eitaa logo
پَرؤآنۀآبي:)
162 دنبال‌کننده
108 عکس
82 ویدیو
0 فایل
پروانۀ آبی. نمونده راهی:) عین‌یه‌خوابی،توی‌بیداری. . . .. اینجا؟ چهارتا تا رفیق،با‌سلیقه‌های‌متفاوت،ولی‌ذهنیت‌های‌یکی. صرفاً‌روزمرگی‌مونه‌. . سلیقه‌ها‌متفاوته‌و‌باعت‌بهم‌ریختگی‌میشه:) . +محتوا؟به‌هم‌ریختگی‌افکارودیدی؟همون . https://eitaa.com/DonyayAzora
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پَرؤآنۀآبي:)
#Part_9 داشتیم از در میرفتیم که یهو صدای اومد آهاااااایییی پسسس من چییییییییی؟؟ قرمز بود که داشت یه
نوکتارا بعد از طی کردن مسافتی، بلاخره به کلبه رسیدیم،در کلبه رو زدم که بلافاصله، پیرمرد بامزه ای در رو باز کرد . زودتر از اینا منتظرت بودم،دیر کردی،زمان داره تموم میشه! میدونم پیرمرد میدونم، راشر داشت جلو تر وارد کلبه میشد،که چاقویی زیر گلوش گذاشتم و گفتم؛ خانم ها مقدم تر ان. و رو به پیرمرد در حالی که وارد کلبه میشدم گفتم؛ وارد شدن به دنیای انسان ها،کمی سخت بود،ولی انجام شد،مرحله بعد چیه؟ +رسیدن به شهر پروانه آبی،مرحله بعد عه، -منظورت چیه؟ +شما هنوز داخل شهر های سرزمین آزورا نشدید،باید از شهر های زیادی عبور کنید و به شهر پروانه آبی برسید، پروانه آبیِ نوکتارا رو پیدا کنید و،اون رو بکشید،در این صورت،یا نوکتارا میمیره،یا دوباره انسان میشه. از کلبه زدیم بیرون،نقشه دنیای آزورا رو گرفتیم،و به طرف قصر رفتیم . باید خودمون رو برای،سفری طولانی تر از چیزی که فکر میکردیم آماده کنیم . -هی نوکتارا،جریان پروانه های آبی چیه؟میخوام بیشتر راجب این دنیا بدونم . +راشر،شب،بعد از شام،دقیقا موقع خواب،بیا اتاقم،راجب اش باهم صحبت میکنیم و ادامه راه رو رفتم +++ لباس خواب کرمی حریر زیبا و ظریفی به تن کرده بودم، و بی خبر از دنیا،روی تخت نشسته بودم و فکر میکردم که صدای دری شنیدم، و اجازه ورود دادم، راشر وارد شد،به بالکن رفتیم،هوا سرد بود،پتوی نازکی روی خودم انداخته بودم،و لب باز کردم ، وقتی بین مرگ و زندگی گیر کردی،یا خیلی دل شکسته شدی،دروازه های آزورا به روت باز میشن،ولی اگه وارد بشی،تکه ای از روحت ،تبدیل به پروانه آبی میشه که توی شهر پروانه آبی پرسه میزنه،و این،میتونه خیلی بهت آسیب بزنه،خاطرات رو از ذهنت بپرونه،یا تورو خیلی سنگ کنه ،به طور نفرت انگیزی سنگ! اینجا جایی که همیشه شبه،ماه هیچوقت کامل نیست،و خیلی وقت ها،قلب،دیگه نمی تپه! و تو راشر؟اینجایی که تقاص پس بدی،قراره همون چیزی که سال ها پیش،ازم دزدیدی رو ،ازت بدزدم،پس حواست باشه! تو فکر فرو رفته بود،انگار حرف هام رو نمیشنید هی راشر،با تو ام، +قرار نیست جلوی هر کسی لباس حریر بپوشی دیگه؟؟ -هی راشر،تو برام غریبه ترین فرد کره زمینی،وقتی میگی هرکسی،با خودم فکر میکنم،واقعا فکر کردی خودت جزو اون"هرکسی" نیستی؟؟
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
امشب،به دلایلی پارت گذاری طبق روال،انجام نمیشه،ممنون از درک تون✨
زنگ ورزش بود،تو آب دار خونه مثل همیشه نشسته بودیم و حرف میزدیم،که یهو شروع کردیم به هم آب ریختن،و آب بازی شروع شد،توی حیاط زیر آفتاب شدید،کلی خیس شدیم، و کلی خندیدیم که شنیدیم معاون تو حیاط و،دو تا زنگی که ورزش داشتیم،توی دستشویی با شوخی و خنده سپری شد،آخرشم پشت سر هم از دست شویی رفتیم بیرون . .... از این داستان ۶ الی ۵ ماه میگذره،خواستم بگم،زمان،خیلی سریع میگذره،از این همه خنده و شادی هم،فقط یه خاطره مونده،از مدرسه پیله وریان ام همینطور،حواس تون به عزیز های زندگی تون باشه،ممکنه هر جنگ و منطقه ای که زندگی میکنید،شما رو برای مدت زیادی از عزیز هاتون جدا کنه . گاهی فقط دلتنگ اون عزیز ها نیستی ، دلتنگ کلمه ها،لحن حرف زدن،هرچیزی که فقط خودتون متوجه میشید،یا یه خاطره عادی میشید،اون لحظه،بند بندِ وجود تون دلتنگی رو حس میکنه،خلاصه،اگر با عزیز هاتون یه مدرسه مشترک میرید،ارتباط تون همچنان پابرجاست یا هرچیز . قدر بدونید، هیچ چیز را پایدار نیست .
ایتا جون مهلت بده جنگ شروع شه،بعد برو تو بازی💔🤡
پَرؤآنۀآبي:)
آدما از خاک ان،ولی قلب شون از فلز،وقتی میرن،میسازن یه قبرستون از دلت:)
پَرؤآنۀآبي:)
#Part_10 نوکتارا بعد از طی کردن مسافتی، بلاخره به کلبه رسیدیم،در کلبه رو زدم که بلافاصله، پیرمرد بام
برای لحظه کوتاهی مکث کرد،لبخند مرموزی زد و از در اتاق خارج شد، کمی گیج شدم ،اما اهمیتی نداره،و به خواب عمیقی رفتم، با احساس چیز نرمی تو بغلم چشم هام رو باز کردم،قرمز اینجا چکار میکرد؟محکم تو بغلم فشارش دادم که وول ریزی خورد +صبح بخیر نوکی -نوکتارا قرمز،نوکتارا ! +حالا هرچی -وقت نداریم،هرچی زودتر حرکت میکنیم،وسایل هاتو جمع کنید از خیلی قبل، وسیله هام رو جمع کرده بودم،پس فقط به راحتی آماده می‌شم . مردم دنیای آزورا از لباس های تیره و کسی که لباس تیره میپوشه بی زارن،ترجیح ام لباس کرم بود،شومیز کرم رنگ کوتاهی با شلوار دمپا گشاد قهوه ای،گردنبند قلب و ساعتی زیبا،و میکاپ همیشه گی،بدون شلوغ کردن زیاد چشم ها،رژ قرمزم کافی بود،و میتونم بگم،زیاد بهم می اومد،خیلی زیاد ! برام سیاه نبودن لباس،اهمیتی نداشت،یه ملکه،تو هر لباسی،ملکه است. و با همین شعار،همه تو سالن اصلی قصر جمع شدیم +من با قدرت،فقط تا مرز شهر اجازه حرکت دارم،پس از اون به بعد،باید پیاده سفر کنیم قرمز:آخه پیاده؟؟من نحیف و لاغر و یکم راه ببرید میشکنم اونوقت توقع دارید پیاده سفر کنم؟بعد این حرف اش راشر در حالی که به دیوار تکیه داده بود شروع به خنده کرد و،گفت،قرمز،تو فقط یکم تا مرز ترکیدن داری،لاغر و نحیف؟؟؟ +فقط استخوان بندیم کمی درشته! که جلو اومدم،محکم و با صلابت، -وقت نداریم،دست من رو بگیرید،حواستون باشه ساک ها دستتون باشه، همه دست هاشون رو گذاشتن تو دستم،چشم هام رو بستم و وقتی باز کردم،لب دروازه جنگل رویاها بودیم! حرکت کردیم و حسابی راه رفتیم،راشر صداش رو صاف کرد و گفت؛ +چرا بالای هر درخت،انگار استراحت گاهِ؟برگ هاش به حالت تخت در اومدن و راحت میشه استراحت کرد! -این یکی از تله های این جنگله،حواست باشه،هیچ جوره نباید به خواب بری! و نگاهی به ساک دستم که قرمز داخل بود کردم،بله،داشت چرت میزد! قرمز،با تو ام قرمز،نباید بخوابی،اگه بخوابی،پروانه ها گولت میزنن و به جاده خیره شدم،زمین حسابی در انبوه گل و گیاه های زیاد،سبز شده بود،درخت های بید، که با برگ هاشون انگار جایی برای خوابیدن آماده میکردن،اطراف رو نگاه میکردم که،دودِ سیاهی پخش شد،و بله،خودشه! -بچه ها،هر اتفاقی که افتاد،فقط نخوابید .