پَرؤآنۀآبي:)
#Part_8 نوکتارا چند ساعتی گذشت،به سمت اتاقش رفتم که دیدم قرمز و بغل گرفته و صدای خر و پف جفت شون ترک
#Part_9
داشتیم از در میرفتیم که یهو صدای اومد
آهاااااایییی پسسس من چییییییییی؟؟
قرمز بود که داشت یه ساک دو برابر خودش رو به زور روی زمین میکشید
قرمز شاید تورو ببریم،ولی ساکی که داری میاری و هرگزززز
.....
درحالی که ساک سنگین قرمز دستم بود داشتیم راه میرفتیم،چهره قرمز و راشر جوری بود که،مشخص بود،میخوان حسابی بهم بخندن،
حرصی گفتم؛
-راحت باشید
و صدای خنده های به شدت ای،بلند شد،
بعد از خنده ها، درست موقعی که سکوت شد،منم شروع کردم به سبک خودم خندیدن،
خنده های شیطانی بلند و دستم و جلوی دهنم گرفته بودم،
و فوری ساکت شدم و دستم و آوردم پایین،و جیغ های پی در پی کشیدم و این،برای ترسوندن،اون دو ترسو،کافی بود،
بی تفاوت طوری که انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده،ساک قرمز و به دست راشری که هنوز هنگ کرده بود دادم و جلو جلو،حرکت کردم .
راشر
این دختره واقعا دیوونه شده،خدایا کمک کن،از دست این عجوبه سالم برگردم خونه مون،
ولی،اون،با نوکتارایی که میشناسم فرق داره،عین غریبه اس،
از شخصیت جدید اش خوشم میاد،خوشحالم که تونسته به جایی برسه،اونقدرا باهاش دشمنی ندارم که از بالا رفتنش ناراحت بشم،راست اش،نسبت بهش بی تفاوت ام،نه اونقدرا بی تفاوت،حد وسط،فقط جدید شدن شخصیت اش،توجه امو جلب کرده ،همین .
(دقیقا طوریِ که میگه و فقط جدید بودن شخصیت براش عجیب بوده،نه هیچ چیز دیگه ای "A-N" )
در حالی که کیف رو می آوردم حرکت کردم،برای این کیف انقد زجه میزد؟این که مثل پر کاهه . . .
تو سکوت راه میرفتیم که توجه ام به این جنگل جلب شد،
تاریک،فقط نور ماه و ستاره ها روشن اش میکرد،
+چرا صبح نمیشه؟
قرمز جوابم و داد
-الان ۱۶ بعد از ظهره راشر،
+اما اینجا تاریکه!
-اینجا همیشه تاریکه!
+یعنی شما خورشید و صبح و ظهر اینا ندارید؟؟
-ساعت ها رو داریم،ولی نه،خورشید نداریم!
+چجوری روز و شب و مشخص میکنید ؟
-نیازی به مشخص کردن نیست،اینجا همیشه شبِ!
و به فکر فرو رفتم،هنوزم درست متوجه نشده بودم
هدایت شده از پیِنام...؟
آمار ازدواج یجوری رفته بالا که فقط من موندم و پزشکیان🗿
پَرؤآنۀآبي:)
#Part_9 داشتیم از در میرفتیم که یهو صدای اومد آهاااااایییی پسسس من چییییییییی؟؟ قرمز بود که داشت یه
#Part_10
نوکتارا
بعد از طی کردن مسافتی، بلاخره به کلبه رسیدیم،در کلبه رو زدم که بلافاصله، پیرمرد بامزه ای در رو باز کرد .
زودتر از اینا منتظرت بودم،دیر کردی،زمان داره تموم میشه!
میدونم پیرمرد میدونم،
راشر داشت جلو تر وارد کلبه میشد،که چاقویی زیر گلوش گذاشتم و گفتم؛
خانم ها مقدم تر ان.
و رو به پیرمرد در حالی که وارد کلبه میشدم گفتم؛
وارد شدن به دنیای انسان ها،کمی سخت بود،ولی انجام شد،مرحله بعد چیه؟
+رسیدن به شهر پروانه آبی،مرحله بعد عه،
-منظورت چیه؟
+شما هنوز داخل شهر های سرزمین آزورا نشدید،باید از شهر های زیادی عبور کنید و به شهر پروانه آبی برسید،
پروانه آبیِ نوکتارا رو پیدا کنید و،اون رو بکشید،در این صورت،یا نوکتارا میمیره،یا دوباره انسان میشه.
از کلبه زدیم بیرون،نقشه دنیای آزورا رو گرفتیم،و به طرف قصر رفتیم .
باید خودمون رو برای،سفری طولانی تر از چیزی که فکر میکردیم آماده کنیم .
-هی نوکتارا،جریان پروانه های آبی چیه؟میخوام بیشتر راجب این دنیا بدونم .
+راشر،شب،بعد از شام،دقیقا موقع خواب،بیا اتاقم،راجب اش باهم صحبت میکنیم
و ادامه راه رو رفتم
+++
لباس خواب کرمی حریر زیبا و ظریفی به تن کرده بودم،
و بی خبر از دنیا،روی تخت نشسته بودم و فکر میکردم که صدای دری شنیدم،
و اجازه ورود دادم،
راشر وارد شد،به بالکن رفتیم،هوا سرد بود،پتوی نازکی روی خودم انداخته بودم،و لب باز کردم ،
وقتی بین مرگ و زندگی گیر کردی،یا خیلی دل شکسته شدی،دروازه های آزورا به روت باز میشن،ولی اگه وارد بشی،تکه ای از روحت ،تبدیل به پروانه آبی میشه که توی شهر پروانه آبی پرسه میزنه،و این،میتونه خیلی بهت آسیب بزنه،خاطرات رو از ذهنت بپرونه،یا تورو خیلی سنگ کنه ،به طور نفرت انگیزی سنگ!
اینجا جایی که همیشه شبه،ماه هیچوقت کامل نیست،و خیلی وقت ها،قلب،دیگه نمی تپه!
و تو راشر؟اینجایی که تقاص پس بدی،قراره همون چیزی که سال ها پیش،ازم دزدیدی رو ،ازت بدزدم،پس حواست باشه!
تو فکر فرو رفته بود،انگار حرف هام رو نمیشنید
هی راشر،با تو ام،
+قرار نیست جلوی هر کسی لباس حریر بپوشی دیگه؟؟
-هی راشر،تو برام غریبه ترین فرد کره زمینی،وقتی میگی هرکسی،با خودم فکر میکنم،واقعا فکر کردی خودت جزو اون"هرکسی" نیستی؟؟
زنگ ورزش بود،تو آب دار خونه مثل همیشه نشسته بودیم و حرف میزدیم،که یهو شروع کردیم به هم آب ریختن،و آب بازی شروع شد،توی حیاط زیر آفتاب شدید،کلی خیس شدیم، و کلی خندیدیم که شنیدیم معاون تو حیاط و،دو تا زنگی که ورزش داشتیم،توی دستشویی با شوخی و خنده سپری شد،آخرشم پشت سر هم از دست شویی رفتیم بیرون .
....
از این داستان ۶ الی ۵ ماه میگذره،خواستم بگم،زمان،خیلی سریع میگذره،از این همه خنده و شادی هم،فقط یه خاطره مونده،از مدرسه پیله وریان ام همینطور،حواس تون به عزیز های زندگی تون باشه،ممکنه هر جنگ و منطقه ای که زندگی میکنید،شما رو برای مدت زیادی از عزیز هاتون جدا کنه .
گاهی فقط دلتنگ اون عزیز ها نیستی ،
دلتنگ کلمه ها،لحن حرف زدن،هرچیزی که فقط خودتون متوجه میشید،یا یه خاطره عادی میشید،اون لحظه،بند بندِ وجود تون دلتنگی رو حس میکنه،خلاصه،اگر با عزیز هاتون یه مدرسه مشترک میرید،ارتباط تون همچنان پابرجاست یا هرچیز .
قدر بدونید،
هیچ چیز را پایدار نیست .