-
فقط کافیه شروع کنی
معلومه که همه چی عالی نیست
ولی به مرور عالی میشه ✨💛
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
🔴عروس جوانی مادرشوهرش را کنار سگ می بست و غذای سگ به او می داد😱 ولی اتفاقی افتاد که همه را شوکه کرد😨
عروس جوانی در غیاب شوهرش ، مادر شوهر پیرش را داخل لانه سگ انداخت و به او غذای سگ میداد!
برای اینکه در نبود همسر، بدون هیچ مزاحمتی مردان غریبه را به خانه بیاورد و روابط پنهانی خود را دنبال کند.
هر زمان که پسر زن مسن تماس میگرفت عروس برای لحظاتی ظاهر اوضاع را مرتب میکرد و مادرشوهر را به اتاق خودش میبرد تا وانمود کند همه چیز عادی است. اما به محض پایان تماس، دوباره او را به لانه سگ بر میگرداند ...
یک شب در لانه سگ باز شد و کسی وارد شده که ....😳😱
ادامه داستان واقعی
ادامه داستان واقعی ☝️
⛔️رمان در هوای 🛑
🛑گناه شیرین ⛔️
⛔️رمان سرپرست شارلان 🛑
عزیزای دلم ..
این سه رمان در کانال خصوصی بدون سانسور قرار میگیره ، امشب راس ساعت 12 شبvip به قیمت 100 هزار تومان به فروش میرسد
میتونید عضو چنل vip بشید 🙈
ـ خبری از تبلیغات نیست و همه چیز بی سانسوره..
_ هفته ای 25 الی 35 پارت داریم🌱
- 😌..
6063731156828700
آرزو ....🫀
فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید.
@Baran_HQ
⭕️توجه کنید رمان ها در کانال ها اصلی مود رمانتیک و سایه شبی 2پارت قرار میگیره ✅
❪ #گُنــٰاهَ شیرین ❫
« #part77»
· · · • • • • • 🪷🩰 •
برعکس من اون دخترِ سر زنده ای بود.
خندید و گفت:
_موفق باشی، منم سه ماهی میشه که میام باشگاه.
به ش ک مش که فقط کمی چربی داشت اشاره زد و گفت:
_لامصب این آب نمیشه، ولی تو اندامت خیلی خوبه ها نگو که اومدی آب کنی حیفه، وای منم عاشق اینم که مثل تو تو پر باشم اینجوری.
از نگاهش خوشم نیومد، از دوچرخه پایین اومدم و به سمت دمبل های کوچکی که یه گوشه بودن رفتم.
مربی گفته بود از کم باید شروع کنم
یه دمبل قرمز برداشتم و مشغول شدم.
حضورش و کنارم حس کردم.
چرا گیر داده بود به من!!
حینی که جلو بازو میزدم زیر چشمی نگاهش کردم.
دمبل اون سنگین تر بود.
نگاهش به آینه بود ولی میشد حدس زد حواسش پی منه.
نگاهم و ازش گرفتم و به تمرینم ادامه دادم.
_همیشه انقدر کم حرفی؟
از تو آینه نگاهش کردم
سکوتم و که دید خودش ادامه داد
_مشخصه از اونایی هستی که سخت ارتباط میگیری، برعکس تو من زود با همه دوست میشم.
تو دلم « کاملا مشخصه ای» زمزمه کردم.
اینبار دست از تمرین برداشت و دستش و سمتم دراز کرد
_یادم رفت خودم و معرفی کنم من اسمم متین هست و تو؟
متعجب نگاهش کردم و با اکراه دستم و بین دستش گذاشتم.
مگه متین اسم پسر نیست؟!
انگار خودش سوالم و از نگاهم خوند که خندید و گفت:
_متین هم اسم دختره، هم پسر، اونطوری نگاهم نکن چه کنم که از بین این همه اسم مامانم یه اسم برام گذاشت که هم دخترونه هست هم پسرونه، امیدوارم شوهر ایندم اسمش متین نباشه.
خودش به حرف خودش غش غش خندید و گفت:
_خب تو اسمت و نگفتی خانوم خوشگل؟
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
❪ #گُنــٰاهَ شیرین❫
« #part78»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
_زُلفا، اسمم زُلفاست.
تای ابرویی بالا انداخت و گفت:
_چه اسم جالبی! معنی اسمت چیه؟
مربی از اونطرف سالن صدام زد و اشاره کرد ادامه بدم تا بدنم سرد نشده.
حینی که دوباره تمرینم و ادامه میدادم جواب متین و دادم:
_معنی زیاد داره، گیسو، موی بلند سر..
هومی زمزمه کرد و نگاهش و سر داد سمت موهام.
_الحق که خیلی این اسم لایقته، موهای بلند و قشنگی داری.
برای عجیب بوداین همه تعریف و تمجید!
من هیچوقت باکسی صمیمی نبودم و همیشه انگار یه حصار دور خودم داشتم.
تنها کسی که خیلی باهاش صمیمی بودم امیر بود.
حالا این دختر سعی داشت بهم نزدیک بشه و شاید بد نبود باهاش دوست بشم.
اینطور شاید کمی از فکر امیر بیرون میومدم و کسی بود که باهاش وقت میگذروندم.
با این فکر به روش لبخند کمرنگی زدم و گفتم:
_امیر، پسر خالم و میگم، هیچوقت دوست نداره موهام و کوتاه کنم، عاشق موهامه.
تای ابرویی بالا داد
_چه جالب، میشه حدس زد رابطه ی خوبی با پسر خالت داری.
هومی زمزمه کردم.
یه چیزی فراتر از یه رابطه ی صمیمانه بود.
من عاشقش بودم...
بعد از تایم باشگاه لباسام و عوض کردم و از متین خداحافظی کردم.
لحظه ی آخر شمارم و خواست و منم با فکر به اینکه بهتره حالا زندگی و دوستای خودم و داشته باشم شمارم و بهش دادم.
قبلا با کسی صمیمی نمیشدم چون امیر بود.
همه جوره جای خالی همه رو برام پر میکرد.
ولی حالا تنها بودم، خیلی تنها..
شاید دوستی با متین برام خوب میشد
کمی دختر عجیبی بود ولی بهتر از تنهایی بود.
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
⤿