eitaa logo
پَرؤآنۀآبي:)
163 دنبال‌کننده
108 عکس
82 ویدیو
0 فایل
پروانۀ آبی. نمونده راهی:) عین‌یه‌خوابی،توی‌بیداری. . . .. اینجا؟ چهارتا تا رفیق،با‌سلیقه‌های‌متفاوت،ولی‌ذهنیت‌های‌یکی. صرفاً‌روزمرگی‌مونه‌. . سلیقه‌ها‌متفاوته‌و‌باعت‌بهم‌ریختگی‌میشه:) . +محتوا؟به‌هم‌ریختگی‌افکارودیدی؟همون . https://eitaa.com/DonyayAzora
مشاهده در ایتا
دانلود
پَرؤآنۀآبي:)
#Part_10 نوکتارا بعد از طی کردن مسافتی، بلاخره به کلبه رسیدیم،در کلبه رو زدم که بلافاصله، پیرمرد بام
برای لحظه کوتاهی مکث کرد،لبخند مرموزی زد و از در اتاق خارج شد، کمی گیج شدم ،اما اهمیتی نداره،و به خواب عمیقی رفتم، با احساس چیز نرمی تو بغلم چشم هام رو باز کردم،قرمز اینجا چکار میکرد؟محکم تو بغلم فشارش دادم که وول ریزی خورد +صبح بخیر نوکی -نوکتارا قرمز،نوکتارا ! +حالا هرچی -وقت نداریم،هرچی زودتر حرکت میکنیم،وسایل هاتو جمع کنید از خیلی قبل، وسیله هام رو جمع کرده بودم،پس فقط به راحتی آماده می‌شم . مردم دنیای آزورا از لباس های تیره و کسی که لباس تیره میپوشه بی زارن،ترجیح ام لباس کرم بود،شومیز کرم رنگ کوتاهی با شلوار دمپا گشاد قهوه ای،گردنبند قلب و ساعتی زیبا،و میکاپ همیشه گی،بدون شلوغ کردن زیاد چشم ها،رژ قرمزم کافی بود،و میتونم بگم،زیاد بهم می اومد،خیلی زیاد ! برام سیاه نبودن لباس،اهمیتی نداشت،یه ملکه،تو هر لباسی،ملکه است. و با همین شعار،همه تو سالن اصلی قصر جمع شدیم +من با قدرت،فقط تا مرز شهر اجازه حرکت دارم،پس از اون به بعد،باید پیاده سفر کنیم قرمز:آخه پیاده؟؟من نحیف و لاغر و یکم راه ببرید میشکنم اونوقت توقع دارید پیاده سفر کنم؟بعد این حرف اش راشر در حالی که به دیوار تکیه داده بود شروع به خنده کرد و،گفت،قرمز،تو فقط یکم تا مرز ترکیدن داری،لاغر و نحیف؟؟؟ +فقط استخوان بندیم کمی درشته! که جلو اومدم،محکم و با صلابت، -وقت نداریم،دست من رو بگیرید،حواستون باشه ساک ها دستتون باشه، همه دست هاشون رو گذاشتن تو دستم،چشم هام رو بستم و وقتی باز کردم،لب دروازه جنگل رویاها بودیم! حرکت کردیم و حسابی راه رفتیم،راشر صداش رو صاف کرد و گفت؛ +چرا بالای هر درخت،انگار استراحت گاهِ؟برگ هاش به حالت تخت در اومدن و راحت میشه استراحت کرد! -این یکی از تله های این جنگله،حواست باشه،هیچ جوره نباید به خواب بری! و نگاهی به ساک دستم که قرمز داخل بود کردم،بله،داشت چرت میزد! قرمز،با تو ام قرمز،نباید بخوابی،اگه بخوابی،پروانه ها گولت میزنن و به جاده خیره شدم،زمین حسابی در انبوه گل و گیاه های زیاد،سبز شده بود،درخت های بید، که با برگ هاشون انگار جایی برای خوابیدن آماده میکردن،اطراف رو نگاه میکردم که،دودِ سیاهی پخش شد،و بله،خودشه! -بچه ها،هر اتفاقی که افتاد،فقط نخوابید .
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بلاخره یکم رنگ روشن🤷🏻‍♀️
انگار نیمه ای از من نیستُ .
پَرؤآنۀآبي:)
من اولین و آخرین،خریدار اداتم؛ هنوزم عاشقِ،لحظه دیدار چشماتم:))))
سید مجید نقطه زن،یه امشب و جون مادرت نزن،بعد قرنی دارم میرم مسافرت 🤡🎀
+++