❪ #گُنــٰاهَ شیرین❫
« #part79»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
به خونه که رسیدم دیدم امیر تو حیاط هست و داره ماشینش و میشوره.
فقط به سلامی بسنده کردم و خواستم از کنارش رد بشم که گفت:
_پارسال دوست امسال آشنا، تحویل نمیگیری زُلفا خانوم!!
مثل خودش سرد شدم و جواب دادم:
_اینطور برای هردو مون بهتره.
تای ابرویی بالا انداخت و پارچه ای که دستش بود و روی صندلی ماشین انداخت و به سمتم اومد.
مقابلم ایستاد و گفت:
_پس از این به بعد میخوای اینطور باشه؟
تا این حد غریبه؟
میخوای ازم فاصله بگیری ؟
چشمم سوخت و چیزی مثل یه زهر گلوم و سوزوند.
بغضم و قورت دادم و گفتم:
_خودت اینطور خواستی، ترجیح میدم اینطور رفتار کنم تا کمتر اذیت بشم.
متعجب شد
_من اذیتت میکنم؟!
_تو نه، این قلبی که با دیدنت تند تو س ینه میکوبه اذیتم میکنه، حالا که تو نمیخوای پس بهتره ازت فاصله بگیرم، اینطوری کمتر اذیت میشم.
در مقابل نگاه مات و مبهوتش از کنارش رد شدم.
خدا میدونه اون لحظه چقدر جلوی خودم و گرفتم که بغضم نترکه.
مامان خونه نبود و عزیز جون هم جلو تلویزیون تو سالن خوابش برده بود.
به اتاقم پناه بردم و کوله ی باشگاهم و پایین تختم گذاشتم.
عرق کرده بودم و دوش لازم بودم.
لباسام و همونجا تو اتاق درآوردم و با برداشتن حوله وارد حمام شدم.
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
⤿ 𖥔
داشتم موهام و سشوار میکشیدم که مامان در اتاقم و باز کرد و گفت:
سشوار و خاموش کردم و گفتم:
_خب سشوار روشن بود نشنیدم، کی اومدی؟
کمرم و گرفته قطره ی سی ام بدم میزنی برام؟ سر باغ یهو کیسه رو بلند کردم کمرم گرفت نفسم رفت.
غمگین شدم و سشوار و سر جاش گذاشتم و به سمتش رفتم.
بی هوا در آغوشش گرفتم و گونه شو نوازش کردم.
_الی قربونت برم که تو سن کم تا خودت و شناختی کار کردی، پیر شدی سر باغ مامانی.
موهام رو نوازش کرد.
_چه کنم دخترم زندگی خرج داره، تو آینده میخوای جهاز میخوای باید کار کنم دیگه.
زدم در مسخره بازی
_انقدر زود ازم خسته شدی مهسا جون ؟
میخوای شوهرم بدی از دستم خلاص شی؟
_مرض و مهسا جون، لوس نشو پاشو بیا قطره رو بزن برام، به زور سرپام.
با خنده چشمی گفتم و به دنبالش رفتم.
عزیز جون داشت گردو میشکوند.
_مامان چرا گردو با پوست خریدی آخه سخته درست کردنش.
همینطور که میرفت تو اتاقش تا قطره رو بیاره گفت:
_گردو با پوست بهتره اونا رو مواد نگه دارنده و هزار تا کوفت میزنن بدرد نمیخوره.
حرفش درست بود و جوابی نداشت.
چند دقیقه بعد اومد و روی مبل سه نفره روی شکم دراز کشید.
قطره رو روی میز عسلی گذاشت
کنارش پایین مبل نشستم و در قطره رو باز کردم و کمی کف دستم ریختم.
عزیز جون ناراحت از وضعیت تک دانه دخترش گفت:
_هی میگم بذار امیر کمکت کنه میگی نه مگه خودم چلاغم، مگه خودم چمه، شکر خدا رستورانش و که افتتاح کنه مشکل مالی نداره ولی مگه تو گوش میدی به حرف من؟
صدبار خواست کمکت کنه بسکه مغروری قبول نکردی.
اگه غر زدن های من نبودا حتی اجازه نمیدادی تو خرج خونه کمک حالت باشه.
تنها که نمیشه مادر!!
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
🔴عروس جوانی مادرشوهرش را کنار سگ می بست و غذای سگ به او می داد😱 ولی اتفاقی افتاد که همه را شوکه کرد😨
عروس جوانی در غیاب شوهرش ، مادر شوهر پیرش را داخل لانه سگ انداخت و به او غذای سگ میداد!
برای اینکه در نبود همسر، بدون هیچ مزاحمتی مردان غریبه را به خانه بیاورد و روابط پنهانی خود را دنبال کند.
هر زمان که پسر زن مسن تماس میگرفت عروس برای لحظاتی ظاهر اوضاع را مرتب میکرد و مادرشوهر را به اتاق خودش میبرد تا وانمود کند همه چیز عادی است. اما به محض پایان تماس، دوباره او را به لانه سگ بر میگرداند ...
یک شب در لانه سگ باز شد و کسی وارد شده که ....😳😱
ادامه داستان واقعی
ادامه داستان واقعی ☝️
-
ɴᴇᴠᴇʀ ꜱᴇᴛᴛʟᴇ ꜰᴏʀ ʟᴇꜱꜱ
ᴛʜᴀɴ ʏᴏᴜ ᴅᴇꜱᴇʀᴠᴇ
هیچوقت به کمتر از اون چیزی که
لیاقتته راضی نشو . . .🦋🩵