هدایت شده از آنـــاشید | آنا نعمتی
•
ما جنگزدهایم.
سحرگاه بمبها بیدارمان میکنند و لالاییمان زوزهی جنگندههاست. روزها عزیزانمان را از زیر آوار خانههامان بیرون میکشیم و شبها به غیرت و شرافت، به بانگ الله اکبر، خیابانهای منتهی به ظهور را متر میکنیم؛ ما کوچهگردیم. به استقامتِ کلمهی آزادگی، زیر باران موشک ایستادهایم و چتر ایمان برافراشتهایم و خم به ابرو نیاوردهایم. کنارِ گوشمان را میزنند و آسمانمان را به دودِ خیانت و خباثت سیاه میکنند و ما در پناهِ خدای خامنهای پلک بر هم نمیزنیم؛ ما مردِ میدانیم.
به رسانههای غرب و شرق بگو هر تصویری از مردمان زهوار در رفتهی جنگزدهی بقچه به دست و خاکی دارند را دور بریزند! که ما پایتختنشینها، سرافرازترین جنگزدههای جنگاورِ جنگبلدِ تاریخ، مفهومِ جدیدی از جنگ را به دنیا ارائه میکنیم...
«آنا نعمتی»
| @ianashid
میشه لطفا دعای از ته دل کنی بیایم مشهد؟
به خاطر دفن شهیدمون از تهران اومدیم بیرون و هنوز برنگشتیم
حداقل کاش بیایم مشهد دلمون آروم شه..
.
انشالله همه دل گرفته ها راهی مشهد بشن
و شهیدتان شافع ما باشند
آنها برای خبری از تو جایزه دهمیلیون دلاری گذاشتند. و تو خندیدی و نوشتی که مرگ را جز سعادت و زندگی با ظالمان را جز خواری نمیبینم. آن روز توئیت تو، بوی جملهی «مثلی لایبایع یزید»آقا را میداد در آن دیدار پایانی. ما کاری به جناحبندیهای سیاسی نداریم. تو عاقل و حکیم بودی. خوشصحبت و فکور. تو این اواخر، فخر طایقه ما شده بودی. پهلوان قبیله بودی. یکهو میزدی توی خطر. آن روز که بعد از شهادت سید، زیر بمباران شدید بیروت رفتی وسط ضاحیه، ما خیلی عشق کردیم. آنروز که وسط نشست خبری در لبنان زدی به تخت سینهات و گفتی من مسئول امنیت ایران هستم، خیلی مردانه بودی. روز قدس هم بهرغم انتظارها ناگهان کف خیابان ظاهر شده بودی. تو آن پیرهنهای کتان دوجیب را که میپوشیدی با آن عینک آفتابی و ساعت همیلتون اصل، شیکپوش بودی و بوی ادکلن تلخ مردانهات از عکسها هوریز میکرد به مشام. تو با آن صدای مخملی مخصوصبهخودت که جلوی دوربین مینشستی و آنطور گوشهلب کج میکردی به تحقیر دشمن، ما دلمان خنک میشد. حالا قبل نامت، سرخ نوشتهاند شهید. و تو باید باشی که زیر عکسهایت امضایی بزنی و مثل همیشه بنویسی: بنده خدا علی لاریجانی.
«مهدی مولایی»
"پاراگراف"
آنها برای خبری از تو جایزه دهمیلیون دلاری گذاشتند. و تو خندیدی و نوشتی که مرگ را جز سعادت و زندگی ب
بعد از شهادت آقا سید ابراهیم رئیسی و در بحبوحهی انتخابات بود که آمدید و نامزد ریاست جمهوری شدید. توییتی زدید و نوشتید برای عبور از موانع، باید از روشهای منسوخ، #ارتفاع_بگیریم. جملهی ارتفاع بگیریم را با هشتک نوشته بودید. رد صلاحیت که شدید با توییتی که زده بودید، کم شوخی نشد. گذشت و آقای شهیدمان شما را به عنوان دبیر شورای عالی امنیت ملی منصوب کرد و الحق که چه انتصابی بود. انقدر شجاعت و دلاوری نشان دادید. انقدر با صلابت صحبت و انقلابی رفتار کردید که حکمت آن رد شدن برای همه روشن و شاید برای خیلیها مصداق گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود، شد.
شما شاگرد خوبی بودید آقای لاریجانی، راه استاد شهیدتان، آقا سید مرتضی مطهری، را رها نکردید. پدر نمونهای بودید برای پسرتان، آقا مرتضی، که اگر جز این بود، راه و رسم شهادت در مهمانیِ خدا را نمیآموخت. یار وفاداری هم بودید برای مقتدایتان شهید سید علی خامنهای. آنقدر وفادار که بعد از شهادتشان در میانهی کارزار زیر آتشِ موشک و با وجود تهدیدها، باصلابت و شانه به شانهی مردم ایستادید، رجز خواندید، سیلیهای پی در پی به دشمن زدید و آنقدر به زانو درشان آوردید که برای سرتان جایزههای آنچنانی گذاشتند اما باز هم پا پس نکشیدید تا در آخر به امام شهیدتان ملحق شدید.
شما از روشهای منسوخ که اعتماد به آمریکا و عمله و اکرهش است برائت جستید. شما واقعا موانع پیش رویتان را با خونتان برداشتید و حالا که شهید شدید دستتان از قبل بازتر است. شما به توییتی که آن روز نوشتید و خیلیها خندیدند عمل کردید. همچون صاحب نامتان در سحرگاه رمضان به دست شقیترینِ آدمهای زمین، کشته شدید و از دستان مولایمان علی برات شهادت گرفتید و شهدش را نوشیدید. شما #ارتفاع_گرفتید آقای لاریجانی.
ارتفاعی به بلندای هفت آسمان.
ارتفاعی به عظمت نام شهید...
شما را خدا تایید صلاحیت کرد...
شهادت مبارکتان دکتر علی لاریجانی...
فاطمه خسروی
تو این اوضاع که اینستا قطعه و نمیشه رفت اکسپلور.
.
خب همون زمان
و اسکرول اخبار ایتا ماهیت ش همونه
"خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری
لحظه های کاغذی را ، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی ، زندگی های اداری
آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری
با نگاهی سرشکسته ، چشمهایی پینه بسته
خسته از درهای بسته ، خسته از چشم انتظاری
صندلی های خمیده ، میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری
عصر جدول های خالی ، پارکهای این حوالی
پرسه های بی خیالی ، نیمکت های خماری
رونوشت روزها را ، روی هم سنجاق کردم :
شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را ، با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من ، صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیت ها ، نامی از ما یادگاری"
قیصر امین پور
#شعر