سوختم، باران بزن شاید تو خاموشم کنی
شاید امشب سوزش این زخمهارا کم کنی
آه باران من سراپای وجودم آتش است . .
پس بزن باران بزن شاید توخاموشم کنی!
ذوق شعرم را کجا بردی که بعد از رفتنت
عشق و شعر و دفتر و خودکارم آرامم نکرد؟
"پیامهایذخیرهشده"
دلا، بس کن که او یار دگر دارد ...
تو را من دیده ام با او
بماند حال و احوالم
به هم می آمدید اما تو سهم قلب من بودی:)