#Part_4
از قیافه ام مشخص بود چه افکاری از سرم میگذره. . .
چرا؟
.
.
.
'زمان حال'
+دوباره به هم رسیدیم،وقت انتقامه نه؟
-تو حتی جسم نداری نوکتارا،من و از چی میترسونی؟
+من روح نیستم،هرچیزی که انسان نیست،صرفا روح نیست!
-هرچیزی،دستت خیلی کوتاه تر از این حرفاست.
با قدرتم گلوش رو زیر دستم فشار دادم،اونقدر محکم که صورت اش بنفش شده بود
ولش کردم ،نیازش داشتم ،باید تقاص پس میداد
+دستم اونقدرا ام کوتاه نیست ،و تصمیم گرفتم مرموزانه برگردم دنیای خودم
.
.
.
جلوی در قصر چشمام رو باز کردم،وارد شدم. . .
اینجا؟دنیای آزورا یِ رمان پروانه آبی،
عکس شخصیت ها،دنیای آزورا،شهر ها،
همه چیز،اینجا به طور مرتب قرار میگیره .
برای اشنایی با دنیای آزورا،اینجا خیلی کمک میکنه😉✨
https://eitaa.com/DonyayAzora
پَرؤآنۀآبي:)
#Part_4 از قیافه ام مشخص بود چه افکاری از سرم میگذره. . . چرا؟ . . . 'زمان حال' +دوباره به هم رسیدیم
#Part_5
جلوی در قصر چشمام رو باز کردم،وارد شدم،
قصرِ من ۴ خدمه بیشتر نداشت،یعنی اینطور ترجیح داده بودم، به علاوه قرمز(موجود پشمالو)
رز دختر جوونی که با مادرش فلورا و پدرش دیوید اینجا برام کار میکردن،
+خانم شام خوردید؟
-شما میتونید بدون من شام بخورید بچه ها
و پله ها رو گرفتم و به سمت اتاقم که بالاترین طبقه این قصر بود حرکت کردم .
در و بستم و به در تکیه دادم،چشمام رو بستم،آره،من بیرون از این در قدرتمندم،ولی وقتی از این در عبور میکنم،می شکنم،
مگه میشه که از اون دو چشم آبی دل کنده باشم؟؟:))
٫٫٫٫٫٫
تو اوج خنده اش . . .
چشماش،چشماش،چشماش:)
٫٫٫٫٫٫
قطره اشکی که روی گونم بود رو پس زدم و به سمت کمد لباس هایم رفتم،
لباس خواب حریری مشکی زیبایی پوشیدم
و موهام رو آزاد گذاشتم، و به گیره سر زیبایی اکتفا کردم ،به سمت پنجره رفتم،باد لا به لای امواج مو هام می رقصید،و به چند ماهی که در آسمون بود خیره بودم،مدت زمان زیادی که من توی این سرزمین زندگی میکنم،اما هنوز به عجایب اینجا عادت ندارم،هنوز ماه های زیبای آسمان که هیچ کدام از اهالی تا به حال کامل شدن شون رو ندیده ان و همیشه تو آسمون ثابت ان من و رو به وجد میاره:)
پَرؤآنۀآبي:)
#Part_5 جلوی در قصر چشمام رو باز کردم،وارد شدم، قصرِ من ۴ خدمه بیشتر نداشت،یعنی اینطور ترجیح داده بو
#Part_6
،به امروز فکر میکنم،
فکر میکنم که،داستان عشق،چه چیز عجیبیِ؟
مگه میشه هزاران رنج رو تحمل کنی که باعث اش تنها یک آدمِ،و هنوز دلباخته اون آدم بمونی؟
گرچه،من اون حس لعنتی رو،کشته بودم،من؟واقعیت من نکشتم، قبلا هزاران بار با دست های خودم،بهش خنجر زدم ولی نمرد،تا وقتی راشر با دست هاش فقد یک ضربه زد و،کارش تموم شد.
ولی من انتقام میگیرم،به سبک خودم انتقام میگیرم،و با این افکارچشمهایم را بستم.
آخرین چیزی که پیش از خواب دیدم، انعکاس چند ماه خاموش در شیشه پنجره بود.
و آخرین چیزی که بهش فکر کردم...
دو چشم آبی بود:)
...
بلاخره از خواب بیدار شدم،با همون لباس خواب به طرف آشپزخانه قصر حرکت کردم و با میز صبحانه رو به رو شدم،
بالای میز نشستم،و با صدای بلند،بقیه رو به نشستن سر میز دعوت کردم،همیشه همین بود،از تنها یه وعده رو گذروندن بیزار بودم،بی حرفی صبحانه خورده شد،و من تصمیم به آماده شدن گرفتم و کراپ کت کوتاه چرم مشکی با دامن بلندی مشکی پوشیدم و،موهام رو به طرف بالا جمع کردم،و خط چشمی مشکی و تیز به همراه رژ قرمزی به لب هام کشیدم،چشم هام رو بستم و بعد از باز کردن اشون خودم رو تو خونه راشر دیدم،و با فضولی مشغول دید زدن اونجا بودم
که صدای هین کشیده ای اومد؛
-درست نیست مرد انقدر ترسو باشه جناب!
+درست نیست دزدکی وارد خونه مردم بشی خانم!
-مردم؟خنده شیطانی که صداش مخصوص خودم بود کردم و
دستم رو به طرف دهانم اوردم و یهو ساکت شدم،اینجوری تاثیر اش بیشتره😉
-خنده دار بود راشر،کیف تو ببند که قراره ببرمت یه مسافرت مجانی،
+من با تو هیچ جا نمیام
-مطمئنی؟
+بله مطمئنم
لبخندی عمیق و مرموز زدم،دست اشو گرفتم و چشمام و بستم،
دودی زیر پا هام حس کردم،فحش زیر لبی راشر و شنیدم،موقع باز کردن چشم هام، رو به روی قصر بودم
پَرؤآنۀآبي:)
#Part_6 ،به امروز فکر میکنم، فکر میکنم که،داستان عشق،چه چیز عجیبیِ؟ مگه میشه هزاران رنج رو تحمل کنی
#Part_7
قیافه اش عجیب خنده دار و دیدنی بود،با حالت جدی بهش گفتم؛
توی قصر همه چیز هست،بعد از سرو غذا ،حرکت میکنیم به سمت کلبه پیرمرد،پس آماده باش .
+کلبه پیرمرد؟اونجا کجاست؟
-جایی که همه چیز،روشن میشه !
یکم دیگه سوال بپرس تا خودم با زبونت قیمه درست کنم .
و اون موقع صدای نازک قرمز و شنیدم که؛
این رسما آدم ربایی عه نوکی
-منتظرم بار بعد این اسم و ازت بشنوم تا برت گردونم جهنم
راشر چند بار پلک زد.
+چرا یه توپ پشمالوی قرمز داره باهام حرف میزنه؟
-بیادبی نکن جناب، من شخصیت فرعی محبوب این رمانم(منظورت چیه؟🦦)
کافیه بلندی گفتم که سکوت شد،جفت تون آماده باشید،و تو آقای راشر،خودت رو برای دیدن عجایب زیادی آماده کن،و با لبخندی ملیح بهش اتاقی دادم و به سمت اتاق خودم حرکت کردم
راشر
باورم نمیشه اون نوکتارا خنگ به همچین بانویی تبدیل شده باشه،از خدا که پنهون نیست،من فقط اون رو به چشم بازیچه ام دیدم،هنوزم حس خاصی نسبت بهش ندارم،ولی میدونم که هنوز احمقه،چون فکر کرده از من قوی تره،که باید بگم،نه
و خیلی وقت بود فراموشش کرده بودم،یجورایی،خیلی برام اهمیت نداشت و نداره،
دستی رو شونه ام نشست
+بهت پا میده نگران نباش و شروع کرد به خندیدن، همراهیش کردم ،و خیلی ناز بود این موجود پشمالو،ناخودآگاه بغل گرفتمش،خیلیی نرم تر از چیزی بود که فکر می کردم،