدمیزاده. پس بیچارگی میکشیم و دلتنگی میچشیم.
عیون.
ء. ما آدمیزادیم و گاهی، فقط گاهی مجبوریم به دلتنگی. کمی صبح، ذرهای ظهر و عصر و مابقی هم برای شب. و
ء.
ما آدمیزادیم،
و به جبر هم خندانیم.
بیمقدمه، کُت قطعا و یقینا تنِ اونیه که الان مشهده و هوای حرم رو نفس میکشه. یه استکان چای مهمون شده. توی یکی از حُجرهها نشسته و جلسهی تراپی با امام رضا رو میگذرونه.💘
و الا ما که از داشتنِ هرگونه کُت محرومیم.
من هنوز هم دوست دارم نامههای جودی اَبوت به بابا لنگ درازِ عزیزش رو مثل قبل بخونم و بعد قلم و کاغذ بردارم، نامهی خودم رو بنویسم و پست کنم. هنوز هم تیتراژِ کوتاهِ تام و جری به گوشم بخوره و به سرعت خودم رو پای تلویزیون برسونم. هنوز هم سیدی شِرِک یک تا چهار رو پخش کنم و با عشق به تماشا بشینم. هنوز هم به کارهای احمقانهی پت و مت، یک دل سیر بخندم. هنوز هم موقعِ پخشِ پلنگِ صورتی، عروسکم رو کنار دستم میذاشتم که با هم نگاه کنیم. هنوز هم قسمتِ محبوبِ برهی ناقلا و خریدِ پیتزا برای کل مزرعه رو با لذت تماشا کنم.
عیون.
من هنوز هم دوست دارم نامههای جودی اَبوت به بابا لنگ درازِ عزیزش رو مثل قبل بخونم و بعد قلم و کاغذ ب
ء.
هنوز هم بیشتر از همیشه برای باربی و دوازده رقصنده ذوق داشته باشم. هنوز هم قدرتِ شوتزنیِ سوباسا برام باورنکردنی باشه. هنوز هم اعصابم بابتِ فرار کردنهای مدامِ میگ میگ خورد بشه. اختراعات پروفسور بالتازار خیلی برام جالب باشه. رابین هود منو وارد دنیای جدید و تازهای بکنه که رمز و رازش رو دوست داشتم. هنوز هم غولِ سندباد صدای ترسناکی داشته باشه و پینوکیو نگرانیهای کودکانهم رو بیشتر کنه. هنوز هم عاشق آنشرلی و موهای قرمزش باشم.
عیون.
ء. هنوز هم بیشتر از همیشه برای باربی و دوازده رقصنده ذوق داشته باشم. هنوز هم قدرتِ شوتزنیِ سوباسا ب
ء.
هنوز هم ماشا و میشا نگاه کنم و شیفتهی لپهای گرد و روسری صورتیش باشم. با کارآگاه گجت و پروندههای سرّی و مهمش همراه بشم. وروجک و آقای نجار رو حسابی تماشا کنم. لوبیای سحرآمیز، هنوز هم برام همونقدر جذاب باشه و دالتونها و لوکِ خوش شانس همونقدر دیدنی. داستانِ اسباببازیها رو با ذوق تماشا کنم و روزهای بعد رو یواشکی به عروسکهام خیره بشم که مبادا حرف بزنن و من نفهمم.
عیون.
ء. هنوز هم ماشا و میشا نگاه کنم و شیفتهی لپهای گرد و روسری صورتیش باشم. با کارآگاه گجت و پروندهها
ء.
با دیدنِ خرسهای مهربون و پونی کوچولو و یک عالمه رنگ، به چشمهام هدیه بدم. با دیدنِ پینگو دلم برف بازی بخواد و از بینِ لاکپشتهای نینجا، یدونه رو انتخاب کنم و بگم که اون منم. دیدنِ رنگو هنوز هم برام خاطرهانگیز باشه. هنوز هم از ته دل به خنگبازیهای سیدِ عصرِ یخبندان بخندم و هنوز هم نگرانِ جا موندنِ کفشِ سیندرلا توی قصر باشم. سفید برفی و هفت کوتوله رو با غم نگاه کنم و شیفتهی تیراندازیِ مِریدا باشم. هنوز هم کل روز رو منتظرِ پخشِ اسکوبیدو بشینم و از دیدنِ ماداگاسکار سیر نشم.
عیون.
ء. با دیدنِ خرسهای مهربون و پونی کوچولو و یک عالمه رنگ، به چشمهام هدیه بدم. با دیدنِ پینگو دلم برف
ء.
هنوز هم عاشق امتحان کردن کوفتههای پاندای کونگفوکار باشم و فرارِ مرغی از مورد علاقههام باشه. افسانه شاهزاده و گدا رو با عشق تماشا کنم و موهای بلندِ راپونزل رو دلم بخواد. هنوز هم باربی و فندق شکن برام دوست داشتنی باشه و شیفتهی باربی در قصرِ الماس باشم. هنوز هم دلم همبرگر آقای خرچنگ و دستپخت باب اسفنجی رو بخواد و موشِ سرآشپز رو با ذوقِ فراوون دنبال کنم.