eitaa logo
مــــود رمـانتــیڪ
9.7هزار دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
146 ویدیو
3 فایل
تبلیغاتمون🌚🚩 . بـ‍‌ا تو یکی ب‍‌یشتر میشیم🥺💜 بزن رو #پیوستن عزیزم خ‍‌وش م‍‌ی‍‌گ‍‌ذره🍷🦋😂 #پروف پروف 🔥مـنـبـــع #پرو‌فایل و #بیوگرافی های #لاتی🐉 #غمگین🍻 #عاشقانه🤍 #انگلیسی💥 #دپ🥀 ‌ ⭐بهترین کانال #پروفایل در پیامرسان ایتا✓ ‌ @Baran_HQ تبلیغات
مشاهده در ایتا
دانلود
#𝒑𝒓𝒐𝒇•🌿• ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏ ➟ @Paradox00x .. 🐈‍⬛️༊
❪ شیرین❫ « » · · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · · چه انتظاری داشت که من یه پسر و به خونه دعوت کنم؟! تا این حد احمق بودم؟! چشم غره ای براش رفتم چون فرصتی برای جواب دادن نبود. متین نزدیک شد و با همون اخلاق خاص خودش که هرکسی و در نگاه اول سمت خودش جلب می‌کرد لبخندی زد و با روی خوشی گفت: _سلام چطوری خوشگلم؟ من و در مقابل نگاه گیج و مات امیر بغل کرد و گونه‌امو بوسید. بعد برگشت سمت امیر که هنوز تو شوک فرو رفته بود و گفت: _جای معرفی نیست، اگه اشتباه نکنم شما هم آقا امیر هستید پسر خاله زلفا که خیلی ازتون پیشم تعریف کرده‌ بلاخره امیر به خودش اومد و سری تکون داد _بله من پسر خاله  زُلفام، ولی زلفا راجب شما چیزی بهم نگفته بود اولین باره که می‌بینمتون. متین با همون لبخندی که انگار جز جدا نشدنی صورتش بود دست دراز کرد سمت امیر و گفت: _ما تازه با هم آشنا شدیم، تو باشگاه. من متینم دیدم که امیر  با شنیدن اسم متین چند لحظه مات موند. لابد فکرش و هم نمیکرد متینی که من ازش نام می‌بردم دختر باشه. همون‌طور گیج و مبهوت ازش دلخور بودم، خیلی زیاد. روی گرفتم و دستم و پشت کمر متین گذاشتم. _بریم داخل عزیزم سرپا موندی، امیر هم دیگه داشت می‌رفت. اینطور به امیر فهموندم نمی‌خوام ببینمش و مارو تنها بذاره. · · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
❪ شیرین ❫ « » · · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · · متین همینطور که نگاهش به دور تا دور خونه بود شالش و از سر برداشت و گفت: _پسر خالت چرا همچین تو هنگ بود انگار! ریز خندیدم و رفتم تا براش از شربت هایی که مامان درست کرده بیارم. _فکر کردم پسر دارم میارم خونه، دیوونست دیگه مغزش کپک زده. صدای خنده شو از سالن شنیدم. از شربت آلبالو تو لیوان ریختم و دو حبه یخ هم داخلش انداختم. سینی و برداشتم و به سالن رفتم. رو مبل نشسته بود و مانتوش و هم از تن درآورده بود و رو دسته ی مبل کنار شالش گذاشته بود. یه لباس بندی و مشکی تن داشت. سینی و مقابلش گرفتم _بفرما، شربت و مامانم درست کرده لیوان و برداشت و تشکری کرد _پس این شربت خوردن داره. کنارش نشستم و لیوانِ شربت خودم و برداشتم و کمی ازش خوردم. _هوم خوشمزه شده. لبخندی در جوابش زدم که نگاهش به سرتاپام افتاد و گفت: _خوشگل کردی شیطون. لبخندم عمیق تر شد از تعریفش و تابی به گردنم دادم. _خوشگل بودم. لیوانِ خالی و داخل سینی گذاشتم و کوتاه خندید _بر منکرش لعنت. _میخوری بازم برات بیارم؟ _نه مرسی، شب و تنهایی؟ _اره مامان و عزیز جون که رفتن تهران، چند روزی میمونن، امیر هم که شب و با محدثه بیرونه. سوالی نگاهم کرد _محدثه کیه دوست دخترش؟ لب یه وری کردم و بی حوصله گفتم: _نامزدشه. _حالا چرا لب و لوچه کج می‌کنی؟ مشخصه از این محدثه خانوم زیاد خوشت نمیاد نه صادقانه گفتم: متنفرم ازش · · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
#𝒑𝒓𝒐𝒇•🌿• ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏ ➟ @Paradox00x .. 🧡༊