حالا من موندمُ یه کنجِ خلوت
که از سقفش غریبی چکه کرده..
تلاطم های امواجِ جدایی
زده کاشونمو صد تکه کرده..
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من نمیدانستم معنیِ هرگز را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟
اگه میدونستم آخرین دفعهای هست که بغلت میکنم؛ محکمتر، عمیقتر و طولانیتر به آغوش میگرفتمت.
بعضی شبها، سکوتی دارد که از هر صدایی بلندتر است. چراغها خاموش میشوند، همهجا آرام میگیرد، و امان از خاطرهها که یکییکی از راه میرسند و بیاجازه، کنار دل مینشینند. روز، آدم را با هزار کار و هزار صدا سرگرم میکند، اما شب، دستم را میگیرد و بیآنکه چیزی بگوید، مرا را به همان سالهایی میبرد که کنارِ هم بودیم؛ سالهایی که هیچوقت خیال نمیکردم روزی فقط از آنها خاطره بماند.
گاهی با خودم فکر میکنم مگر چند روز یا چند سال از آن روزها گذشته است؟ هنوز صدای خندههایمان نزدیک است. بعضی شبها بیاختیار دلم میخواهد گوشی را بردارم، شمارهات را بگیرم و از هر دری با تو حرف بزنم، بعد ناگهان یادم میآید که دیگر هیچ صدایی از آن سوی خط نخواهد آمد. هنوز باورش برایم آسان نیست عزیزِدلم. مگر میشود دیروز از آینده حرف زده باشیم و امروز، تمام سهمِ من از تو چند عکس، چند پیام و انبوهی از دلتنگی باشد؟
چه زود همهچیز به خاطره تبدیل شد.
آن روزها گمان میکردیم فرصت همیشه هست؛ برای دیدن، برای گفتن، برای خندیدن و... امّا خیلی زود همهچیز به خاطره تبدیل شد. همهچیز خیلی زود اتفاق افتاد. هر روز دلم به این خوش بود که روزهای سخت میگذرند و دوباره میتوانیم مثل همیشه کنار هم بنشینیم و از هر دری حرف بزنیم. اما زندگی، مجالی نداد که نداد.
میگویند زمان، درد را کم میکند. شاید راست بگویند؛ اما هیچکس نمیگوید زمان، دلتنگی را از دل بیرون میبرد. فقط آدم یاد میگیرد با جای خالیِ عزیزانش زندگی کند. یاد میگیرد هر بار که نامشان را میشنود، بغضش را آرامتر فرو ببرد و هر بار که خاطرهای زنده میشود، لبخندی بزند که تهِ آن اندوهی عمیق پنهان است. حالا هر بار که خاطرهای از تو در ذهنم زنده میشود، هم لبخند میزنم و هم بغض میکنم. لبخند، برای همهی سالهایی که رفیقِ خوبم بودی؛ و بغض، برای روزهایی که قرار بود با هم زندگی کنیم و فرصتشان هرگز نرسید.
خاطرهها گاهی بیشتر از خودِ نبودن درد دارند. کافی است شب شود، یا آهنگی بیدلیل مرا به روزها و سالهای گذشته ببرد، یا از کنار جایی بگذرم که روزی با هم در آنجا خندیده بودیم. آن وقت، دلتنگی آرام میآید و کنارم مینشیند؛ درست همانجا که روزی جای تو بود.
بیشتر از رفتنت، ناتمام ماندنت دلم را میسوزاند. اینکه زندگی فرصت نداد آرزوهایت را زندگی کنی. فرصت نداد سالهای بیشتری رفاقتمان ادامه پیدا کند. انگار زمان، برای تو عجله داشت و برای ما، اندوهی گذاشت که با هیچ تقویمی اندازه گرفته نمیشود.
حالا هر وقت شب از راه میرسد، احساس میکنم فاصلهی میان این دنیا و خاطرهها کمتر میشود. مینشینم و تمام سالهایی را به یاد میآورم که دوستیمان بیهیاهو، بخشی از زندگی هر دوی ما بود. میدانم دیگر بازگشتی در کار نیست؛ میدانم هیچ صبحی تو را دوباره به این دنیا برنمیگرداند. اما دلم خوش است که آدمها تا وقتی در خاطرهی کسی نفس میکشند، به تمامی از دنیا نرفتهاند.
امشب، مثل خیلی از شبهای دیگر، دلم برای رفیقی تنگ است که خیلی زود از میانمان رفت.
دلم برای صدایت، برای خندههایت و حتی برای سکوت و آرامش همیشگیات، تنگ است عزیزم. تو رفتی، اما هنوز در گوشهای از جانم زندگی میکنی؛ میان خندههای قدیمی، میان حرفهای ناتمام و میان همهی روزهایی که با هم ساختیم.
عزیزِ مهربانِ از دسترفتهام! دلتنگی برای تو، شبیه ورق زدن کتابیست که پایانش را میدانم، اما هر بار از اول میخوانمش؛ نه برای آنکه پایانش عوض شود، بلکه برای آنکه چند صفحهی دیگر، دوباره با تو زندگی کنم.
بعضی آدمها بعد از رفتن هم از زندگی ما نمیروند. در دعاهایمان، در خاطرههایمان و در گوشهای از قلبمان میمانند و میمانند و میمانند.
- دوشنبه ساعتِ ۲۳:٠۳، ۱۲مردادماه ۱۴۰۵ -