-
ɴᴇᴠᴇʀ ꜱᴇᴛᴛʟᴇ ꜰᴏʀ ʟᴇꜱꜱ
ᴛʜᴀɴ ʏᴏᴜ ᴅᴇꜱᴇʀᴠᴇ
هیچوقت به کمتر از اون چیزی که
لیاقتته راضی نشو . . .🦋🩵
هدایت شده از 𝙎𝘼𝙔𝙀
همراهان عزیز رمان های دیگمون بازدید کنید
بزنید رو لینک هر کدوم لینکش جدا زده شده
خیلی رمان های جذاب قشنگن لطفا حمایت کنید .....
رمان در هوای تو
https://eitaa.com/joinchat/183174308C98c8b77894
رمان بیا با هم یکی بشیم
https://eitaa.com/Dochar_To
رمان گناه شیرین
https://eitaa.com/joinchat/953483999Ce1300adfdd
رمان خط قرمز
https://eitaa.com/joinchat/183174308C98c8b77894
رمان شریک پنهانی
https://eitaa.com/joinchat/1507525471C2a23233a0c
رمان اس ام اس سیاه
https://eitaa.com/joinchat/4076011747Cda1df01f58
❪ #گُنــٰاهَ شیرین ❫
« #part81 »
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
آروم شروع کردم به ماساژِ دادنش.
هروقت کمرش درد میگرفت با روغن زیتون یا قطره ی سی ام براش ماساژ میدادم.
درد و کمی تسکین میداد.
_امیر خودش به زودی قراره ازدواج کنه کلی خرج داره، حالا رستوران و هزینه ی افتتاحش بماند، مگه راه اندازی یه رستوران کم هزینه داره؟
حالا من بیام خرج و مخارج خونه رو بندازم گردنش؟
همینکه بعضی وقتا واسه خونه خرید میکنه کافیه، جوونه هزار جور خرج داره نمیخوام بهش سخت بگذره.
من سختی کشیدم دیگه نمیخوام خواهرزادهم و دخترم مثل من سختی و تحمل کنن.
عزیز جون ناراحت گفت:
_منم باری روی دوشت شدم، هزینه بیمارستان و داروهای من و هم دادی مادر
مامان دلخور سرکج کرد سمتش و گفت:
_باز از این حرفا زدی که مادرِ من!
وظیفمه پس هی خودت و سرزنش نکن.
اینبار خطاب به من گفت:
_مرسی دخترم، من برم یکم استراحت کنم بعد میام واسه شام یچیز درست میکنم
بی انصافی بود اگه تو این شرایطش میذاشتم شام و حاضر کنه.
_تو استراحت کن امشب شام با من، شامِ زُلفا پز داریم
نشست و با خنده نگاهم کرد
_تو میخوای برامون شام درست کنی؟ پس خدا به دادمون برسه!
خندیدم و گفتم:
_عه مامان! حالا صبر کن ببینم یه پاستایی درست کنم که انگشتتون و هم باهاش بخورید
خیلی غذای شمالی بلد نبودم، خورشتی که اصلا..
ولی ماکارانی و پاستا و کلا فست فود خود بلد بودم.
مامان با خنده به اتاق رفت تا کمی استراحت کنه و منم به آشپزخونه رفتم تا ببینم مواد مورد نیازش و داریم یا باید بخرم
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
⤿
❪ #گُنــٰاهَ شیرین ❫
« #part82 »
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
قارچ و خامه و شیرو کره نداشتیم و باید یسر میرفتم تا مغازه و میخریدم.
نزدیک خونه فروشگاه نبود و حداقل باید تا سر خیابون اصلی میرفتم و بعد دو کوچه بالا تر یه فروشگاه بود.
لباس تنم کردم و به عزیز جون گفتم که تا مغازه میرم و بر می گردم.
داشتم کتونیم و میپوشیدم که امیر از سوئیتش زد بیرون و من و که حاضرو آماده دید گفت:
_کجا میری؟
کتونیم و پوشیدم و صاف ایستادم
_میخوام واسه شب پاستا درست کنم میرم تا فروشگاه.
از کنارم گذشت و از پله ها که پایین میرفت گفت:
_منم بیرون کار دارم بیا میرسونمت.
بی حرف به دنبالش رفتم و سوار ماشین شدم.
با خودم کیف نبرده بودم جز گوشی و کارتم.
سوار ماشین شد و بی حرف حرکت کرد.
اخمام درهم بود و به خیابون خیره بودم که گفت:
_پاهات چطوره؟
حتی برنگشتم که نگاهش کنم و تنها خوبه ای زمزمه کردم.
فهمید که علاقه ای به حرف زدن باهاش ندارم و سکوت کرد.
جلو فروشگاه نگه داشت.
درو باز کردم و حینی که پیاده میشدم گفتم:
_خودم برمی گردم تو دیگه برو به کارت برس.
_میمونم منتظرت، میرسونمت خونه بعد میرم عجله ای ندارم.
دیگه چیزی نگفتم و وارد مغازه شدم.
بهتر، کی حوصله ی پیاده روی داشت.
خریدام و انجام دادم و سوار ماشین شدم.
نزدیک خونه که شدیم گوشیم زنگ خورد، یه شماره ی ناشناس بود.
متعجب نگاهم و به شماره دوختم و زیر لب زمزمه کردم:
_این کیه دیگه!
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
⤿ 𖥔
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
⭕️سنگسار شدن یک زن توسط شوهرش
ساعت 7:30
دیروز تو تهران میخواستن حکم رو اجرا کنن، خیلی وحشتناک بود!
زن رو گذاشته بودن تو چاله و تا سینه زیر خاک بود
به شوهرش التماس میکرد که ببخشتش، اما مرد دستش را پر از سنگ کرده بود و منتظر دستور قاضی بود و با تمام انزجار نگاهش میکرد و میگفت که باید قصاص بشه
زن التماسش میکرد، اما مرد فقط دنبال قصاص بود و فریاد میزد و به زن لگد میزد... کاملا دچار جنون شده بود و میگفت مگه من چیکارت کرده بودم و خودش رو میزد.
خیلی دردناک بود... ترس در چشمان زن موج میزد و با صدای بلند داد میزد که منو ببخش، بخاطر دختر کوچیکمون منو ببخش، قول میدم که جبران میکنم...
عده ای داد میزدن ببخشش و عده ای دیگر میگفتن بکشش!
شوهر رو به قاضی کرد و گفت حکم رو اجرا کن، قاضی به زن گفت که وصیتی نداری؟
زن گفت فقط به من اجازه بدید یک بار دیگه بچه ی خودم را شیر بدم...
بچه ی ۲۰ ماهه را براش آوردن و زن را از خاک بیرون کشیدن تا به بچه شیر بدهد.
اما در عین ناباوری ....👇👇🔞❌
https://eitaa.com/joinchat/3195536000C69665d756b
چه صبری داری خدا😭👆#واقعی 😔
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
♨️ «وقتی شوهرم خواب بود، گوشیش زنگ خورد... یک پیام از شمارهای که با اسم "تعمیرگاه" ذخیره شده بود!»🔞
«کنجکاو شدم. پیام رو باز کردم و با دیدن عکس و متنی که فرستاده شده بود، بدنم داغ شد! باوری که بهش داشتم در یک ثانیه دود شد رفت هوا.😱
فردا صبح هیچی به روی خودم نیاوردم، اما تصمیمی گرفتم که تمام زندگیمون رو وارد یک بازی خطرناک و پر از حسادت و انتقام کرد...»
👇 ادامه این داستان واقعی و اتفاقات بعدی را اینجا بخوانید:
🔗 [ورود به کانال و خواندن ادامه داستان](سنجاق کانال شده )
https://eitaa.com/joinchat/3545235789C4c623726db