eitaa logo
پَرؤآنۀآبي:)
162 دنبال‌کننده
108 عکس
82 ویدیو
0 فایل
پروانۀ آبی. نمونده راهی:) عین‌یه‌خوابی،توی‌بیداری. . . .. اینجا؟ چهارتا تا رفیق،با‌سلیقه‌های‌متفاوت،ولی‌ذهنیت‌های‌یکی. صرفاً‌روزمرگی‌مونه‌. . سلیقه‌ها‌متفاوته‌و‌باعت‌بهم‌ریختگی‌میشه:) . +محتوا؟به‌هم‌ریختگی‌افکارودیدی؟همون . https://eitaa.com/DonyayAzora
مشاهده در ایتا
دانلود
پَرؤآنۀآبي:)
دروازه باز شد و من،بعد از مدت‌ها، تصمیم گرفتم وارد دنیایی بشم که شاید هیچ‌وقت نباید بهش پا میذاشتم.
. (:پروانه آبی میدیدم شون،صدام کردن،دروازه باز شد،معمولا این کار و نمی‌کردم ،ولی از سر شیطنت دلم خواست برم تو دنیا شون و سوالاشون جواب بدم دور هم نشسته بودن،سه نفر،سه تا پسر شاخ شمشاد که شرط میبندم قراره ترسناک ترین تجربه زندگیشون و رقم بزنم دو تا شون معلوم بود ترسیدن.... اما قیافه نفر سوم برام آشنا بود، و خودش بود،من اون نگاه سرد و مغرور و وقتی سعی میکرد الکی بهم لبخند بزنه رو میشناختم. بازی جالب شد... علت زندگی نکبت بارم،عالیه شروع کردن به پرسیدن سوال، آیا تو اینجا ای؟ چوبی که هر سه با دست نگه اش داشته بودن و به سمت کلمه Yes بردم و آشکارا ترس و تو چشماشون دیدم... تو یه اهریمنی؟ سمت کلمه No رفتم پس چی هستی؟ تصمیم گرفتم بازی اصلی رو شروع کنم یه صندلی پیدا کردم،روش نشستم و تکونش دادم،و خودم و بهشون نشون دادم،اما متوجه نشدن،پس با صدای خودم جواب دادم،به من میگن سکوت،اما شایدم دلیل مرگتون باشم. خیلی جالب بود،فرض کنید سه تا پسر گنده فریاد بکشن از خداشونم باشه جن به این خوشگلی بعد از فریاد ها،اولین کلمه ای که شنیدم این بود،نوکتارا،بازی بسه،از اینجا برو او،متاسفم راشر چون بازی شروع شده لعنتی،اون جذابیت و هنوز داری نوکتارا! ولی اون سادگی که با حرفات خر بشم و دیگه ندارم،راشر! زل زدم توی چشماش،و اون سردی،من و برد به گذشته. . .
پَرؤآنۀآبي:)
#Part_1. (:پروانه آبی میدیدم شون،صدام کردن،دروازه باز شد،معمولا این کار و
اوه نه راشر من نمیخوام تو جلسه احضار شرکت کنم اما این یه تجربه خفنه نمیخوای امتحانش کنیم؟ آره به صداش هیجان میداد و چشماش سرد بود،این که من و نمیخواد آشکار بود،اما هنوز نمیدونم چرا بازیم میده؟ داشت شروع میکرد، آیا تو اینجا ای؟ بله(Yes) ترس تو‌ وجودم رخنه کرد و یه حس بدی بهم دست داد،مثل مورمور شدن، اما همچنان ادامه میداد،تا به یک دفعه شروع کردم به لرزیدن و چشمام سیاهی رفت و دیگه هیچی نفهمیدم... . . . تو یه جای نا آشنا چشم باز کردم ،همه جا رو دودی غلیظ در بر گرفته بود،صدای جیغ از هر طرف شنیده میشد،موجوداتی با ساختاری انسانی،اما وحشتناک ،انگار که شکنجه میشدن،بیشترین چیزی که دیده میشد آتیش بود،تصویری که از جهنم توی ذهنم بود،دقیقا همینجا بود،همیشه اینطور جهنم و تصور میکردم،ولی اینجا افتضاح بود! صدای جیغ ها ،فریاد ها،و التماس های وحشیانه شون دل هر کسی رو به درد می آورد،آتیش هاشون به قدری گرم بود که تا کمی نزدیک میشدی شروع به عرق ریختن میکردی. اینجا دقیقا کجاست ؟راشر کجاست ؟ و از همه مهم تر،من اینجا چکار میکنم؟
پَرؤآنۀآبي:)
#Part_2 اوه نه راشر من نمیخوام تو جلسه احضار شرکت کنم اما این یه تجربه خفنه نمیخوای امتحانش کنیم؟ آ
از هر طرف، صدا های عجیب می اومد،دود های حاصل از آتش هاشون باعث شد به سرفه بی افتم،بلند شدم،باید کاری میکردم برای خودم در حال نگاه کردن به اطراف بودم که دود به چشمم خورد و باعث شد چیزی نبینم،ناگهان به کسی خوردم و پخش زمین شدم سرم رو بلند کردم تا ببینم به چه کسی خوردم،که با اولین نگاه ترسی بزرگ به دلم اومد! موجودی عجیب با چشمانی درشت و بدن قرمز و پشمالو با گوش هایی گرد و بزرگ -تو کی هستی؟ برخلاف ظاهر اش،صدای نازک و ملو ای داشت جوابی ندادم که دوباره گفت - پرسیدم تو کی هستی؟ +نوکتارا - همونی که همه از صبح راجب اش میگن؟ + ببین پشمالو قرمز،من نمیدونم راجب چی حرف میزنی!راشر کجاست؟ -پس تو ام قربانی . . . +منظورت چیه؟؟ -راشری که ازش حرف میزنی و نمی‌شناسم ،ولی میدونم چرا اینجایی +خب چرا؟؟مبهم حرف نزن -این و به این نویسنده بگو از اول داستان داره همه رو میپیچونه (پ.ن:من و چکار داری من اینجا دارم زحمت میکشم🗿🚬) -چیز خاصی نیست بابا،این راشر تو رو داده پول گرفته الانم تو بارسلونا داره عشق و حال میکنه +بارسلووناا؟ -این من درآوردی بود،ولی حقیقت اینه که،راشر تو رو در ازای چیزی به اینجا فرستاده. +چه چیزی؟؟ -میتونه پول باشه ،طلا باشه ،هرچی شک بدی بهم وارد شده بود. . . مخصوصا که، این ضربه از کسی بود که، بیشتر از همه دوست اش داشتم و بهش اعتماد داشتم. . . از قیافه ام مشخص بود چه افکاری از سرم میگذره. . . چرا؟
از قیافه ام مشخص بود چه افکاری از سرم میگذره. . . چرا؟ . . . 'زمان حال' +دوباره به هم رسیدیم،وقت انتقامه نه؟ -تو حتی جسم نداری نوکتارا،من و از چی میترسونی؟ +من روح نیستم،هرچیزی که انسان نیست،صرفا روح نیست! -هرچیزی،دستت خیلی کوتاه تر از این حرفاست. با قدرتم گلوش رو زیر دستم فشار دادم،اونقدر محکم که صورت اش بنفش شده بود ولش کردم ،نیازش داشتم ،باید تقاص پس میداد +دستم اونقدرا ام کوتاه نیست ،و تصمیم گرفتم مرموزانه برگردم دنیای خودم . . . جلوی در قصر چشمام رو باز کردم،وارد شدم. . .
اینجا؟دنیای آزورا یِ رمان پروانه آبی، عکس شخصیت ها،دنیای آزورا،شهر ها، همه چیز،اینجا به طور مرتب قرار میگیره . برای اشنایی با دنیای آزورا،اینجا خیلی کمک میکنه😉✨ https://eitaa.com/DonyayAzora
پَرؤآنۀآبي:)
#Part_4 از قیافه ام مشخص بود چه افکاری از سرم میگذره. . . چرا؟ . . . 'زمان حال' +دوباره به هم رسیدیم
جلوی در قصر چشمام رو باز کردم،وارد شدم، قصرِ من ۴ خدمه بیشتر نداشت،یعنی اینطور ترجیح داده بودم، به علاوه قرمز(موجود پشمالو) رز دختر جوونی که با مادرش فلورا و پدرش دیوید اینجا برام کار میکردن، +خانم شام خوردید؟ -شما میتونید بدون من شام بخورید بچه ها و پله ها رو گرفتم و به سمت اتاقم که بالاترین طبقه این قصر بود حرکت کردم . در و بستم و به در تکیه دادم،چشمام رو بستم،آره،من بیرون از این در قدرتمندم،ولی وقتی از این در عبور میکنم،می شکنم، مگه میشه که از اون دو چشم آبی دل کنده باشم؟؟:)) ٫٫٫٫٫٫ تو اوج خنده اش . . . چشماش،چشماش،چشماش:) ٫٫٫٫٫٫ قطره اشکی که روی گونم بود رو پس زدم و به سمت کمد لباس هایم رفتم، لباس خواب حریری مشکی زیبایی پوشیدم و موهام رو آزاد گذاشتم، و به گیره سر زیبایی اکتفا کردم ،به سمت پنجره رفتم،باد لا به لای امواج مو هام می رقصید،و به چند ماهی که در آسمون بود خیره بودم،مدت زمان زیادی که من توی این سرزمین زندگی میکنم،اما هنوز به عجایب اینجا عادت ندارم،هنوز ماه های زیبای آسمان که هیچ کدام از اهالی تا به حال کامل شدن شون رو ندیده ان و همیشه تو آسمون ثابت ان من و رو به وجد میاره:)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا