عزیزِ من؟
آدمیزاد است و تغییر. آدمیزاد است و شیوهها و روشهای جدید. آدمیزاد است و خستگی از فلان جور بودن. آدمیزاد است و گاهی جا زدن. آدمیزاد است و گاه نماندن. اما تو بمان و فعلِ تغییر را صرف نکن. قولِ انگشتی؟
زبانِ عشق من این بود که چشمهایم را میبستم و آرام آرام جورچینِ خوش نقشِ خیال را در پسِ پردهی ذهن میچیدم.
حسم وقتی میبینم چنلای مورد علاقهم، اینجا رو به عنوانِ یکی از چنلهای مورد علاقهشون یاد میکنن: "⭐️💆🏻♀🎀💅🏻🪄☁️"
بله عزیزِ من. تمامِ زبانها رو با دقت نگاه کنی، تمامِ قارهها رو هم بگردی، همهی روابط رو هم زیر و رو کنی، تاریخ بخونی و با ماشینِ زمان سفر کنی به قرنها پس و پیشِ اکنون، لاو لنگوئیجی بهتر و فراتر از "توجه به ریز جزئیات" پیدا نخواهی کرد.
یک خانه از میانِ تمامِ آن چهارخانههای پیراهن، کافیست برای ساکن شدن و زیستن. مثلا آن خانهی نزدیک به گردنت. همانجا که صبح به صبح گلویت را میبویَد.
من فکر میکنم که در اصل رسالتِ کلمات اینه که در نگاه جمع بشن و بعد هم سرریز. بدونِ اینکه واژهای از دهان خارج بشه و آوایی به گوش برسه.