| آقای عدنان |
شبای اعتکاف خیلی باحاله
یکی کتاب میخونه
یکی عبادت میکنه
یکی 😋😅🤦♂
| آقای عدنان |
۱۲ سالشم نمیشه داره نماز شب سیزدهم ماه رجب میخونه که همراه با سوره یس هست..🌱
ز کودکی خادم این تبار محترمم❤️🩹
.
میراث پدر🌱
شیرینترین فصولِ کتابِ کودکیام، با بوی راه و جاده ورق میخورد. سفرهایی که شانه به شانه پدر، شاهدِ «تبلیغ» او بودم؛ نه صرفاً انتقالِ کلام، بلکه جاری ساختنِ حکمت در عمقِ جانها.
پدر، یک مُبلّغِ سنتی نبود؛ او یک معلمِ زندگی بود که میدانست چگونه گوهرِ دین را در صدفِ بازی و شیرینی به قلبِ کودک بنشاند. روشِ او، هنری بود آمیخته با دغدغهی اخلاق، کرامت و محیط.
یکی از درخشانترین صحنههایی که هرگز از آینهی خاطرم پاک نمیشود، کلاسِ آموزشِ وضو برای کودکانِ شهرها و روستاهای مختلف بود. برای اینکه ذهنهای کوچک، معنای دقیق پرهیز از اسراف و حرمتِ «آب» را درک کنند، پدر با ابتکاری معجزهآسا، تنها یک لیوان آب و یک سینی آورد.
رو به بچهها میکرد و با لبخندی که عمقِ اطمینان در آن بود، میگفت:
«من با همین یک لیوان آب وضو میگیرم و به شما قول میدهم که حتی یک قطره هم هدر نرود؛ تمامِ این آب را به لیوان برمیگردانم.»
سپس، با نهایت دقت و توجه، وضو میگرفت و آبِ ریخته شده در سینی را مجدداً به لیوان باز میگرداند. چشمانِ کودکان برق میزد؛ نه فقط از این «معجزه»ی شیرین، بلکه از حسِ احترام به قطرهقطرهی این موهبت الهی. و آنجا که بچهها از شوق و ذوق، تقاضای نوشیدنِ همان آبِ برگشتی را داشتند، اوجِ موفقیتِ پدر در انتقالِ عمیقترین درسها بود:
دین، عینِ زندگی و عینِ حفظِ کرامتِ هستی است.
آن روزها گذشت، اما درسِ آن لیوان آب برای من ماندگار شد: وضو گرفتن، یک عبادت است؛ و رعایتِ حدّ اسراف (هدر ندادن)، کمالِ آن عبادت. این، میراثِ گرانبهای پدریست که «تبلیغ» را با «تربیت» و «تفکر» پیوند زد.
.
| آقای عدنان |
دیشب وقت نشد فعالیت کنم
مشغول کارا بودم بچه ها هم
مشغول دیدن فیلم
یه جمعی توجه هم جلب کرد
متوجه شدم ۵نفری از لذت دنیاشون
زدن مشغول نوای آقاشون شدن
آخ که چه دوران شیرینیست . .❤️🩹