مَأمَندِل
خوش آمدی عزیز دل رضا...
و امروز
امروز که عزیز دل برادر بانو فاطمه معصومه شد مهمان ما،تا عزیز کرده یک شهر شود
دخت موسی کاظم ملجأ تمام دختران این شهر است
قم با وجود اوست که قم است
بی او و بی حرم او ما چه میکردیم وقتی دلتنگ صحن و سرای رضوی بودیم..؟
وقتی بی قرار کربلای جد عزیزش اباعبدلله بودیم..؟
لطف خدای عزوجل بود که او شد نگین شهر قم
لطف شاه خراسان بود که او هم کنار برادرش رضا شد شاهدخت ایران...
۲۳ربیعالاول۱۴۴۷
مَأمَندِل
واگر از شما درباره شانس پرسیدندبه آن ها بگو:
از چهار هزار دین دنیا من مسلمان ،شیعه و عاشق علی 'ع' به دنیا آمدم!....
مَأمَندِل
به مکانی برای بلند گریـه کردن نیازمندیم!
اگر حـرم شما باشد که چه بهتـر 🫀 :)
مَأمَندِل
...
آرام و قرار علی(ع)
تمام وجود حبیب الله(ص)
مأمن و پناه حسن(ع)
آرام جان حسین(ع)
و آرامش و جان زینب(س)
جان را نثار امام زمان خود کرد
دستان منتظر پدر را گرفت
و به آغوش الله پرکشید..
این روزها تلفیقی است از
غم و روضه در،
آتش و خمیدگی یار علی،
کوچ مادر و غریبی حسن..
دل رنجیده و غمدیده حضرت حجت(عج)..
خجالت و شرمندگی و هجده سالگی..
مَأمَندِل
عمری پناه آورده ام بر چادر تو...
نوزادی بودیم که میان آغوش گرم مادر،
با صدای حسین حسین، آراممان میکردی یازهرا
از تاریکی، از چادرهای روی صورت کشیده،
از نوای لالایی مداح در شب شهادت غمت،
از گریه ی پدرها و فریاد های میان گریهی شان که در بلندگو می پیچید،
همه ی این نترسیدن هارا مدیون پناه چادر مادرت بودیم.
چادرت، خیمه گاهی برپاشده بود برای جای دادن ما.
عمود خیمه های تک نفره ی مان،
چادر مادر بود. مادرت اشک می ریخت و ما با نم آن اشک ها تکامل یافتیم.
مادر گریه می کرد و ما به تقلید از او؛
به خود آمدیم دیدیم
در سایه ی چادر، زیرسقف حسینیه ، عاشق اهلبیت شدیم.
عاشق زهرا شدن همان و گره خوردن تقدیرمان در مدار حسینی زیستن همان، با روضه هایتان قد کشیدیم میان این هیئت ها..
یازهرا حالا با دعای شما، خودمان هم خیمه ی کوچکی داریم که
روی صورت می کشیم و زیر سایه ی مشکینش، برای صاحب خیمه های بنا شده، برای حزن مادر اشک میریزیم
قرار است چادرهای ما هم، خیمه هایی شود برای عزادارهای کوچک حسین ..
گویی رسمی است این حب.
مادر، شنیده ام نگاه پسرت حسین آن آخر ها به سوی خیمه گاه بود ..
و خیام مبارزهی حسین عمودش حفظ دین بود و حفظ دین ستونش روی صلابت معجرزینب بود ..(:
و ما هم در خون مان خفته است که نگذاریم نخل زینبی خم گردد، حتی به ذره ای.
باید با تک تک سلول های بدن مان،
با آخرین قطره ی خون در حبل الوریدمان، عمود خیمه ها را سرجایش استوار نگه داریم.
میدانم اولین زن در اجدادمان که بود او مادرم زهرا بود
او به این فکرمیکرد که با چند قطره اشک و یک چادر روی صورت کشیدن،
سرنوشت یک نسل را گره بزند به حسین و عاقبتشان را خیر کند،
رحمت خدا بر او باد الی الابد ..