من اهل عشق و عاشقی نبودم ...
اما تو از کنارم رد شدی
و "جانم" به دکمه ی پیراهنت گیر کرد!
بخوان از چشم پر اشکم فراوان دوستت دارم
که از آیینهها در بین مردم راستگوتر نیست
آمديدر انجمن جنگ ِجهانی شدبهپا ؛
شاعران ، در وصف ِچشمانت رقابتمیکنند . . .
شانه هایت ساعتی چند؟ بگو، میخرمش!
گاه خرجِ گریه هایم سخت بالا می رود ...
دل به دل راه ندارد که اگر داشت، دلت
لحظه ای یادِ من و این همه دلتنگی بود ...
هر چه منت میکشی او بی محلی میکند ...
ای دلِ دیوانه بس کن، قحطی آدم که نیست!
نَفَسَش سخت گرفتهست، به آغوش بکش
این زنِ خستهی رنجورِ به هم ریخته را . . .
چنان دل بسته ام کردی
که با چشم خودم دیدم
خودم میرفتم اما
سایه ام با من نمی آمد!
جای گلایه نیست اما
ما شب را
به دلتنگیِ کسانی بیداریم؛ که جز ما،
همهچیز را دوست داشتند :)!